الان این ویدئو رو در ایران می تونید ببینید؟
برای اون دوستانی که گفته بودن نمی تونن ویدئوها رو ببینن من دوباره اون ها رو اینجا آپلود کردم. امیدوارم این سایت فیلتر نباشه:
این همونه ایه که میخواستم اسمش رو بزارم زنبورعسل:
این هم دو تا ویدئوی مربوط به این پست قدیمی تر که مشکل مشابه رو داشت...
باید این پست رو برای ارسال کنم خدائیش!
از چه نرم افزارهای شبیه سازی استفاده کنیم؟ (قسمت اول)
* من فکر می کنم بارها به این سوال بالا به انواع زبان زنده دنیا جواب داده باشم. دلیل این که پستی در این مورد ننوشته بودم بیشتر از تنبلی این بود که بهترین جواب این سوال دو کلمه است و همان دو کلمه نوشتن جواب را سخت می کند. پاسخ این است که : "بستگی داره!" و البته پاسخ کامل تر این است که "خوب به خیلی چیزها بستگی داره!"
* اما به چه چیزهایی بستگی دارد؟
خوب این هم جوابش دو کلمه است: "خیلی چیزها!" اما دو تا از مهم ترین هایش این است که چه نوع شبیه سازی، برای چه هدفی می خواهید انجام دهید؟ یعنی می خواهید میزان دسترسی به نور طبیعی در یک کلاس از یک مدرسه در یک لحظه از سال را بینید یا میزان مصرف انرژی سالانه یک خانه را بررسی کنید؟ برای طراحی می خواهید استفاده کنید یا برای بهسازی عملکرد حرارتی (energy retrofit)؟ و الی آخر...
این هایی که این پایین می نویسم نرم افزارهایی که عموما برای هر کدوم از انواع شبیه سازی ها ازشون استفاده میشه و البته که برای هر کدوم از کارهایی که می کنید ممکنه نرم افزارهای دیگه ای هم باشه که گزینه بهتری باشه.
اگر دوست دارید که ببینید چه بساط در همیه این انواع و اقسام شبیه سازی ها اینجــــا رو بنگرید و یا فصل سوم از پایان نامه ارشد من رو یه نگاهی بندازید (اگر اشتباه نکنم! یادم نیست سوم بود یا دوم): ایـــنجا!
من برای خودم دسته بندی خودم رو دارم که نرم افزارها رو بر اساس همون پیشنهاد می کنم. دسته بندی های دیگه هر کدوم برای خودشون دلیل خودشون رو دارن....
و اما اصل مطلب می ماند برای پست بعدی که همین الان خواهم نوشت اما از آنجایی که ایمیل داشته ایم که طولانی ننویس و اینا و من آخر آدم مشتری مدار هستم این ها را در دو پست جداگانه می نویسم.
اینجا می شود پایان قسمت اول...
(قسمت دوم را اینجا بخوانید!) -- قسمت دوم در اثر اصابت دست من به کلید برگشت پرید و این پرشین قشنگ در تمام این مدت یک خطش رو هم ذخیره نکرده بود! کم کم اش رفت برای یک هفته بعد... :(
اسمش رو می خوام بزارم زنبور عسل!
نیست که از این گل می پره به اون گل و اینا...
این داستان واقعی است...
یکی از مدیر تیم های طراحی که یک آقایی ست حدودا 60 ساله است برای ارائه یکی از پروژه ها رفته بوده دوبی. تو فرودگاه موقعی که می خواسته بارش رو برداره، بسته ماکتی که دستش بوده می خوره به یک خانم عربی و اون خانم به شدت احساساتی میشه و شروع می کنه به داد و بی داد که مردیکه غربی و از این حرفا... در حدی که پلیس فرودگاه میاد ببینه چی شده!
بعد در چنین شرایطی این پشت سر هم می گفته خانم شما اشتباه می کنید. من یک مرد همجنس گرا ام! من یک مرد همجنس گرا ام!*
شما تصور بمانید این صحنه را در آن فرودگاه اسلامی و رحمه ا... و برکاته =))
پایان خطبه
I'm gay*
داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی...









اینطوری خلاصه...
حالا این شد دو تا کریستمس
فکر کنم این اتفاق می تواند هر سال که من اینجا باشم بیفتد که در شام کریستمس از من بپرسند شما/تو در ایران کریستمس را چه می کنی/د و من بگویم من می روم سر کار! و این ها چشمهایشان گرد بشود که شما خیلی کار می کنید پس!... بله ما کریستمس را که کار می کنیم هیچ تازه به جای دو روز فقط یک روز در هفته را تعطیلیم. :)) خلاصه باید توضیح بدهم که یک جاهایی هست در دنیا که کریستمس در این حد و حدود است که مجری اخبار ساعت 9، یک بار و پیش از آغاز اخبار میلاد مسیح را تبریک می گوید و مردم فردا می روند سرکار و قدیم ها جمعه اش کارتون عمو اسکروچ پخش می شد...
بعد هم یک خطبه در زمینه این که ما خود تقویم ایم اصلا و سال نو اول بهار است و اونصد سال اینطوری بودیم و همین اواخر خیام رفته بود اصفهان و نشسته بود برای خودش اسطرلاب به دست ستارگان را رصد کرده بود... بعد این که ما روزهای شروع و پایان ماه هایمان بر فصل ها منطبق است نه که همینجوری باشد که ترمی را که وسط زمستان آغاز می شود را بگوییم ترم بهار... بعد یک نفسی می گیرم و می گویم که در ضمن اصلا در فارسی کریسمس "ت" ندارد که شما هی میگویید کریستمس! کریستمس! اما این یکی را ایرادی ندارد هر جور که شما راحتید... ؛))
به هر حال فردا دارم میروم دیدار یک عشق قدیمی و این جاست که شاعر یک چیزهایی می گوید...
سلام آقا طیب!
مسعود جان سلام،
نوشته ات را خواندم. کوتاه بود اما کلی طول کشید. عین این نامه هایی که روی کاغذ می رسد دست آدم ها خواندمش. یک کمی اش را خواندم، بعد گذاشتمش بماند رفتم پی کارم عین نامه ای که باز کرده باشم گذاشته باشمش لب طاقچه... بعد دوباره برگشتم بقیه اش را خواندم. مزه مزه کردمش. دوستش داشتم که برای من بود. صدایت می آمد توی گوشم توی هر خطش... خواستم بگویم ممنون!
