خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

چهار سال و چهار روز پیش در چنین روزی...

الان نوشته ای را که برای پارسال نوشته بودم خواندم و به این نتیجه رسیدم که برعکس آنچه گفته بودم که تکلیفم با خودم مشخص نیست خیلی هم تکلیفم با خودم مشخص است.

می خواستم هانی بی را تمام کنم و منتشر که همین دیروز خلاص شد. این نسخه ای که دیشب منتشر شد 90 درصد آن چیزی است که وقتی شروع کردم در ذهنم بود. یک جاهاییش هنوز کار دارد اما خیلی از قسمت ها به لطف دیگرانی که به پروژه اضافه شده اند از آنی که من فکرش را می کردم بهتر شده است.

برعکس پارسال امسال یکی از استودیوهای طراحی را قبول کردم که درس بدهم و خوش گذشت. به همین بهانه دو ماهی رفتم فیلادلفیا زندگی کردم که برای من نیویورک به دور، خیلی خوب بود. وقت برگشتن به منهتن غم دنیا در دلم نشسته بود که کی بشود من بروم از این "شهر تو با یه کوله بار از خاطره!" که فکر می کنم به زودی بشود. درس دادن معماری وقتی خودت دیگر معماری نمی کنی یک حال غریبی دارد. شاعر در این زمینه کلی شعر سروده است که به علت کمبود وقت و حافظه بی خیالش می شویم.

امسال سال تبدیل من به یک موجود دوزیست  طراح/مشاور-برنامه نویس بود. خوشبختانه یا متاسفانه واقعیت امر این است که از این تصمیم حتی یک لحظه هم پشیمان نشده ام. حفظ فاصله قانونی با هرگونه بحث طراحی به سلامت روح و روان من کمک می کند. خوبش البته خوب است – آدم قدر زندگی اش را بیشتر می داند- هر وقت بار می خورد می روم دفترهای معماری برای جلسات یا میروم برای قضاوت کارهای دانشجویی با خودم فکر می کنم که همیشه همینقدر اوضاع طراحی حرف برای حرف بوده یا همین یک سالی که من فاصله گرفته ام رفته است به قهقرا. با احترام به همه آدم حسابی های طراح که می شناسم نظر من به نظر اول نزدیکتر است.

تعداد ورکشاپ ها و ارائه هایی که امسال انجام دادم از دستم در رفته است اما این آخری که برای IBPSA-NYC ارائه کردیم شاید به درد بعضی از خواننده های این وبلاگ بخورد.

امسال  یک  hackathon هم برگزار کردم که برای خودش خیلی تجربه متفاوتی بود. یعنی اگر 4 سال پیش که آمدم اینجا احتمال می دهم که کارها به هم بخورد و اینجا ماندگار بشوم اما هیچ وقت به ذهنم نمی رسید که hackathon برگزار کنم. دلیلش هم خیلی ساده است. من کلا تا همین پارسال نمی دانستم hackathon  اصلا خوردنی است یا پوشیدنی – برگزار کردنی که اصلا جزء گزینه ها نبود.

در آخر این که امسال سالروز ورود به آمریکا را توی همان فرودگاهی بودم که وارد آمریکا شده بودم با فاصله چند متری از همان گیتی که آمده بودم داخل این مملکت. نتیجه اینکه یک دور قمری در آمریکا چهار سال طول می کشد و چند متری هم خطا دارد.

سال آینده برنامه ساده است. در همین جهت ادامه می دهیم با حفظ فاصله از طراحی و این جمعه معلوم می شود که همان طرف های نیویورک بپلکیم یا این که عطایش را به لقایش ببخشیم.

والسلام و ایام به کام!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥

11 سال پیش در چنین روزی!

اسم وبلاگ را می خواهم بگذارم سالنامه خشت اول بعد هر سال بیایم بنویسم یک سال گذشت. بله این وبلاگ امروز یا دیروز 11 ساله شد به گمانم.

الان یک لیست بلند بالا از کارهای نکرده دارم که سبب می شود احساس گناه کنم از این که آمده ام اینجا دارم می نویسم.

زمان برای من ساده شده است در حد یک مفهوم دو بعدی گذشته، حال و آینده. هر چیزی که قبلا اتفاق افتاده، قبلا اتفاق افتاده و من یادم نمی آید که دو ماه قبل بود، سه ماه قبل بود، سال قبل بود یا دو سال قبل. قبلا، قبلا است... عمق ندارد. مثل یک لیست نامرتب است که آیتم ها با یک کلیدواژه پیدا می شوند بیشتر از این که بر اساس زمان مرتب شده باشند. این ها را نوشتم که بگویم یادم نمی آید پارسال تا امسال چه کار کرده ام. یعنی یادم نمی آید که "پارسال بهار دسته جمعی" کی شروع شد. اما می دانم که این روزها دارد چه اتفاق هایی می افتد، بنابراین از همین ها می نویسم.

با این که تازه کارم رو عوض کرده ام به شدت احساس می کنم که به زودی باز هم این اتفاق خواهد افتاد. بیشتر از هر موقعی فکر می کنم که باید از هرگونه تشکیلات مرتبط با صنعت ساختمان فاصله بگیرم تا بتوانم تاثیر بهتری داشته باشم. همین که از دفتر معماری زدم بیرون سبب شد که خیلی بیشتر بتوانم به معمارها کمک کنم و فکر می کنم که اگر کار و باری خارج از صنعت ساختمان داشته باشم می توانم بیشتر به صنعت ساختمان کمک کنم. صنعت عقب مانده، متوهم و خود قشنگ پندار ساختمان...

اگر بخواهم برای امسال یک هدف بزرگ داشته باشم این است که دانشم را درباره وب افزایش بدهم. خیلی در این زمینه بی سوادم و نمی شود که این طوری بیسواد بمانم. هانی بی و لیدی باگ دارند کم به کم به جایی می رسند که می توانند روی پای خودشان وایسند. دوست دارم که خیلی از این ها را ببرم روی وب. یک بار یک تلاش نصفه و نیمه ای کردم اما خیلی کار دارد که چیز به درد بخوری بشود. اگر این شرایط احمقانه ویزا نبود خیلی محتمل بود که دو-سه ماهی نروم سر کار و بروم بنشینم یک غاری جایی این قضیه را حل و فصل کنم.

امروز رفته بودم دفتر گریم شاو یک ارائه مختصر درباره هانی بی داشته باشم. دفترشان انتهای غربی منهتن است و 20 دقیقه ای باید پیاده راه می رفتم تا برسم. سر راه یاد ایمیلی افتادم که برای وبسایت گریم شاو و هاپکینز سال ها قبل فرستاده بودم که اطلاعات روی وبسایتتان خیلی ناقص است و از این رنزو پیانو یاد بگیرید. یادش به خیر چقدر علی ارباب به این حرکت من خندید ولی خدائیش حرف حق بود. امروز یادم آمد که مدت هاست وبسایتشان رو نگاه نکرده ام.

