خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

تا یار که را خواهد و ...

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود...

...تنها نه ز راز دل ما پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و لیکن

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

...هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و درس سحری بود.

 

 

تا برگردم‌،

دلم تنگ می شود. سبز باشید

...............یا علی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٥