نمی دانم چرا اما من دور بودن را احساس نمی کنم. هنوز هم انگار که همین دیروز باشد که آمده باشم اینجا و فردا هم اگر بخواهم بیایم می توانم بروم ترمینال و اتوبوسی پیدا کنم و برگردم بیایم... شاید اینقدر که زندگی من شامل خودم می شود و یک مونیتور. این دلتنگی را که می گویید و می گویی نمی دانم کجای نوشته هایم هست اما هست لابد که می گویید... برای من همه آدم هایی که در زندگی ام بوده اند هنوز هستند... همانطوری! شاید یک نوع بیماری باشد اما هست...
من برای این که دلتنگ آدم ها شوم خیلی باید کار کنم روی خودم. برای من همینی که می دانم اگر هر وقت ببینمت یک ساعت می توانیم حرف بزنیم و بخندیم کافیست که شاد باشم. به این که رفیق هایی دارم که برای ماندنشان توی ذهنم نیازی به هر روز دیدنشان ندارم خوشحالم. از آن هایی که هر وقت ببینمشان انگار همین دیروز با هم حرف زده باشیم. طوری ریشه کرده اند توی وجودم که یک نمه باران بزند گل می کنند و همین کافیست. من با تعاریف معمول رفیق باز نیستم. این را خوب می دانم... اما می دانم که به هر دلیل با تعاریف خودم رفیق خوب کم نداشته ام.
می دانی مسعود! باورت نمی کنم که بتوانی آنی بشوی که می گویی. اگر آنی بودی که می گویی دیگر دلیلی نبود که آن طوری توی وجودت بزند بالا که بخواهی بگذاریش توی بلاگت. تقصیر من و تو نیست اما!
باید به ما یاد می دادند که متنفر شویم به جای این که حرص بخوریم... دروغ بگوییم جای آن که بخواهیم راستش را فریاد بزنیم... رد بشویم جای این که ببینیم... یاد ندادند نتیجه اش شد این. این که شده ایم هر کداممان یک پا رَپِر برای خودمان. بداهه نواز در دستگاه داد و بیداد...
یک جورهایی فقط احساس کرده بودم که نوشته ات پر است از نفرت نه گلایه... و این بود که نوشتم برایت وگرنه من که به شهادت نوشته های این وبلاگ خودم پیغمبر غر زدن هستم غلط کنم مثل تویی را که عمری حق عاشقانه نویسی به گردن همه خوانندگانت داری منع رطب کنم. ترسم از این بود که آنهایی که نوشتی از جنس نفرت باشد که نبود. دم و بازدمت گرم باشد و سرت خوش!... همین!
مصطفی
کار نامه --> اسم و فامیل
من تو دفتر سه تا سرپرست دارم یکی از یکی جالب تر... یکی به خاطر اینکه کلا مشاوره طراحی همساز با محیط می دم به گروه های مختلف طراحی و این زیر نظر "کریس" که مسئول sustainability می شه مسئول من. بعد چون تیمی که به عنوان معمار باهاشون کار می کنم تیم طراحی شهریه یه سرپرست طراحی شهری دارم "پیت" و یه مسئول طراحی معماری "دنیس". "پیت" کلا اما با تجربه تیم محسوب می شه و حرف آخر رو بعد از همه حرفا میزنه.
این آدم از اونایی بود که از روز اول که دیدمش معلوم بود که "از برادراس!". کلا از اون هایی که از هیچ فرصتی برای سر به سر ملت گذاشتن غافل نمی مونه و خوب ما کلا بزنم به تخته بساط خنده مون هر روز برپاست! من از دست این کلی مثل های مسخره این ها رو یاد گرفتم. کلا از اینایی که خیلی اصطلاحات مخصوص به خودش داره وقتی صحبت می کنه.
یک
این هفته اومده میگه مصطفی یه خبر خوب دارم برات! با از این لبخندای بامزه که یعنی الان یه چیزیش میشه!
- می گم چی؟
+ ما از هفته بعد یه معمار جدید ایرانی داریم استخدام می کنیم برای دو ماه! :)
- چه خوب! من می تونم فارسی صحبت کنم بعضی اوقات که یادم نره!
+ اسمش "ماز"ه... [از ضمیر مونث استفاده می کنه] و خیلی هم بااستعداد به نظر میاد و قراره به تیم ما هم اضافه بشه!
- :)) باشه. گرفتم! دستت درد نکنه اما "ماز" اسم آقایونه به فارسی!
+ جدی!؟... میره رزومه اش رو نگاه می کنه و می گه: کاملش اینه "مازوماه؟" یا یه چیزی تو این مایه ها!
- :))
[شما بخونید معصومه]
دو
اسمش رو می نویسه Qi. بعد خودش می خونه "چی". موقعی که به تیم اضافه شد پیت رفته بود برای جلسات با کارفرما و دنیس اسمش رو شنیده بود "شی" که خوب ضمیر سوم شخص مفرد مونث در زبان انگلیسی است همون "او" ی خودمون. حالا مکالمه تلفنی پیتر با تیم رو داشته باشید. (من یه قسمت هایی رو مجبورم به هر دو زبان بنویسم و فارسی اش رو هم طوری ترجمه کنم که اصل ماجرا درک بشه)
+ خوب! جلسه خوب بود و ما تایید فلان و بهمان رو گرفتیم و ... دو تا از دیاگرام های مقطع رو فکر کنم باید با توجه به این مساله عوض کنیم. دنیس کی میتونه این کار رو بکنه؟
- فکر کنم "او" بتونه.
I think "Qi" can do that
+ کی؟ آنا؟
who? Ana
- نه! "اون"
no! Qi!
+ اون کیه؟
who is she?
- اون "اون"ه. یعنی "اون" اسم کارآموز جدیده که به تیم اضافه شده!
Qi is she... Qi is the name of the new intern who joined us two days ago
+ آها. که این طور.
پ.ن: دقت کردین که کلا تیم ما همه در حال رفت و آمدن! نمی دونم چرا کلا همیشه این بساطا می خوره به تور ما. تیم بغلی 5 تا آدمن همه اش هم همون 5 تا آدمن!... این دوشنبه فکر کنم تیمشون منفجر باشه با این جمله ای که نوشتم الان!
امروز فهمیدم...