حالا که صحبت از هانی بی یا همان زنبور عسل شد، برای کسانی که ممکن است علاقمند باشند این را هم اضافه کنم که من با دانشگاه صحبت کردم و توافق کردند که کلاسهایم را به طور زنده و همزمان روی اینترنت پخش کنم. هفته پیش استقبال خیلی خوبی شد و این هفته فکر کنم تعداد بیشتری شرکت کنند. اگر دوست دارید کلاس ها را نگاه کنید اینجا را بخوانید. کلاس هفته پیش ضبط شده است اما نمی دانم که دانشگاه توافق کند که روی اینترنت آپلود شود یا نه. اگر به من بود تا حالا آپلود شده بود و من لینکش را اینجا گذاشته بودم اما فعلا تصمیم گیری در این باره خارج از اختیار من است!

همین ها دیگر! خوب باشید و سال نوتان سیزده به در!

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٤

چند کوتاه نوشته...

من مدتی است که ایمیل ها را بازنشر نکرده ام. شاید هفته آینده بعضی ها را که فکر می کنم به درد بخورد اینجا منتشر کنم اما تا آن موقع دو تا از سوال های کامنت ها که خیلی تخصصی هم نیست. 

1. سلام یکی از همین دوست های صمیمی شما استاد درک و بیان ما هستند.:دی. یک خواهشی دارم. می خوام در مورد رشته ی معماری بیشتر بدونم. شما الان به عنوان یک مهندس معمار از تحصیل تو این رشته پشیمان هستید..؟؟ امور مادی رو در نظر نگیرید.. الان شما از خودتون نمی پرسید این همه اطلاعات رو یاد گرفتم برای چی؟؟

سلام. تا جایی که من از دوستان صمیمی خودم خبر دارم هیچکدومشون درک و بیان معماری درس نمی دهند اما به هر حال... من از این که معماری خوانده ام خیلی خوشحال نیستم اما آنقدر هم ناراحت نیستم که بگویم پشیمانم. اگر پشیمان باشم برای دو سال کارشناسی ارشد است و آن هم به خاطر این بود که نروم سربازی و بتوانم به کارهایم (که همه از جنس معماری بودم) برسم.

آموزش معماری توانایی های منحصربفردی را به شما می دهد که در رشته های دیگر پیدا نمی شود. مساله اطلاعاتی که یاد می گیرید (و خیلی زود فراموش می کنید) نیست. مساله مهارت هایی است که در رشته معماری آموزش داده می شود (باید آموزش داده شود). معماری به شما گستره ای از مهارت ها را آموزش می دهد که شما در مدت محدود در هیچ کدامشان متخصص نمی شوید اما از همه آن ها قدری یاد می گیرید. شما عکاسی را یاد می گیرید - یک مقدار نقاشی می کنید - سازه می خوانید -گرفتار فلسفه و تاریخ می شوید - می فهمید مبانی نظری که می گویند یعنی چه؟ و خیلی چیزهای دیگری که اصولا در کمتر جایی به جز رشته معماری در کنار هم جمع می شوند.

بعضی اوقات همین خوبی تبدیل به بدی هم می شود. آنجایی که معماری را تشبیه می کنند به اقیانوسی به عمق ناچیز. محصولش هم می شود آدم هایی که درباره همه چیز حرف می زنند اما هیچ کدامشان را واقعا نمی فهمند! نتیجه اش هم می شود همین هایی که می بینیم.

من فکر می کنم که معماری خواندن فرصت خیلی خوبی است که آدم روش های حل مساله را خوب یاد بگیرد و بفهمد که جواب های صحیح یک مساله تنها یکی نیست. من فکر کنم که معماری رشته خوبی است که آدم برای کارشناسی در نظر بگیرد و بعد با آموخته های معماری برود یک کار دیگر بکند. خواندن معماری برای معماری کردن را من به شخصه به هیچ کسی پیشنهاد نمی کنم.


 

 

 

 

 

2. اون وقت دلیل این راه ندادن شهروندان ایرانی چی بود؟؟ یعنی فقط ایران؟!! به عنوان کسی که در به در دنبال پذیرش از دانشگاههای امریکا هستم و همچینم فکر نمیکنم آمریکا شیطان بزرگ باشه اما با خووندن پاراگرف آخر بهم برخورد!!! این آمریکایی های عوضی نژادپرست که فقط شعارهای مسخره آزادی می دهندحالا هرچی هم می خواند خوب و نایس و پیشرفته باشند اما ته تهش نژاد پرست و ردنک هستند البته شاید دلیل دیگه ای داشته...خوب بگید زود قضاوت نکنیم!

مرکزهای تحقیقاتی آمریکا که تحقیقات سری انجام میدن از ورود شهروندان چهار کشور ایران، کوبا، سوریه و یکی دیگه که الان یادم نمیاد به مراکز تحقیقاتی جلوگیری می کنن.

برای پاسخ به قسمت دوم من فکر می کنم که باید مردم رو از دولت آمریکا جدا کنم. سیاست ها دولت امریکا نتیجه روابطی است که با دولت های دیگه دنیا داره و در نتیجه رفتارهای تبعیض آمیز درباره برخی از ملیت ها اتفاق می افته.

روابط بین آدم ها اما متفاوته. در همین مورد خاص، من به طور هفتگی با خیلی از آدم های توی اون ساختمون حرف می زنم یا ایمیل رد و بدل می کنم. روی چند تا پروژه باهاشون همکاری می کنم و خوب اگر همین روابط دوستانه نبود دلیلی نداشت که من کارهام رو آنلاین ارائه بدم.

تجربه شخصی بسیار محدود من این بوده که در محیط های آموزشی و تحقیقاتی آمریکا (به خصوص اون هایی که اسم و رسم بین المللی دارند) تبعیض ها در محیط کار حداقلی است. من به شخصه آدم نژادپرست که با من به خاطر ملیت ام بد برخورد کنه ندیدم. البته یه مورد هم که شاید خوب باشه بدونید اینه که اینجا به خاطر رفتار تبعیض آمیز به خاطر ملیت شما می تونید آدم ها رو دادگاهی و از کار بیکار کنید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠

قانون بقای آقای همکار جدید

آرژانتینی الاصل است. اسپانیا بزرگ شده است و آلمان و استرالیا و آمریکا کار کرده است. سه هفته پیش اضافه شده به تیم ما. هفته اول سرم خیلی شلوغ بود این شد که نشد برویم ناهار اما جمعه وایسادم بغل میزش و قرار شد برویم برای ناهار دوشنبه.

سر ناهار گفت که چه کرده است و چه می کند و همین طور که حرف می زد من می گفتم که به نظر من چه کارهای دیگه ای میشه کرد با این کارهایی که کرده است که دیدم یک سری نگاه هایی به من می کند در مایه های "آقای همکار جدید" سابق که خوبی تو حالا؟ کلی سر ناهار خندیدم و قرار شد که یک ارائه از کارهایش نشان بدهد در طول هفته.

یک سری نرم افزارهایی برای محاسبه و بهینه سازی سازه های کششی نوشته که خیلی توانایی های جالبی دارد اما اسم ندارد! بدیهی است که من بهش گیر دادم که نرم افزار بدون اسم کلا دو زار. بعد از این که یک مقدار مقاومت کرد گفت که بهش فکر می کند! 

چند روز پیش وایساده بغل میزم میگه من یه فکری کردم برای اسم نرم افزار!‌ می خواهم اسمش را یک چیزی بگذارم که ladybug رو می خورد. بعد یک اسم هم برای نرم افزار تو پیدا کرده ام: lazybug! بعد نیشش را تا آخر باز می کند و یه نگاهی به من می کند خود نگاه آقای همکار سابقا جدید است.

من همین طور که می خندم می گویم من باید تو را به یکی دیگر از دوستانم معرفی کنم! شما همدیگر رو می پسندید. روند فکری کاملا مشابه ای دارید... میگه پس تو دوست هایی که منطقی فکر کنن هم داری؟! =))

ای آقای همکار جدید سابق! باید بیای این رو ببینی. حرف های خودته با ترجمه انگلیسی با ته لهجه اسپانیایی که یه آدم با سن و سال یک مقدار بیشتر به من می گوید!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠

رجوع کنید به پست قبلی!

الان که دیدم این پست قبلی رو دوست داشتم. مثل بعضی صفحه های مفاتیح شده که کلا حاشیه است برای دو خط متن :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
تگ ها :

و حالا که دارد می شود سه سال...

 خوب این هم سه سال و برعکس پارسال حرف خاصی نیست! همینطوری دارم این رو می نویسم که نوشته باشم به احترام آن ضرب المثل قدیمی که می فرماید "تا سه نشه بازی نشه!" یا مثلا "6 تای 52" و همه ضرب المثل ها و کلیدواژه هایی که به اعداد حتی پیش از آن که برسیم به عصر داده ها و ارتباطات احترام گذاشته اند.

فکر کنم پست قبلی رو باید نگه می داشتم برای این نوشته بعد مجبور نمی شدم که طامات بگم! :) امیدوارم که در سال پیش رو بیشتر بنویسم اینجا و امیدوارم که زنبورعسل رو امسال به صورت آبرومندی بپرونم که شرمنده هاچ و مادرش نشم باقی ماجرا دیگه رو به راهه فعلا... تا یار که را خواهد و میلش به که باشد!

پ.ن.1: ممنون از همه اون هایی که برای پست قبلی کامنت نوشتن، ایمیل فرستادن و ... دم و بازدم همه شما گرم.

پ.ن.2: این لینک به مقاله هایی که پارسال تا به امسال منتشر شد. کلا اگر به شبیه سازی ساختمان علاقمندید مقاله های کنفرانس های بین المللی IBPSA یکی از بهترین و معتبرین منابعی که می تونید بهش رجوع کنید.

Applying climate-based daylight modeling (CBDM) for a macro scale master plan design case study: the GREAT city in China

 

An Innovative Workflow For Bridging The Gap Between Design And Environmental Analysis

Building Simulation And Evolutionary Optimization In The Conceptual Design Of A High-performance Office Building

Ladybug: A Parametric Environmental Plugin For Grasshopper To Help Designers Create An Environmentally-conscious Design

 

و در نهایت این یه ارائه است که من برای ورکشاپ RADIANCE ارائه کردم و کلا یه جورایی توضیح مختصر درباره کارهایی که تو این مدت انجام دادم و یه مقدار بیشتر در این زمینه است که چی شد که اینجوری شد و خوب در نظر داشته باشید که برای ورکشاپ RADIANCE بوده و به همین دلیل مثال ها بیشتر مرتبطه به RADIANCE.

Parametric Analysis is the new black!

ویدئوش رو هم روی یوتیوب می تونید اینجا تماشا کنید. من از دقیقه 31 به بعد شروع می کنم به حرف زدن. من البته خودم اونجا نیستم و فقط صدای من رو روی اسلایدها می شنوید. با توجه به قانون غیرمنطقی مرکز ملی تحقیقات انرژی های تجدیدپذیر آمریکا (NREL) ورود شهروندان ایرانی به این مرکز ممکن نبود. و من ا... التوفیق.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤

سرگردانی یا آدمی که تکلیفش با خودش مشخص نبود!

از آخرین باری که این جا نوشته ام اینقدر اتفاق افتاده است که نمی دانم کدام را باید بنویسم! کلا نمی دانم که اصلا باید بنویسم اینجا یا نه. اما به هر حال. حالا که پا داده می نویسیم.

مهمترین هایش می شود این که کارم را عوض کردم و آمدم نیویورک. نیویورک شهر شلوغی است که بو می دهد اما فکر کنم به زوری عاشق همین خرتوخر بودنش بشوم! دلم برای شیکاگو تنگ می شود حتما! با فاصله دلپذیرترین شهری بود که تابحال زندگی کرده ام.

یک سری کارهایی را که این مدت انجام داده بودم خلاصه با هر زور و ضربی بود نوشتم و به زودی منتشر می شود که لینک هایش را اینجا خواهم گذاشت. 3 تایش برای کنفرانسی است که 4 سال پیش می خواستم بروم و نشده بود. حالا به خاطر این که از اهالی مرز پرگهر هستم و در ینگه دنیا مبتلای به ویزای یک بار ورود نمی توانم بروم! به هرحال هر چه که نباشد پینه دوز یک مقدار وجهه علمی پیدا می کند.

چند موقعیت خوب تدریس را قبول نکردم. گفتم نه که بنشینم زنبورعسل را به سر منزل مقصود برسانم قبل از این که کلا بزنم زیر این یکی! یعنی از همین الان احساس می کنم از این تصمیم هایی گرفتم که ممکنه چوب دو سر قشنگ بشوم... به هر حال!

دیگر به جایی رسیده ام که کلا هر جا رفتم برای کار صحبت کنم همان اول گفتم که من برنامه ام این است که سه سال را دوام بیاورم اینجا حداقل!! همینطوری که این رو می گم البته توی دلم فکر می کنم که دو سال شاید عدد بهتری باشه! نیاز دارم یک دلمشغولی پیدا کنم که برای مدت بیشتری جذابیت داشته باشد...

هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم که انتخاب رشته معماری با توجه به همه گزینه های دیگه ای که داشتم یک اشتباه بود. من معماری را دوست دارم. مدتی که در ایران به معماری مشغول بودم تجربه خیلی خوبی بود. اینجا هم خوب گذشت این مدت. اما به هر حال صنعت ساختمان در کل و طراحی ساختمان (معماری) در جزء واقعا جایی نیست که من دلم بخواهد وقت و عمرم را بیشتر از این برایش بگذارم. یک صنعت عقب مانده با سرعت خیلی کم که همیشه دنباله رو است تا این که بخواهد نوآور باشد. من معماری را دوست دارم اما کاری که معمارها (به طور معمول) می کنند را دوست ندارم... عموم ساختمان هایی که این روزها ساخته می شود را دوست ندارم و خوب دوست ندارم که عضوی از جامعه ای باشم که این ها را می سازد... کارهای کوچک خیلی خوبی که می شود را می بینم اما در مقابل اتفاقی که در کل صنعت ساختمان می افتد اصلا چیز قابل بحثی نیست... این یکی بحثش طولانی است بماند برای بعد!

فعلا یک کاری را قبول کرده ام بین مهندسی و معماری همساز با محیط و برنامه نویسی. خودم هم نمی دانم که دقیقا شرح کارم چیست! یعنی کلا این روزها ده دقیقه طول می کشد که به ملت بگویم من چه کار میکنم! بیشتر به این کار به عنوان یک فرصتی نگاه می کنم که تعدادی از مهارت هایی را مدت ها بود می خواستم یاد بگیرم یاد بگیرم و هم این که بنشینم و با خودم فکر کنم که می خواهم چه کار کنم با بقیه زندگی ام! هنوز ته دلم فکر می کنم یک کارهایی می شود کرد اما همان هم دارد آرام آرام خاموش می شود.