من سر جلسه که می شینیم تو ذهنم به انگلیسی فکر می کنم اما لهجه انگلیسیش کاملا فارسیه!... یعنی با لحن فارسی کلمات انگلیسی رو می چینم بغل هم... اسمش رو گذاشتم لهجه ذهنی! :))
کار نامه - یک
نوشته های تحت عنوان "کار نامه" نقل ماجراهای محیط کار و هم کاران خواهد بود:
بر. صندلی پشتی من می نشیند و کلا آدم قابل تاملی است. این دو نمونه از احوالات ایشون...
1. بر. و تغییرات آب و هوایی
- باید از این به بعد بیشتر بشینم تو لابی. کارت ویزیتم رو هم بیارم.
+ چرا؟
- زمستون نزدیکه دیگه!
+ چه ربطی دارن اینا به هم؟
- خوب تابستون که میشه هوا خوبه آدم می خواد آزاد باشه با دوست دخترت به هم میزنی اما زمستون هوا سرده آدم می پکه تنهایی اینه که باید یکی رو پیدا کرد!
+ :))
2. بر. و کارشناسی ورزشی
- می دونی چرا بیس بال اینقدر حوصله سر بره؟
+ نه! اما موافقم که خیلی رو اعصابه.
- چون شاید تنها ورزشیه که وقتی تو حالت دفاعی نمی تونی امتیاز کسب کنی و هیچ راهی هم نداره که یه بازیکن اشتباهی برای تیم حریف امتیاز کسب کنه!
+ قبلا بهش فکر کرده بودیا؟
- نمی دونم! اما می خواستم یه دلیل منطقی براش پیدا کنم!
3. م. و اعتماد به نفس
م. کلا از نظر تیپ و قیافه من را یاد فرزین می اندازد. دیگر همه کسانی که اینجا را می خوانند باید بدانند که من هر جا که میروم با مسئول کامپیوتر روابط منحصربفردی به هم می زنم و کلا ماجرا داریم با هم.
من اینجا یه سیستم راه انداختم که هر کسی یه بچ فایل کوچیک رو رو کامپیوترش ران کنه من می تونم از سیستمش استفاده کنم برای شبیه سازی ها. بعد کامپیوتر خودم چک می کنه هر نتیجه ای رو که حاضر باشی کپی می کنه فایل بعدی رو می فرسته... خوبی سیستم اینه که یه جوری طراحی شده که اگر یکی از کامپیوترها هم کراش کنه بقیه به کار خودشون ادامه میدن و کلا مشکل عظیمی پیش نمیاد. بعد مثلا من این رو هم پیش بینی کردم که اگر کسی وسط ماجرا اضافه شد بشه از سیستم اون هم استفاده کرد. خلاصه فکر همه جا رو کرده بودم جز این که سیستم خودم دم به دقیقه هنگ کنه و صفحه آبی بهم نشون بده.
امروز روز تعطیل رفتم که نتایج دو روز رو ببینم چی شده می بینم کامپیوتر هنگ کرده. بهش ایمیل زدم که سیستم من هنگ کرده دو روز عقب افتادم فعلا!
ایمیل زده که خیلی عجیبه! باید یه نگاهی بندازم!... یه جوری که یعنی از این ماجراها ما نداریم اینجا و معلوم نیست تو چی می کنی!؟
حالا من رفتم چایی برا خودم درست کنم و ببینم که چه خاکی باید بر سرم بریزم دیدم که کامپیوتر خودش هم هنگ کرده صفحه آبی بالاست! ایمیل زدم که یه چیز عجیب تر! کامپیوتر خودت هم آبی بود الان! اون رو هم یه بررسی بکن!
به عبارتی می شود 364 روز و 12 ساعت و ...
فکر می کنم بعضی از این ها را در خواب دیده بودم. همین تصویر هفته پیش را که نشسته بودم توی دفتر و این آقای بغل دستی (مسئول پروژه را می گویم) همین حرف ها را می زد که چه ها و چه ها. یا آن یکی را که من نشسته بودم کنار رودخانه و باد آرام آرام میامد و آب موج های ریز ریز داشت و نور ساختمان ها هی تلو تلو می خوردند روی آب ...
این ها که هست بیشتر مطمئن می شوم که شاید چاره ای نداشتم مثل خیلی های دیگر از هم نسلانم جز این که این را تجربه کنم. این که فردا نگویم می شد و امتحان نکردم. هنوز دلیل درستی برای این حرکتی که پارسال کردم و پاشدم آمدم اینجا ندارم... مثل همه انتخاب های دوگانه زندگی هیچ وقت نخواهم فهمید که کدام می توانست بهتر باشد. این که می ماندم و آنچه را که آرام آرام (خیلی هم آرام نبود البته) ساخته بودم ادامه می دادم و شروع می کردم به ریشه دواندن و خو گرفتن یا این یکی بهتر است که حالا آمدم اینجا و با دو چمدان نیمه باز زندگی می کنم...
بله! الان دیگر می توانم به وقت محلی اعلام کنم که 365 روز پیش در چنین روزی من بعدازظهر یازدهم سپتامبر در سالگرد پایین آمدن برج های دوقلو وارد فرودگاه جان اف کندی در نیویورک شده بودم و در جواب آن آقای ظاهرا خیلی جدی که می خواست بداند من چرا با این که از سفارت آمریکا در آنکارا وقت اضطراری داشتم رفته بودم کابل گفتم که آنکارا سفارت شلوغ بود و من حوصله جاهای شلوغ را ندارم (از جاهای شلوغ خوشم نمی آید). در ضمن من همیشه دوست داشتم افغانستان رو هم ببینم که این بهترین فرصت بود برای همین حتی زمینی برگشتم...
آن موقع که این حرفا را میزدم فکر می کردم که یکسال بعد را برگشته باشم ایران و بروم از آدم هایی که شرط بسته بودم باهاشان که برمیگردم شام بگیرم اما خوب به هر حال گویا من شرط ها را تا چند ساعت دیگر به همه دوستان می بازم و خلاص!
دیگر عادت کرده ایم که "پلانی" برای زندگی نداشته باشیم دلخوشیم به همین "مقطع" های خوب، تا چه خوابی دیده باشند برایمان.
پ.ن.1: من کلا شادم ها! نمی دانم چرا وقتی می نویسم غمگین در می آید!
پ.ن.2: اگر پیش خودتان فکر می کنید یارو در فرودگاه حتی یک مقدار اندکی طبع طنز داشت اشتباه می کنید! ما را فرستاد بخش سوالات بیشتر و من آنجا کلا از خجالتشان درآمدم. مثلا قدم را به فوت گفتم دقیق نمی دانم باید حدود 6 فیت باشد (7-8 سانتی بلندتر از اینی که هستم می شود)! در حدی که یارو گفت وزن رو به کیلوگرم بگو من خودم تبدیل می کنم!
پ.ن.3: مگر می شود آدم بداند که مادرش وبلاگش را می خواند و وبلاگ ننویسد!... اینطوری!
آنچه شما خواسته اید: پایان نامه های من آنلاین + چی شد که اینجوری شد؟
آپلود کردن پایان نامه ها و گذاشتن لینکشون اینجا از اون کارهایی بود که از مدت ها قبل در ذهن من بود که انجام بدهم اما هیچ وقت نشد تا الان. امیدوارم لااقل به درد دوستانی که میگویند می خواستند پایان نامه ها را بخوانند و به هر دلیلی نشده است بخورد.
من به اندازه کافی از محدودیت های اطلاعات در آن مملکت کشیده ام و می دانم که بعضی اوقات تعداد نامه هایی که برای رفتن داخل یک کتابخانه و کپی گرفتن از چهار صفحه یک پایان نامه نیاز است آدم را کلا از خواندن آن منصرف می کند. از طرف دیگر می دانم که خطر این که پایان نامه آدم با تغییر جلد در جای دیگر دیده شود در مملکتی که در میدان انقلابش روبروی دانشگاه مادرش در روز روشن پایان نامه می فروشند و مقاله تولید می کنند وجود دارد اما من ترجیح می دهم که سمت خوب ماجرا را ببینم و فکر کنم لااقل نسل جوان تحصیلکرده آن مملکت به حدی رسیده است که بدانیم چطور می توانیم خشت روی خشت بگذاریم و به مالکیت معنوی دیگران برای کاری که کرده اند احترام بگذاریم... یعنی خوشبینی در حد تیم ملی!
هر دو این پایان نامه ها الان دیگر تا حدی قدیمی محسوب می شوند و خوب الان من هرکدام را که نگاه می کنم می بینم که می تواند یکجوری دیگری باشد یا کلا بعضی جاها به نظرم غلط میاد که فکر می کنم طبیعت ماجرا هم همین باشد.
لینک های هر دو را در این صفحه جدید وبلاگ به نام پایان نامه ها گذاشته ام و اما توضیحاتی پیرامون هر کدام از آن ها:
پایان نامه کارشناسی من با عنوان "طراحی هشت واحد مسکونی در بافت قدیم یزد؛ گامی به سوی همساز با محیط" پاسخی بود به دغدغه آن زمان من برای یافتن پاسخی برای کنار هم نشاندن طراحی معماری و طراحی همساز با محیط با نگاهی به باززنده سازی مفاهیم معماری سنتی ایران. آن موقع دغدغه اصلی من این بود که چگونه می توان الگوهای معماری همساز با محیط را بر الگوهای رفتاری منطبق کرد. دکتر حریری استاد راهنمای پایان نامه من بودند و فکر کنم ایشان به اندازه کافی معرف حضور باشند که نیازی نباشد من حرفی بزنم.
نقطه قوت اصلی این پایان نامه برای من روند جسورانه و متمرکز در پرداختن به یک دغدغه ی مشخص است. از این هایی که اینقدر درگیر یک مطلب می شوید که اصولا به این که راههای دیگری هم وجود دارد اهمیتی نمی دهید! خوب همین هم می تواند ایراد اصلی این پایان نامه باشد. من شخصا این روزها طراحی همساز با محوریت یک راه حل (مثل بادگیر یا حیاط مرکزی) را به جای پرداختن به یک مفهوم (تهویه طبیعی، شکل دهی پروخالی) نمی پسندم. فکر می کنم باید به جای این سوال که "بادگیر امروزی چگونه باید باشد؟" می توان پرسید "با چه روش هایی و تا چه حدی می توان از تهویه طبیعی برای تامین آسایش در شرایط آب و هوایی یزد و درنظر داشتن استانداردهای آسایش حرارتی امروز بهره برد؟" و الی آخر.
این نسخه ای که اینجا هست همه نقشه ها را ندارد. من نتوانستم پی.دی.اف نقشه ها را پیدا کنم و فرصت و همت پیداکردن فایل کد و تبدیل آن ها به پی.دی.اف را هم الان ندارم. شاید بعدا داشتم! این بود که یک گزیده از مدارک طراحی را که نمی دانم برای کجا آماده کرده بودم پیدا کردم و گذاشتم. در ضمن این نسخه با آنی که می توانید در کتابخانه هنرهای زیبا یا کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران پیدا کنید فرق می کند. از آنجایی که مدیر گروه آن زمان هنرها حاضر نشد پایان نامه من را با تعداد صفحات بیش از حد مجاز بعد از این که همه چیز تمام شده بود و من دفاع هم کرده بودم قبول کند و من هر چه کردم نشد مجبور شدم فاصله خط ها رو کم کنم و یکی دو قسمت رو حذف کنم و یه سری عکس و نقشه و این ها گم شد در آن میان اما تعداد صفحات کم بود و احتمالا جای کمتری می گرفت که خوب این از همه چیز مهمتر بود در آن زمان!
لازم به ذکر است که آن سال ها هنوز بازار این رویکرد در معماری داغ نبود و یکی از اساتیدی که این روزها درباره معماری همساز با محیط سخنوری فراوان می نمایند به بنده فرمودند که تو می خوای طراحی کنی و کانسپت بدی یا می خوای تعداد پره های رادیاتور تو اتاق ها رو بشمری؟!!... جهت استحضار و اندکی غرولند!
پایان نامه کارشناسی ارشد در واقع پاسخی است برای سوالی که پاراگراف نهایی پایان نامه کارشناسی بود. اینکه آیا این طراحی ها کار می کنند یا یک سری فلش قرمز و آبی اند؟! من همان موقع کاملا حس کردم که این معماری همساز با محیط چقدر میتواند فریبنده باشد. یعنی از هشت واحدی که من طراحی کرده بودم اگر هم قرار بود کار کند یکی دو تا کار می کرد.
اگر آن بادگیر/گلخانه برای واحد یک که خیلی عریض و طویل است کار کند خانه هشتم باید بشود سیبری و برعکس! این بود که من دنبال ابزاری بودم که بفهمم این ایده های همساز با محیط تا چه حد کار می کند و این ما را کشاند به این پایان نامه.