نمی دانم شاید این نوشته را نباید می نوشتم.  اما خلاصه باز هم ماییم و آقای مولانا و از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود و به کجا میروم آخر و از این حرف ها!... نقطه سر خط!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳

تبلیغ می کنیم: کارگاه آموزش عملی ساخت دیجیتال

امیر علی از آدم حسابی هاست! اگر به دیجیتال فابریکشن علاقمندید این کارگاه رو از دست ندید:

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱

تقدیم به هاچ زنبور عسل که همیشه در جستجوی مادرش بود! :)


این هم ویدئو:

http://www.youtube.com/watch?v=aoMy4O3vN6g

پ.ن: می دونم تماشای این در ایران تنها با اعمال شاقه ممکنه! یه لینک جدا برای دانلود رو به زودی همینجا فراهم می کنم! خوش!

لینک دانلود: https://dl.dropbox.com/u/16228160/HoneyBeePreview.zip

پ.ن: من خیلی سرم برای این که این زنبور رو به سرانجام برسونم شلوغ بود این مدت. اگر به ایمیل ها جواب ندادم فقط به خاطر همین بوده که فرصتی نبوده. می خونم و جواب می دم!

پ.ن.3: این هم یه ویدئو از یه کار مشترک با یکی از دوستانم که پینه دوز رو انداختیم به جون جعبه!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩

EnergyPlus vs DesignBuilder

سلام

... این نرم افزار دیزاین بیلدر آیا نرم افزار معتبری هستش که من بخوام برای پایان نامه ازش استفاده کنم؟... یعنی فقط جنبه ی تجاری نداشته باشه اون نرم افزار.همین سوال در مورد انرژی پلاس هم برام مطرحه.و اینکه اصلا" کدومشون بهتره؟

 

سلام. این سوال خیلی مشابه این یکی سواله. جوابش هم تقریبا مشابه است.

DesignBuilder یه اینترفیس برای EnergyPlus و خودش موتور شبیه سازی نداره.  یعنی از نظر انجام محاسبات با هم فرقی ندارند. شما وقتی با DesignBuilder شبیه سازی می کنید، DesignBuilder همه اطلاعات رو به یه فایل idf  که فایل ورودیه EnergyPlus تبدیل می کنه و بعد اون فایل رو اجرا می کنه و بعد نتایج رو می خونه و نمایش می ده.

همین مطلب درباره OpenStudio هم صادقه. یعنی OpenStudio یه اینترفیس برای EnergyPlus و نتایج شبیه سازی برای یه مدل مشابه با تنظیمات یکسان در هر 3 تای این نرم افزارها یکی خواهد بود.

امیدوارم که این نوشته تا حدودی ماجرا رو روشن کرده باشه. اگر این مطلب رو درباره شبیه سازی انرژی و نرم افزارها نخوندید، پیشنهاد می کنم که بخونید.

 

پ.ن: من فکر کنم یه صفحه جدا برای پاسخ به ایمیل ها درست کنم بهتر باشه. بعد مجبور می شم یه تعداد مطلب واقعی هم بنویسم!

 

 

 
پ.ن: من فکر کنم یه صفحه جدا برای پاسخ به ایمیل ها درست کنم بهتر باشه. بعد مجبور می شم یه تعداد مطلب واقعی هم بنویسم!
 
  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧

خلاص به معنای واقعی کلمه! :)

کلیک کنید... دانلود کنید! کپی کنید! به اشتراک بگذارید! حتی زیاده روی کنید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥

بالاخره...

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧

MATLAB + GRASSHOPPER

این هم از اون پست هایی بود که من یک عمر قرار بود بنویسم و نمی شد! خدا بر تعطیلات سال نو میلادی بیفزاید که خیلی از ناتمام ها را تمام کردیم. اگر نیاز دارید که گراسهاپر و متلب رو به هم لینک کنید این پست رو بخونید:

Matlab + Grasshopper

I’m writing this post as a response to this discussion and the comments for this video.  I’ll briefly explain what’s happening in this video and then go through all the steps that you need to connect grasshopper to Matlab for a simple problem...

 

پ.ن: ladybug هم خلاص شد و فقط منتظر هستم که نویسنده genCumulativeSky برای انتشار کد اش به همراه ladybug رضایت بده و بعدش دیگه ما می ریم سراغ اذکار وارده در زمان به پایان رسانیدن هر کار نیکو!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٦
تگ ها : matlab ، grasshopper ، گراسهاپر

پاسخ به ایمیل ها... سوال درباره شبیه سازی نور

این ایمیل به زبان جعلی فینگلیش نوشته شده بود اما خلاصه ماجرا اینه که:

سلام...

سلام!

من دانشجوی ارشد مکانیک هستم و قسمتی از پایان نامه ام مربوط به شبیه سازی نور در ساختمان است. ساختمونی که قراره من مدل کنم ساختمونی با نمای متحرکه. سوال من از شما اینه که آیا با نرم افزار DAYSIM این کار امکان پذیره؟

DAYSIM توانایی شبیه سازی نور برای سایه بان متحرک رو داره اما کنترل سایه بان متحرک بر اساس میزان روشناییه. سایه بان شما بر چه اساسی کنترل می شه؟ اگر بر اساس میزان روشنایی (illuminance level) باشه پاسخ مثبته.

و سوال دیگه این که این نرم افزار با نرم افزارهای دیگه مثل energyPlus، Rhino و Matlab به راحتی لینک می شه؟

منظورتون از لینک شدن جواب این سوال رو متفاوت می کنه. هر کدوم از نرم افزارهایی که نام بردید می تونن به دلایل متفاوتی و در شرایط متفاوتی با DAYSIM لینک بشن. اما اگر بخوام به طور کلی بگم:

- اجرای شبیه سازی ها از داخل DAYSIM اگر از DIVA استفاده کنید ساده است.

- اگر می خواید از نتایج DAYSIM برای محاسبه schedule روشنایی های الکتریکی استفاده کنید اون هم کار دشواری نیست. چون DAYSIM یه فایل csv تولید می کنه که می تونید به عنوان schedule روشنایی های الکتریکی ازش استفاده کنید.

- MATLAB اما داستان جداگانه ایه. چه کار می خواید انجام بدید؟ چون تمام این نرم افزارها رو میشه از Command line اجرا کرد بنابراین امکانش هست اما این که ساده است یا نه رو بستگی به توانایی های شما داره و این که چه کار می خواین انجام بدین. من احتمالا به زودی یه پست درباره برای پاسخ به سوال هایی که اینجا برای این ویدئو شده بنویسم و توضیح بدم که به طور کلی چطور میشه MATLAB رو به Grasshopper وصل کرد اما نمی دونم که این پاسخ سوال شما باشه یا نه.