اسم این پایان نامه چهار پنج باری تغییر کرد و کلا من همواره در حال خوردن به در و دیوار بودم و روند در مایه های داستان مولانا بود که یک اتاقی بود و تاریکی و هربار ما یک قسمت فیل را می دیدم و طول کشید تا بفهمیم که سر و ته این دنیای شبیه سازی کجا هست اصلا... و این مطلب اینقدر مهم بود که منی که عموما تاریخ و این ها یادم نمی ماند هنوز یادم هست که چه روزی از فروردین ماه بود که من لنگ یافتم یافتم در دست در خانه می چرخیدم... این موضوع هنوز هم موضوع جدیدی در سطح بین المللی محسوب می شود. سه چهار سال قبل که سوال ها در این حد بود که اصلا این که می گی یعنی چی؟ به همین دلیل خیلی از موارد در این چند سال دچار تغییرات ماهوی شده اند و خیلی از آن چیزهایی که در آن پایان نامه پیشنهاد بودند الان عملی شده اند و هستند!!
لازم به ذکر است که یکی از داورها در روز دفاع به من گفت که چنین موضوعی از 25 سال قبل از آن سال (29 سال از الان) در دانشگاه شهید بهشتی کار شده است و خوب من که هنوز نفهمیدم که 29 سال پیش با کدام کامپیوتر کلا این کارها را می کرده اند با نرم افزارهایی که نبود. اما شاید شما بخواهید بروید آن ها را هم پیدا کنید و بخوانید!... خوب این هم غرولندی به جان این یکی دانشگاه و جهت استحضار!
استاد راهنمای من برای این پایان نامه که در نهایت "به کارگیری نرم افزارهای شبیه ساز رایانه ای در طراحی معماری؛ گامی به سوی معماری همه جانبه نگر " نام گرفت خانم دکتر طاهباز بودند و استاد مشاور هم دکتر اصفهانیان از اساتید دانشکده مکانیک دانشگاه تهران بودند.
این پایان نامه خیلی جاهایش در زمینه ترجمه علنا می لنگد هر چند من تمام تلاشم را در آن زمان کرده بودم. یک جاهایی هم هست که من اشتباه فهمیده بودم آن موقع اما کلیت مطالب هنوز قابل بحث است و به خصوص لینک های زیادی دارد که می تواند به درد بخورد برای آغاز تحقیق های جدید.
فصل سوم به خصوص خیلی به درد خواهد خورد که ایده بگیرید که سر و ته ماجرا کجا بود در 4 سال قبل. فصل چهارم هم خیلی به درد بخور است در این زمینه که اگر خوب است پس چرا کسی استفاده نمی کند؟... بعضی از نمودارها و بحث های فصل به کارگیری شبیه سازی در طراحی را من هنوز برای سخنرانی ها و ارائه هایم استفاده می کنم و کلا بسیار مورد توافق است.
و در پاسخ به این که چرا بار سفر بستم باید بگم که من به دنبال فرصتی بودم که دغدغه هایی را که در پایان نامه کارشناسی ارشد در فصل به کارگیری شبیه سازی در طراحی معماری مطرح کرده بودم رو با عمق بیشتری دنبال کنم و خوب در این فرصتی که اینجا داشتم تا حد زیادی از به هم رساندن طراحی و شبیه سازی و کمک گرفتن از الگوریتم های ژنتیک در یافتن "پاسخی در خور" و در مدت زمان مناسب و با انعطاف پذیری لازم برای طراحی جواب گرفتم که در آن ویدئوهایی که لینکش را در چند تا پست قبل گذاشته بودم می توانید ببینید.
گفتم پاسخی در خور چون فکر می کنم معماری آن قدر شاخصه های غیرقابل اندازه گیری و تعیین کننده و محترم در کنار بحث های طراحی همساز با محیط دارد که گزینه بهترین مطلقی وجود ندارد اما گزینه های در خور اعتنا و گزینه های غیر قابل قبول داریم.
این روزها هم دغدغه ای که در کار حرفه ای دنبال می کنم این است که ماجرا را از پروژه های کوچک و متوسطی که خودم طراحی کرده بودم و یا پروژه هایی که دانشگاهی بود برسانم به پروژه های واقعی در مقیاس بین المللی در یک دفتر بزرگ. آنجایی که زمان ها و بودجه های پروژه ها مشخص و معلوم است و یک گروه دارند روی یک پروژه کار می کنند و خیلی هایشان کلا اهمیتی نمی دهند و تو نیستی که تصمیم نهایی را میگیری.
فکر می کنم که برای این کار باید بتوانی از یک سو این ماجرای شبیه سازی را آنقدر طراحانه مطرح کنی و سوالهایت را دقیق بپرسی و ابزار دقیقی را در زمانی منطقی و به صورت بهینه به کار بگیری که نتایجی داشته باشی کلا و از سوی دیگر آن قدر هم خودت معمار باشی و طراحی بلد که بتوانی گروهی را که متشکل از معمارهایی است که خیلی هایشان کوچکترین درکی از واقعیت مطالب هم ندارند (و به همین دلیل عموما خیلی هم فکر می کنند که می دانند) به سمت درست هدایت کنی و نتایج شبیه سازی را از یک سری تصاویر رنگی و عدد و رقم و نمودار کنار طراحی تبدیل کنی به جزئی از طراحی واقعی ای که ساخته می شود... فعلا که خیلی آسان نبوده است و می دانم که یک مقدار بلندپروازانه است اما حالا ما که همیشه در شرایط کاسه ماست به دست در مقابل اقیانوس در شرایط اگر بشه چی میشه بودیم این چند سال هم روش تا آدم بشویم!
من فکر می کنم آنچه این روزها به عنوان معماری همساز با محیط/پایدار در دنیا و بین معماران مطرح است بیشتر خنده دار است تا بخواهد امیدوار کننده باشد اما خوب این ها دلیل نمی شود که آدم دغدغه هایش را دنبال نکند. صد البته این حرف خیلی کلی است و من منکر تک و توک کارهای خوبی که به خصوص در برخی از کشورهای اروپایی ساخته می شود نیستم و آن ها سر جایش محترم!
امیدوارم این یک پست طولانی و عریض و طویل یه مقدار رنگ بوی معماری به این وبلاگ بدهد بعد از مدت ها! من کلا از ایده ها، ایمیل ها، ایرادهای دوستان درباره هرکدام از این سه تای بالا استقبال می کنم و خوب آدرس ایمیل من هم اینه:
Sadeghipour [at] gmail [dot] com
همینا دیگه. خوش و خرم!
پ.ن. سپاس ویژه از آقای امیرعلی که لطف کرد و در این شرایط همه جا فیلترینگ زحمت آپلود کردن پایان نامه های من رو کشید! به قول ارباب اصفهانیا می خوامت و خرجت می کنم! :)
مزه ی چی؟
رفته بودیم یه غذاخوری من تو یخچالش یهو دیدم که ای خدای من دووووووغ! با یه شوقی دوغ رو برداشتم که حد نداشت! بعد به همه هم گفتم که آره! این دوغه و اصلش اینجوریه و فرعش اونجوریه و نخورین از کفتون رفته و چه بسیار زمانی من دنبالش بودم تو این دیار غربت!... نگو چی شد محبت؟ و الی آخر... این شد که خودم هیچ باقی جمع هم خریدن که بی نصیب از این فیض عظیم نمونن یهو!
حالا در نظر بگیرید که لحظاتی بعد قلپ اول رو که رفتم بالا دیدم که چشتون روز بد نبینه دارم محلول سوسپانسیون آب و نمک با ته مانده ماست رو می خورم... یعنی داغون! بعد برای تنویر افکار عمومی و جلوگیری از لکه دار شدن هویت این نوشیدنی بی نظیر به ملت گفتم که البته این اون مزه ای رو که باید بده نمی ده اصلا!
آ. برگشت گفت: حالا من نمی دونم دوغ باید چه مزه ای می داد اما این که مزه اقیانوس میده!!! =))
پ.ن: این رو مدت ها بود می خواستم بنویسم یادم می رفت... الان موقعش بود به مناسبت این که دیشب رفتم یه رستوران ایرانی بعد از یازده ماه و دوغ واقعی خوردم!
فرانچسکا
اسمش فرانچسکاست و خوب انتظار ندارید که فرانچسکا از جنوب ایران باشد لابد ایتالیایی است. یک ماهی آمده از رم برای کارآموزی اینجا و شده اسباب شادی این منزل! حالا از لهجه بامزه اش و این که یاد گرفته دو دقیقه به دو دقیقه میگه آی ام کیدینگ بگذریم یعنی از فردای روزی که اومده داره در و دیوار اینجا رو می سابه. یک دو جین مواد شوینده و پاک کننده خریده برای در و دیوار و فرش و موکت و مبل و هر چیز دیگر! روزی نیست که یک چیزی را توی ماشین لباسشویی نندازد بعد بیاید غر بزند که وای و این ها و باید این رو یکی می شست و بعد بگوید تازه من آدم سخت گیری نیستم در این مسائل. بعد هم غر بزند به جان آن یکی هم خانه ای که داریم. من هم که کلا هر بار روی این نکته تاکید می کنم که خوبه سخت گیر نیستی حالا! من که می دونم که به زودی که دیگه چیزی نباشه نوبت به من می رسه که یک صبح بیدار شم ببینم توی ماشین لباسشویی ام!
در نظر بگیرید که حالا تمام ذات گرد و خاک نبین من به یک سو این خانه نسبت به اون جایی که من زندگی می کردم در مایه های اینه که از مسافرخانه های توپخونه اومده باشم یک جایی در ونک مثلا... کلا کثیف هم که باشه خیلی خوب جایی محسوب می شه.
من کلا حتی در وضعیتی نیستم که بخوام همدردی کنم به جز در یک مورد: هم خونه ای سوم ما که قبل از هر دو ما اینجا بوده و حق آب و گل داره دو تا گربه داره یکی از یکی خوشبوتر و خوب این خونه بوی گربه میده کلا!
حالا شما تصور کنید داستان های فرانچسکا و این گربه ها رو... این گربه های بدبخت از دست خواهر فرانچسکا آرامش ندارن. هر دو سه روز این ها را می شوره... هر روز مقدار انبوهی خوشبو کننده در هوا می زنه و عود می سوزونه که دفع بو کنه آخرش امروز دیدم یکی دو تا نوشته آورده جلوی من می گه نظرت راجع به اینا چیه؟ می گم چی هست اینا؟ تصور کنید رفته مطلب تو اینترنت پیدا کرده پرینت گرفته که چی کار کنیم خونه بوی گربه نده! انتظار داره من وقت بذارم بخونم ایده هم بدم! یعنی به حدی رسیده که خودم حاضرم جفت گربه ها رو بندازم تو ماشین لباسشویی این بچه ذهنش آزاد شه بره به کار و زندگیش برسه!
تا در شهر جدید جا بیفتم ...
- به سنجابه دست نزنیا!
+ چرا؟
- کثیفن!
+ چی؟
- کثیفن! چون هیچ وقت دوش نمی گیرن!
***
- خرید کردی؟
+ آره! اما خرما گیر نیاوردم.
- من کلی دارم! طبقه پایین یخچاله. من یه دوست عربستانی داشتم بهم داده بلد نبودم بپزم همینجوری مونده! بلدی بپزی بخوریم؟
+ 
***
- این گربه ه با کسی کلا کنار نمیومد اما فکر کنم چون تو ایرانی هستی همه اش دور و برت می چرخه!!!
توضیح اینکه گربه مورد بحث از نژاد پرشین کت هستند و اصل و نسب ما احتمالا باید به یک جا برسد از نظر ایشان!
پله پله تا ملاقات خدا - یون کی ای!
1. اولین بار که دیدمش هفته دوم یا سومی بود که اینجا بودم. به عنوان استاد مهمان آمده بود برای دو جلسه برای یک کلاس دیگه. یک سوال پرسیدم که شما می دانید چطور می شود فلان کار را کرد؟ گفت نمی شود. اگر توانستی یک قهوه مهمان من هر جا که خواستی! نتیجه اش این شد که هفته بعد، بعد از کلاس رفتیم و یک قهوه ای ما را مهمان کرد و اولین بار بود که حرف زدیم. به من گفت خیلی بلندپروازی!
2. ما خیلی همدیگر را ندیدیم آن ترم. این ترم اما دو تا کلاس برداشتم باهاش. بامزه اش کلاسی بود که بر اساس تز دکترایش تدوین کرده است. کلاس در حدی بود که آخر هر کلاس میپرسید کیا فهمیدن؟ بعد دو نفری میگفتن ما! بعد می گفت خوب بقیه که نفهمیدین چیا رو نفهمیدین؟ بعد لیست رو یادداشت می کرد می گفت ترم بعد باید یک جور دیگر درس بدهم شاید! کلا نه وقتی بود برای توضیح دوباره و نه امیدی به این که ملت با توضیح دوباره بفهمند داشت.