پ.ن: من فکر کنم که از این به بعد پاسخ ایمیل ها رو این طوری بدم که هم وبلاگ به روز کرده باشم و هم این که جواب ها در ایمیل مدفون نشن و اگر کسی سوال مشابه ای رو جستجو می کرد شاید بتونه جوابش رو پیدا کنه. من اسم کسانی رو که ایمیل رو می فرستن نمی نویسم اما اگر دوست ندارید که ایمیلتون رو کلا منتشر کنم با دلایل محکمه پسند ذکر کنید تا من منتشر نکنم! شاد باشید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠
تگ ها : شبیه سازی

پاسخ به ایمیل ها

سلام
آقای صادقی پور از مطالب ارزشمند وبلاگ تان استفاده کرده و خیلی ممنون هستم، مخصوصا از پایان نامه دوره فوق لیسانس تان که تعدادی از سوالاتم را جواب داد.
من دانشجوی دوره دکترای معماری هستم که در حال حاضر قصد یاد گرفتن نرم افزارقدرتمند انرژی پلاس را دارم، ولی در حال حاضر در مورد اینترفیس این شبیه ساز سوالاتی برایم بوجود آمده است. واینکه تفاوت openstudio با sketchup چیست؟ آیا برای کار من که قصد شبیه سازی انرژی را دارم یاد گرفتن و استفاده از openstudio کفایت می کند؟
پیشاپیش از پاسخ شما ممنونم
سلام... ممنون از لطفتون.
جواب سوال اینه که sketchUp همونطوری که احتمالا می دونید یه نرم افزار مدلسازی سه بعدیه. حالا برای sketchUp یه پلاگین نوشتن که می تونه sketchUp رو به اینترفیسی برای energyPlus تبدیل کنه و اون OpenStudio ست. شما برای این که از openStudio استفاده کنید باید داخل محیط sketchUp کار کنید.
به عنوان مثال می تونید Vray رو در نظر بگیرید که یه پلاگین رندر برای 3D Studio Max. برای کار کردن با vray شما هم باید اصول مدل سازی سه بعدی در 3DSMax رو بدونید و هم این که بلد باشید تنظیمات Vray رو انجام بدید.
حالا شما باید مدلسازی در sketchUp رو بلد باشید و هم اینکه تنظیمات openStudio رو بدونید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠
تگ ها : شبیه سازی

و حالا که دارد می شود دو سال ...

الان که بعد از سه شب بی خوابی و کم خوابی کلا خوابم نمی برد یهو استاتوس یکی از دوستان رو توی فیسبوک دیدم و یاد میاید که تا چند روز دیگر می شود دو سال که من وارد ینگه دنیا شده ام  و تا چند روز دیگر + 4 روز سی سالم می شود. اصلا در لحظه انگار که واجب کفایی باشد که باید یک چیزی بنویسم می آیم در این صفحه کذایی که اول دومی را بگویم و آن این که آقا سی سالگی خیلی حس خوبی است. همزمان احساس می کنم که خیلی خوب پیر شده ام و خیلی جوان ام!‌

اما دومی اش این می شود که باید سالگرد بگیرم برای آمدنم هر سال که رسم است و بپردازم به این که از کجا آمده ام/آمدنم بهر چه بود و الی آخر (اوه اوه! من یادم اومد که به یه ایمیل از چند روز قبل جواب نداده ام...)

(... بازگشت پیروزمندانه پس از پاسخ به ایمیل). خوب چند تا نکته قبل از این که بخواهم ادامه بدهم:

یکی این که همه این ها یک جورهایی کلی است و می تواند مثال های نقض داشته باشد.

دیگری این که همه این ها تجربیات من نوعی است و هیچ معیاری برای سنجش آنچه ممکن است برای یک نفر دیگر اتفاق بیفتد نیست. اگر من را نمی شناسید و یا نوشته های قبلی این وبلاگ را نخوانده اید به طور خلاصه ذهن من مشابه تصویر پایین کار می کند، یعنی من به یک سری موارد در زندگی می پردازم و به بخش های دیگر زندگی کلا اهمیت نمی دهم.

 

 

دو دیگر این که استراتژی حل مساله من در زندگی هم این گونه است که اگر می توانی تغییرش بدی تغییرش بده اگر نه که بهش فکر نکن! در هر دو حالت خلاص!

برای این که بدانید استانداردهای زندگی هم از نظر نویسنده از یک زندگی خوب چیست این کل بساطی است که بنده دو ماه قبل موقع اسباب کشی داشتم و بسیار از بابت آن خوشحالم. البته دو تا کتاب هم دارم که تو دفتر بود و باید اضافه کنید.

 

سه دیگر این که من مجبور نبودم که بیایم و مجبور هم نیستم که بمانم. ایده این بود که من میایم اینجا و بعد از یکسال برمی گردم به ایران سر کار و زندگی خودم که خوب اتفاق نیفتاد و من ماندگار شدم... نوشته های من با نوشته های کسی که مجبور به مهاجرت شده باشد متفاوت خواهد بود.

در نهایت این که من در اینجا هیچ وقت بار نخورد که با جماعت ایرانی ها بگردم. این را هم می توانید اضافه کنید تا این که سه بعدی و شفاف مختصات نویسنده دستتان بیاید.

اما اصل مطلب:

این که چرا آمده ام هنوز برای خودم سوال است. یعنی الان می توانم یک پاسخ هایی دارم ولی همه این پاسخ ها در طول این مدت و بعد از جواب دادن چندین و چندین باره شکل گرفته است و هنوز برای خودم خیلی مشخص نیست که در لحظه چه شد که به این تصمیم انجامید اما به هر حال ساده اش این است که احتمالا خوش نمی گذشت! این از آن چیزهایی است که آدم های اطراف آدم بهتر از خود آدم می توانند درباره اش حرف بزنند. از آن واضح هایی که این قدر واضح است آدم سختش است که باور کند!

اما این که چرا ماندم اینجا خیلی واضح تر است. از پایین هرم مازلو شروع کنیم بریم بالا:

1. اشتغال: من شانس آوردم و راحت دو سه ماه قبل از فارغ التحصیلی کار پیدا کردم.  مساله اشتغال بخش مهمی از پایین هرم مازلو رو پوشش می ده.

2. کنجکاوی: این مساله همراه شد با حس کنجکاوی که خوب این همه راه که اومدم  بذا ببینیم کار کردن اینجا چطوره؟ کلا فکر می کنم یکی از دلایلی که بلند شدم و آمدم اینجا هم همین کنجکاوی بود و تجربه گرایی... به قول یکی از دوستام اینجا (آخ! آخ! من باید درباره این John یه مطلب بنویسم. حیفه این بشر با این همه استعداد... به هر حال!) مصطفی جای "چرا" معمولا از "چرا که نه؟" استفاده می کنه! هرچند که این تجربه گرایی بارها من رو به مرز گریه رسونده اما به هر حال چون بهترین لحظات زندگیم رو هم بهم هدیه داده بهش ادامه می دم.

3. به دنیای واقعی خوش آمدید: یعنی اگر فقط یک دلیل باشد که من را برای ماندن اینجا ترغیب کند ورود آدم به دنیای واقعی است. زندگی در ایران... (برای من کار و پرداختن به دغدغه های مربوط به آن بخش بزرگی از زندگی است. وقتی کلمه زندگی را می خوانید لازم است که به این نکته توجه کنید).  بله! زندگی در ایران مثل زندگی در یک جزیره است یا یک سیاره ای در منظومه شمسی نزدیک زمین!

ارتباط با دنیای واقعی برای ماندن در ینگه دنیا مرا کفایت خواهد کرد! ارتباط نه فقط زندگی آدم را آسان می کند، آغاز تاثیرگذاری هم هست ( آقا این گذار و گزار ما رو به باد فنا داد! با چشم خطاپوش خودتان از اون هایی که احتمالا غلط خواهد بود بگذرید...). یعنی من اینجا پایتون رو در یک هفته شروع کردم و آخر هفته چند تا اسکریپت داشتم که به جای یه سری رویاهای قدیم داشت جلوی چشمم کار می کرد... چون اینترنت واقعی بود! منابع در دسترس بود! آدم های واقعی به ایمیل هایت جواب می دادند. اینجا اینترنت همان جایی است که همه اطلاعات هست و در دسترس است نه این که جایی که ظاهرا اطلاعاتی باید باشد اما شرمنده فعلا در دسترس نیست یا لااقل برای شما نیست.

الان تو این صفحه از 13 تاش 3 تاش از اون چیزهایی که من درخواست کردم و خوب الان اونجاست و این یعنی یه روزی خلاصه اضافه می شه به دنیا! من اینجا می تونم به خیلی آدم های بیشتری کمک کنم و از خیلی آدم های بیشتری کمک بگیرم. نمونه بارز دیگرش همین پینه دوزی است که عمری در ایران مجالی برایش پیدا نمی شد. دکتر کاری جمله بسیار زیبایی داشت به این مضمون که در ایران آدم در مرز چالش ها دست و پا می زند تا این که در مرز دانش ها کاری بکند. اینجا این مرز چالش ها خیلی کمرنگ تر است و من این را خیلی خیلی خیلی دوست دارم!

از همین جا بگیرید برسید تا به این که وقتی هر جنسی رو از عطر و ادکلن تا لباس و شکلات و لپ تاپ را  که می خواهی بخری نباید از خودت بپرسی "اصله یا نه؟" چه بسیار انرژی که در همین سوال کلیدی از آدم ها هدر می شود در مرز پرگهر و نباید که بشود.

4. زندگی برای زندگی: این یک مقدار شاید مزه شخصی اش بیشتر از بقیه دلایل باشد اما برای من از آزاردهنده ترین مسایل در ایران این چرخه باطلی است که شما هر کاری را برای کار دیگری می کنید و این خیلی طبیعی هم شده و اصلا کسی را اذیت نمی کند. نمونه اش کلیشه ایش این است که شرکت در انتخابات برای زدن مشت محکم به دهن استکبار است!... جان من! یک بار دیگه این جمله رو بخونید و بهش فکر کنید!

نمونه غم بارش این است که آدم ها برای دیگران زندگی می کنند. یعنی خیلی از تصمیمات در ایران برا اساس این که بقیه چه فکر خواهند کرد/ می خواهند گرفته می شود و بدبختی این است که بقیه انتظار دارند تو هم همان کار را بکنی وگرنه یا زشت است یا بقیه ناراحت میشوند یا چه می دانم به هر حال رسم است.

در این جا من از هفت دولت در این زمینه آزادم و هر کاری را که انجام میدهم فقط به خاطر نفس همان عمل انجام میدهم و نه کسی ناراحت می شود و نه کسی خوشحال نه کلا چیزی رسم است! اگر هم رسم است برای خودشان اینجا رسم است من از یک فرهنگ دیگری آمده ام! [این قسمت آخر استفاده بهینه از زندگی در یک فرهنگ بیگانه است.]

5. انتخاب و پاسخگویی: در ادامه زندگی در دنیای واقعی آدم اجازه انتخاب پیدا می کند و چون هر چیزی را بر اساس همان "زندگی برای زندگی" انتخاب کرده است، خود به خود مسئولیتش را هم به عهده می گیرد. از سوی دیگر به خاطر این که هزار و یک محدودیت و چالش جلوی آدم نیست دیگر هیچ بهانه ای برای آدم نمی ماند. انتخاب ها هست. انتخاب می کنی، ادعا می کنی و امتحان می کنی. چه بشود و چه نشود لااقل می فهمی که چند مرده حلاجی! این یکی را هم دوست دارم... تعدد انتخاب به آدم این حس را می دهد که زندگی هنوز جذاب است و ادامه دارد.

6. 6 تای 52!

7. تمایز و قدردانی: شاید این مطلب ثمره رقابتی بودن زندگی در اینجاست اما تمایز میان خوب و عالی را آدم در این جا کاملا احساس می کند. در خیلی از موارد از آدم به خاطر این که یک مطلبی را از خوب به عالی ارتقا بدهد به طور واضح قدردانی می شود. این مطلب کلا در ایران یک جوک تصویری است که خیلی از آدم های ایده آلیست و مته به خشخاش گذار (گزار) آن را زندگی می کنند. نمونه زنده اش امیر علی. بگذارید این طوری بگویم که کلا در ایران مایه گذاشتن برای رساندن متوسط به خوب و عالی آدم را به فنا می دهد تمایز و تقدیر و این ها که کلا "ان ا... مع الصابرین!"

8. احترام به حریم خصوصی: به جان خودم این خیلی مهم است! احترام به حریم شخصی  چیزی است که زندگی را برای آدم ها آسان می کند. در ساده ترین حالتش این که سوال هایی که نباید بپرسند را از آدم نمی پرسند به آدم احساس امنیت روانی می دهد. مسایل شخصی زندگی آدم جزء املاک شخصی دیگران نیست که هر چند وقت یک بار به آن سرکشی کنند! البته که غیبت می کنند، کنجکاوند که بدانند اما نمی آیند توی صورتت با حالت متوقع بپرسند که تو الان دقیقا چی کار می کنی و چقدر درآمدته؟... آها! اصلا این ماجرای توقع!

9. توقع نابجا: این یکی از آن چیزهایی که حتی بعد از دو سال من را از تماس تلفنی با آدم ها بر حذر می دارد. یعنی یک لیست طولانی از توقع های بی جا در آن فرهنگ گریبانگیر همه متولدین همه دوره ها می شود و خوب در صورت عدم توجه به بی ادبی تعبیر می شود. این یکی خیلی ارزش توضیح دادن ندارد چون چیزی است که هست و من هم نمی توانم تغییرش بدهم و از طرف دیگر نمی خواهم/نمی توانم به انجام دادنش تن در بدهم. یک تفاوت اساسی دیگر هم با بقیه موارد دارد و آن این که این مورد در این سوی دنیا نیست و همین نبودنش خوب است بر عکس موارد بالا که بودنش خوب بود.

حالا البته نه این که من خیلی خودم را در این زمینه اذیت کرده باشم اما به هر حال احساس گناه که کرده ام در برخی از موارد.

10. صداقت: این جا آدم ها در حدی که من دوست دارم رک نیستند و البته خیلی از چیزها را مثبت تر از آنی که هست می گویند و یا فقط خوبی ها را می گویند اما این ها برای من آنقدر مهم نیست مادامی که آدم های اطرافت به دروغ گفتن و دروغ شنیدن عادت نکرده باشند! به طرز خوبی یاد گرفته اند که چیزی را که دوست ندارند نگویند به جای آن که دروغ بگویند. من این را خیلی دوست دارم چون می شود روی حرف آدم ها حساب کرد. [در همین زمینه چند خط پایین تر خطبه دوم را بخوانید!!!]