3. برای همین درسی که گفتم برای میان ترم گفتم می خواهیم فلان کار را بکنیم. گفت تابحال از این کارها کرده ای؟ گفتم نه! اولین بار است. گفت چقدر می توانید وقت بگذارید. گفتم یک فکرهایی کرده ایم اما برای خود پروژه اگر شب را هم کار کنیم ٢٠ ساعت ناخالص وقت داریم. خندید، گفت: اگر نرسیدید نمی اندازمتان... رسیدیم البته اما مردیم!
4. برای اون یکی کلاس بعد از میان ترم گفتم می خواهم در نیمه دوم ترم فلان کار را بکنم. گفت ن. را می شناسی ترم پیش یک ترم کار کرد نتوانست الان هم دارد کار می کند هنوز نتوانسته. تو ۶ هفته وقت داری، کارهای دیگرت هم هست. نمی گویم نمی توانی اما فکر کنم که نمی رسی! (این یکی خودش آسانسوری بود جای پله!)... گفتم خوب من ضرر می کنم که می افتم! برای شما که اتفاقی نمی افته. خندید گفت چرا! تا الان فقط من این را بلدم آخر ترم می شیم دو نفر!
5. ژوری میان ترم بود برای ترم تابستانی. بعد از ارائه کشیدم کنار دو سه تا لینک رو بهم معرفی کرد گفت اینا رو چک کن برای سوالایی که داشتی اما نکن این کار رو با خودت. نمی رسی! نصف این ها هم بسه و اینا رو هم کسی نفهمید چی گفتی، نترس و کسی نمی پرسه چرا نشد و از این حرفا... بعد آخرش خندید گفت می دونم که تو کار خودت رو می کنی البته. پس من رو در جریان بذار که نتیجه چی می شه! ؛)
6 و 7 رو سانسور کردم چون "مباحثی که در آن مجلس جنون میرفت/ ورای مدرسه و قیل و قال مسئله بود" هیچ، به اندازه کافی هندونه زیر بغل خودم گذاشته بودم در موارد قبلی پر رو می شدم. کلا باید یه کلیدواژه اضافه کنم به نام خودقشنگ پنداری!
8. در مورد 7 دعوتم کرد برای ناهار خداحافظی امروز... یه کم حرفهای جدی زدیم و بعد گفت از این کارا که میکنی نکن کلا! من کردم... آخر عاقبت نداره. گفت زندگی در شرایط EXTREME خیلی هم خوب نیست در دراز مدت... گفت باید ازدواج کنی زودتر! اونجوری خیلی فکر نمی کنی که چه کار باید بکنی! چون باید دنباله رو اوامر خانومت باشی! :))
بعد اضافه کرد که خودت نری یه خول و دیوونه مث خودت پیدا کنی! به پدر مادرت بگو یکی رو برات پیدا کنن که یه کم به زندگیت تعادل بده! من خودم قبلا مثل تو بودم الان صبح سحر پا میشم شب هم قبل از نیمه شب می خوابم... خیلی هم خوبه! و همین طور گفت و گفت و گفت و از من قول گرفت که جدی به این حرفا فکر کنم!... بگذریم که آخرش یادش رفت که چه توصیه هایی کرده بود و گفت لینک اینی رو که امروز گفتی رو برام بفرست ببینم چی شد!
9. ایمیل که زدم که لینک رو بفرستم نوشتم اگر نکرده بودی اون کارها رو من هم امروز نمی تونستم این کارها رو بکنم فکر نکنم اینقدرا هم که گفتی کاری که کردی به درد نخور مونده باشه و این که کلا خل و چل جماعت بین المللی لینکن به هم و من هنوز امیدوارم و این که خیلی خیلی ممنون... به ایمیلم جواب داده که برو ازدواج کن! در تماس باش! :))
پ.ن.1. این دو تا لینک یه قسمت از کارهایی که من برای تابستون انجام دادم و مربوط به این موردیه که ذکرش در آخر اومد: 1 و 2. دومی اونیه که امروز انجام شد و در حقیقت تکامل یافته قسمت سوم ویدئوی اوله. این که اینا چیه دقیقا رو باید در یه پست به زودی توضیح بدم که الان دارم بهش فکر میکنم. ویدئو اول با یه اسلاید شروع میشه که ایده رو نشون میده کلا برای اونایی که عجله دارن احیانا و اون اسلایدیه که من در میان ترم نشون دادم و گفتم در 15 روز انجامش ممکنه!
پ.ن.2. من می دونم یوتیوب فیلتره و شرمنده ام از این بابت. داشتم فکر می کردم لااقل برای پست بعد فایل این ویدئوها رو یه جایی آپلود کنم که فیلتر نباشه اما گویا کلی محل های اشتراک هر گونه فایلی رو مسدود کرده اند که اسلام ضربه نبیند یا نمی دونم چی! از پیشنهادات دوستان در این زمینه استقبال می شود.
مصطفی ایرانی
اسمش مصطفاست. نام خانوادگی اش ایرانی. هندی است بعدا!!! و اینجا طراحی شهری می خواند. سابقه آشنایی مجازی ما می رسد به یک مسابقه اوایل این ترم که چندتا ایمیل رد و بدل کردیم و آخرش هم شرکت نکردیم به دلایل متعدد. سابقه آشنایی رو در رو را هم یادم نمی آید دقیقا از کی بود اما در اتاق 321 بود و من گفتم سلام. من مصطفی (mostapha) هستم با ph و o و احتمالا شما مصطفی (mustafa) باشی با u و f! و بعد به رسم اینجایی ها از آشنایی هم خوشحال شدیم.
بعد تابستان ندیده بودمش تا همین چند روز پیش که آمد 321 و گفت که دارد می رود 2 ماه هند و بعد برمیگردد می آید فلان شهر (که از قضا من هم دارم میروم) که در فلان شرکت (که رقیب شرکتی است که من می روم، این یکی هم از قضا) کار کند. می گفت این دو ماه را برای این می رود هند که دفتری که در هند دارد بسته نشود. می گفت که چند دهه بعد از چین که بگذرد توسعه اصلی در هند خواهد بود و برزیل و اصلا دارد می رود این شرکت در آن شهر در این ینگه دنیا کار کند به خاطر این که 5 قرارداد اصلی برای نمی دانم شهرهای کجای هند را با این شرکت بسته اند و می خواهد هم تجربه کسب کند و هم اطلاعات داشته باشد برای دفتر خودش در هند و چشمهایش برق می زد این ها را که می گفت و وقتی می رسید به هند.