اگر الان با خواندن این ها فکر کردید که من در اینجا خیلی از شرایط راضی هستم اشتباه گرفته اید! روزی نیست که من اظهار نارضایتی از این شرایط نکنم و غر نزنم! اصلا اگر تغییری هست از همین نارضایتی از شرایط موجود است و خوب بعید می دانم برکسی پوشیده باشد که اینجانب چقدر غر زدن [فعال] را دوست دارم! باور بفرمایید!

پایان خطبه اول!

آغاز خطبه دوم:

من این آهنگ را یک روز کامل است که دارم گوش می دهم و هر وقت که می رسد به ترجیع بندش یاد لحن احسان می افتم اما در کنار آن هر بار تقدیمش می کنم به آن آقایی که هیچ وقت یاد نگرفت که بشمرد. آن از 63 درصد و این هم از نزدیک شدن به پایان 8 سال مهروزی؟... "از کجا می دونید؟"... همون شما این آهنگ رو قسمت ترجیع بندش رو بذار رو تکرار و گوش بده... مردک!

پایان خطبه دوم و من بروم بخوابم که شب از نیمه گذشت و دیده باز است و فردا ساعت 10 قرار فوتبال را خواب بمانیم بد می شود!

 

پ.ن. این را هم از وبلاگ دوست یکی از دوستان بخوانید به عنوان مطلب مرتبط...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
تگ ها :

دوبی! دوبی!

Study finds Abu Dhabi is too cold for comfort...

 

The British economist Tia Kansara has spent the past three years studying 20 buildings, measuring indoor temperatures and interviewing more than 1,000 occupants.

"Quite a lot of people were saying it was too cold in their buildings," said Ms Kansara, who is conducting the research as part of her doctoral thesis at University College London. "It would be at least 80 percent of the people surveyed who said it was too cold."

این رو دست به دست بدید برسه به قریب بالاتفاق ساختمان های دولتی و همچنین بازار تهران و کلیه آنهایی که فکر می کنند دمای آسایش آنی است که در تابستان با کت و شلوار و در زمستان با زیرپیراهنی احساس آسایش کنند. این البته تحقیق نمی خواست خیلی برای اثبات اما حالا که یکی رفته سه سال کار کرده به هر دلیلی، آدم بهتر است که استفاده کند.

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧

اول نیاز بود بعد جوابش را آدم پیدا می کرد... عرض می کنم چرا!

ما یک درسی داشتیم به نام متره برآورد و مدیریت کارگاهی (یا یه اسم مشابه) که مهندس تقی زاده درس می داد. من این کلاس رو همون ترمی داشتم که می رفتم خرانق. این بود که صبح حدود 6 اون طرف ها با قطار می رسیدم تهران. بعد می رفتم نمازخونه راه آهن تمرینات مربوط به کلاس رو حل می کردم و بعد اتوبوس رو سوار می شدم می رفتم دانشگاه و تنها کلاسی بود که در تمام عمرم ساعت 8 صبح برگزار می شد و من همیشه سر وقت حاضر بودم! کلاس تو آتلیه 3 بود به گمانم و من در دورترین فاصله ممکن می نشستم و تا آغاز کلاس یه چرت حسابی می زدم.

من  با همه علاقه عجیبی که به مدیریت پروژه داشتم (بخش دوم درس) هر کاری می کردم تو کتم نمی رفت که بشینم یه نقشه رو اندازه بزنم که مثلا اینقدر سنگ قرنیز داره، بعد این رو بنویسم توی یه جدولی، بعد برم یه دفترچه ای رو باز کنم که ببینم این حالا متری چنده، بعد این ها رو در هم ضرب کنم ببینم چقدر در میاد! یعنی خوب من فکر می کردم که من که این ها رو یه بار تو CAD کشیدم بعد هر لایه هم معلومه که چیه، خوب باید یه راه ساده تری باشه نسبت به این که من همه رو دوباره بشینم اندازه بزنم...

یکی دو بار از مهندس تقی زاده پرسیدم که یعنی واقعا نرم افزاری برای این کار نیست؟ که ایشون با لبخندی می گفتن اگر دوست دارید شما می تونید یه نرم افزار براش بنویسید! (اون موقع آرشیکد بود البته که احتمالا به طور ناقص می تونست کارهایی بکند اما من بی خبر بودم) و این ماجرا تا آخر ترم در ذهن من ادامه داشت و من به جز همان چند روز آخر که وقت گذاشتم و یک پروژه را از سر تا ته محاسبه کردم هیچ وقت دیگری را برای متره و برآورد در عمر دانشجویی اختصاص ندادم.

اوج ماجرا این بود که یک بار ایشون پرسیدن که خوب میزان ضدزنگ سازه فلزی رو بر اساس چی حساب می کنیم؟ از جلوی کلاس هم شروع کردن که خانم فلانی شما چی فکر می کنید؟ آقای فلانی شما چی فکر می کنید؟ (و خوب جواب این سوال و سوالات مشابه چیز پیچیده ای نیست. شما ممکنه که فکر کنید بر اساس مساحت سازه است که کلا به عقل جور در نمیاد چون محاسبه اش کار وقت گیر بی موردیه. اما حتی اگر غلط هم فکر کنید به محض این که آیتم مربوطه رو تو فهرست بها نگاه کنید جلوش نوشته بر اساس کیلوگرم سازه یا هر چیز دیگه! خوب یعنی آدم همه آیتم ها رو که حفظ نمی کنه اونجا نوشتن که آدم نگاه کنه!)... به هر حال ایشون رسیدن به من! و با لبخندی گفتن که خوب جناب مهندس صادقی پور! شما بگید که ما این رو بر چه اساسی حساب می کنیم؟

من هم نه گذاشتم نه برداشتم و گفتم که صادقانه بگم آقای تقی زاده! من فکر می کنم مدیریت پروژه خیلی جذاب و به درد بخوره ولی برای من یکی وقت گذاشتن برای محاسبه متره برآورد حس عقب مانده های ذهنی رو می ده!... ایشون هم بعد از چند ثانیه که مطمئن شدند در پاسخ من نه حرفی از کیلوگرم بود و نه از مترمربع در پاسخی دندان شکن یادآوری کردند که 2 تا 5 درصد قرارداد را اختصاص می دهند برای همین کاری که شما می خواهید بدهید به عقب مانده های ذهنی...

من هم احتمالا باید گفته باشم که نوش جان شان یا چیزی مشابه آن! به هر حال جوابم را الان یادم نمی آید اما این را خوب یادم می آید اولین باری که Revit را دیدم و کشف شد که نقشه ها وصل شده است به جدول ها از شادی بالا و پایین می پریدم. نمی دانم به چند نفر آن روز زنگ زدم یا ایمیل زدم که آقا این Revit را دریابید که خوب لعبتی است... یادم هست که اولین پروژه ای که با Revit کشیدیم چه حالی داشتیم با حسین و منتظر بودیم که نماینده کارفرما زنگ بزند بگوید این ها را در اجرا تغییر دادیم، می توانید جدول مساحت ها را به رو به روز کنید و ما حالی ببریم که چرا که نه!؟ ضخامت دیوارها را درنظر بگیریم برای مساحت یا نه؟ یا اصلا می خواهید هر دو را داشته باشید؟

همین داستان را داشت وقتی SketchUp آمد و مایی که مدت ها دوربین ها را در CAD تنظیم کرده بودیم بار دیگر پرواز کردیم از شادی یافتن یکی دیگر از آن چیزهایی که گفتند یافت می نشود گشتیم ما! اگر از خواننده های قدیمی این وبلاگ باشید داستان مشابه را برای شبیه سازی احتمالا خوانده اید و صد البته که داستان مشابه ای بود برای نرم افزارهای پارامتریک...