و من نشسته بودم و گوش می دادم با مدلی که پیش رویم بود و به هیچ درد مملکتم نمی خورد و دفتری که بسته شده بود همین چند هفته پیش و مملکتی که توسعه اش اینطوری است که طرف ییهو مورد الهام قرار گرفته که 1000 متر زمین بدهد به هر نفر که خانه داشته باشند و باغی و حوضی و سبزی و سیفی جات بکارند و کلا خودکفا و حالا مساله این است که مقام فلان با این طرح حال نمی کنند وگرنه که میشد من بلدم، مهندسم شما یه لحظه دقت کن که ببینی چرا تابحال به فکرت نرسید! مملکتی که نه نیازی به متخصص و تخصص و اینها داشته و نه دارد و نه کلا نیازی به توسعه که همیشه مانده ایم در دعواهای چند پله قبل... و فکر می کردم چقدر وقت باید بگذرد که چشم من هم برق بزند مثل این مصطفی که شهرتش ایرانی بود اما هندی بود و داشت می رفت که دفترش را نبندد مثل دفترچه ما که بسته شد پیش از آن که باز شود کلا.
بهش گفتم خوش به حالت! و همین طور که فکر می کردم به آقای سهراب سپهری و این که باشد که انارهای این خانه های هزارمتری ترکی بردارد و دست ملت "فواره خواهش*" بشود و عشق و حال و چشم ما کور و دند ما هم نرم که ما اگر می خواستیم چشممان برق بزند باید می ماندیم و مبارزه می کردیم و هر روز اخبار می خواندیم و سیاست می فهمیدیم و نظر داشتیم به قول دوستان که نداشتیم. پس حالا که کلا کاری نمی توانیم بکنیم "بگذارید هواری بزنم**" که نیازی ندارد به این که بمانیم و بخوانیم و نظر بدهیم و مبارزه بکنیم و الی آخر... شمع را هم شما روشن نکنید لطفا ما با همین نفرین تاریکی بیشتر حال می کنیم و هاله و اینها خودش کلی نور دارد و نیازی به شمع نیست.
* " تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد"... سهراب
** " من دچار خفقانم خفقان/ من به تنگ آمده ام از همه چیز/ بگذارید هواری بزنم" ... فریدون مشیری
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش!
بعد از یک ساعت نوشتن جدی که چه کنیم برای نرم افزارها و این ها همه اش پرید! درست که کلا جدی نویسی به ما نیومده اما با این ماجرای امروز یعنی من جدی جدی به ترک این پرشین قشنگ می اندیشم... وردپرس شاید؟ یه جایی که یه ذخیره خودکار که جدا کار کنه داشته باشه که آدم به خاک سیاه نشینه!... سکوت می کنیم فعلا!
بعدا من الان بخوام یه ویدئو کوتاه اینجا به نمایش بذارم و یوتیوب و ویمئو فیلترن باید چه کنم؟
استراحت میکنیم! :)
من یه سوالی داشتم؟
سلام.
من گواهینامه پایه دو هم ندارم. اما الان یه بار شیشه تریلی 18 چرخ گرفتم که می خوام دو ساعته از تهران ببرم شمال از جاده هراز یا چالوس؟ میشه در این زمینه بگید باید چه کار بکنم؟
ممنون
× جای بار شیشه بذارید مثلا شبیه سازی یا طراحی همساز با محیط... بعد جواب روشنه اما من در پست بعدی جدی چند تا مطلب که فکر می کنم برای این که آدم پایه دو این کارها رو بگیره لازمه رو می نویسم... امیدوارم یعنی!
خاطرات اتاق 321 - پله پله تا ملاقات خدا
پله اول و دوم رو که اینجا خوندید قبلا.
پله سوم.
+ می خوای بهت یه اکانت adminstrator بدم رو یکی از این کامپیوترا هر کاری می خوای خودت انجام بدی!؟
- چرا که نه؟ 
چهار.
( من هر روز که میومدم باید مراقب می بودم که کسی کامپیوتر حالا شخصی شده بنده رو اشغال نکنه این بود که یه ایمیل زدم که چه کنیم الان؟)
+ بزا یه کاری کنیم! من می تونم کلا بهت یه اکانت دسترسی نامحدود بدم برای این چند ماه!
- خیلی ممنون اما مسئولیتش زیاده... من هم بدشانسم در این موارد. فردا همه اینا می پکه حالا بیا ثابت کن کار من نیست. من به هر چی دست میزنم می پکه!
+ خوب پس من الان این 5 تا کامپیوتر رو با اکانت خودم لاگ این میکنم تو برای خودت ست شون کن که محدود به اون یکی نشی!
پنج.
(دارم کار می کنم میاد بالا سرم)
+ مصطفی! چه خبرا؟
- سلام. ردیفه همه چی!
+ ببین می دونی محدودیت هر اکانت چقدره؟
- هوم... 3 گیگ؟
+ که تو یه کم زیادتر از 3 گیگ داری استفاده می کنی؟
- خوب بذار خالی اش کنم یه کم. چقدر باید خالی کنم؟
+ حداقل 4 گیگ! 
- یعنی الان چقدر دارم استفاده می کنم. 
+ 7 گیگ تا قبل از این که بیام اینجا... الان رسوندی به 8 گیگ احتمالا!
-
. بد شد که! من الان خیلی سرم شلوغه اما...
+ می دونم! تا آخر ترم نمی بندم اکانتت رو اما بیشتر از 10 گیگش نکن! 
شش.
+ آخر ترمی نشستم دارم اطلاعاتم رو میریزم رو اکسترنال هارد اومده میگه من فکر کردم که حالا خیلی هم ایرادی نداره من می تونم خودم بعدا همه اش رو با اکانتت یهو پاکشون کنم!
- عادت کردی که هر روز که روشن می کنی سیستم رو اسم من بیاد بالا! نه؟
+
. یه جورایی! حالا به هر حال نخواستی پاک کنی هم خیلی مشکلی نیست!
-
باشه! ممنون.
حیف که تموم شد. یه کم دیگه اینجا می موندم یه کامپیوتر اختصاصی برام تو اتاق خودش میذاشت خلاص!... من عمرا با بعضیا مقایسه کنم! به جان تو!
پ.ن. یکی می تونه به من بگه که vimeo تو ایران فیلتره یا نه؟