یعنی حالا درست که خیلی بدیهی به نظر می رسد اما خواستم یادآوری کنم که ترتیبش این است که شما اول یک سوالی/نیازی دارید بعد می گردید دنبال جواب بعد که جواب را می یابید، در نواحی سوق الجیشی عروسی برپا می شود و دست افشانی می کنید و از ابزاری که یافته اید استفاده می کنید و باقی ماجرا!

یک اتفاقی که این روزها افتاده است معکوس شدن ماجراست. یعنی انگار یک بختکی افتاده است که همه آدم ها برای همه پروژه ها باید از همه ابزارها استفاده کنند وگرنه بد می شود! تازگی ها زیاد می بینیم که اینجا و آنجا نوشته می شود که ما از ابزارهای پارامتریک استفاده کردیم یا حتی شبیه سازی هم کردیم یا مثلا مدل BIM از پروژه مذکور ساخته شد! خوب شد که شد؟ به چه کار پروژه آمد این دسته گلی که به آب دادید؟

ای کاش یک کلاسی می گذاشتند مثل تاریخ معماری معاصر برای تاریخ نرم افزارهای معاصر و به دانشجوهای معماری می گفتند که هر کدام این ها از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده است که آدم ها این کارهایی را که الان می کنند نکنند و وقتشان را تلف هیچ و پوچی نکنند که نباید. طراحی مساله است نه استفاده از نرم افزارها و این که  شما شبیه سازی کنید وقتی که اصلا نیازی ندارید به شبیه سازی و مدل پارامتریک بسازید که مدل ساخته باشید کمکی به بهتر شدن طراحی شما نمی کند.

از آن جا که اصولا همیشه باید نقل قولی از یک آدم فرنگی باشد که به حرف ما اعتبار ببخشد نقل قول می کنیم از

 Mark Gage, Assistant Dean @ Yale School of Architecture:

"… use computation, but stop fucking talking about it. Your project isn’t any better because you told me it was scripted from the secret code found in the lost book of the Bible handed to you by your Merovingian great grandmother. Nor because you spent a semester producing the most intricate parametric network ever seen by man, & still ended up with three crumpled potatoes in glossy grey."

من که می دانم وقتی یک چیزهایی مد شود کسی جلودارش نیست و می دانم که این وبلاگ آن قدر خواننده ندارد که بخواهد تاثیر گذار باشد اما گفتم به هر حال به این بهانه یادی از مهندس تقی زاده کرده باشم. این بود که خاطره را که اول مختصرتر نوشته بودم به تفصیل بازنویسی کردم. اگر ایشان را دیدید مراتب سلام و احترام ما را به ایشان برسانید. من به شخصه خیلی چیزها را از سر کلاس های ایشان یاد گرفته ام و ای کاش میشد که کلاس مصالح شناسی را ترم آخر برمی داشتم که تجربه ام در حدی باشد که بدانم چه چیزهایی را باید از آن کلاس یاد گرفت.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥

خٌرد نویسی

1. مرخصی گرفته ام که کفشدوزک/پینه دوز/ladybug را تمام کنم قبل از این که یک چیز دیگری چشم ما را بگیرد و این هم برود به لیست ناتمام های زمانی بامزه. یه گروه هم حالا در صفحه رسمی گراسهاپر دارد این حضرت و باید قبل از پایان سپتامبر بیاید به بازار: (http://www.grasshopper3d.com/group/ladybug)

2. و خوب من برای این که کاری را تمام کنم نباید خیلی وقت آزاد برای خودم کنار بگذارم وگرنه می شود این که یک چیزهای تازه ای آدم می فهمد و بعد فکر می کند که حال که این هست بگذار یک امتحانی بکنیم و حالا عین خر در گل ماندگار شده ام ماندگار شدنی و بر من باشد که امشب این را خودم کشف کنم و یک حالی ببرم که دنیای جدیدی خواهد بود وقتی بشود DisplayPipeLine و DisplayConduit را بشود هک کرد. حالا ببینید کی گفتم.

3. این آقاهه را دوست داشتم:

لینک به صفحه اگر به هر دلیلی اجرا نمی شد

4. ... یادم رفت!

5. بروم یک چیزی بخورم قبل از این که نقش زمین بشوم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱

رضا یزدانی

من این کشتی رضای یزدانی را هر چند وقت یک بار نگاه می کنم. فینال قهرمانی آسیاست به گمانم. به من انرژی می دهد. این آدم نمونه کامل آدمی است که با تمام وجود برای بردن مبارزه می کند و می برد چون چاره ی دیگری برای بقیه نمی گذارد.

وقت اول را می بازد در اثر یک بی دقتی. بعد در وقت دوم در حقش ناداوری می کنند و تا باخت چندین ثانیه بیشتر فاصله ندارد اما خوشم می آید که اصلا به داور هم نگاه نمی کند چه برسد که اعتراض کند و فقط مبارزه می کند تا که می برد. در وقت سوم یک اشتباه بزرگ می کند در حدی که گزارشگر برنامه هم اظهار ناامیدی می کند از برد رضا یزدانی و اینجاست که می بینی که این آدم آمده بود که ببرد و انگار نه انگار. آخرش هم از بالا حریف را می برد روی پل، سه امتیاز می گیرد و برنده می شود... خلاص!

 

دیروز وقتی که در المپیک مصدوم شد و بعد عین دیوانه ها با آن پا برگشت که کشتی بگیرد تعجب نکردم وقتی که افتاد و دیگر نتوانست بلند شود هم جای تعجب نداشت. اسمش را هر کس هر چیزی می خواهد بگذارد. غیرت، جنگندگی، دیوانگی و یا حتی حماقت. روح من یکی را که تسخیر کرد!

امیدوارم مسئولین ورزش ایران یادشان باشد که رضای یزدانی با چه شرایطی جنگید و چرا مصدوم شد. یادشان باشد که قبلش دو کشتی را برد که هر کدامش یک فینال زود هنگام بود. می ترسم که دلاوری رضای یزدانی زیر سایه حذف از مسابقات در آن مملکت نتیجه گرا فراموش شود و بعد بشود آنچه که نباید...

داستان رضای یزدانی زیر آوار زلزله آذربایجان مدفون شد و درست که آن کجا و این کجا اما به هر حال این آدم ها باید بیشتر از اینی که هست قدر نهاده شودند. آنچه برای احمدرضای عابدزاده و مصدومیتش پیش آمد هم خیلی دور نیست. بالاخره امیدوارم یک چیزهایی را از گذشته یاد گرفته باشیم.

رضای یزدانی عزیز! حقا که لایق نام پلنگ مازندرانی و به قول آقای عامل پلنگ وارانه جنگیدی! دم و بازدمت گرم و سرت خوش. نوشتن این چند خط کمتر کاری بود که به ازای تمام لذتی که از تماشای کشتی هایت برده ام می توانستم انجام دهم. ای کاش بیشتر از این در توانم بود...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢

← صفحه بعد