خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

 

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می طلبم تا به سرم باز آید

سلام...

احوالات، می بخشید یه چند وقتیه چیزی نمی نویسم.وقت نداشتم که مطالبم رو منسجم کنم تا بنویسم.امشبم تقصیر این شیخ اجل سعدی بود که باز ما رو دیوونه کرد.من موندم این قدیمیا چه جوری شعر می خوندن چت ( به کسر چ ) نمی کردن. من که زیر سقف تیرچه بلوک با نور لامپ 100 وات می خونم اینجوری می شم. حال چه رسد به نور شمع بخوانی و زیر سقف آسمان...اوه اوه اوه...جدا که خدا خر رو شناخت و بهش شاخ نداد وگرنه معلوم نبود تا الان من چه بلایی سرم می اومد. نه، این جا رو داشته باشین:

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی/ عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

           ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه / ما گجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟ 

            آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان/که دل اهل نظر برد که سریست خدایی

            پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند / تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی

            حلقه بر در نتوانم زدن از ترس رقیبان/ این توانم که بیایم به محلت به گدایی

            عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت/همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

            روز صحرا و سماعست و لب جوی وتماشا/در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

            گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

            شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن/ تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

            سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد/ چون بدانست که در بند تو بهتر ز رهایی

...

            یعنی آدم یه غزل مثل این بگه بقیه عمرشو بره سایت پلان 1:2000 راندو کنه.چه می دونم بره بندر انزلی بغل اسکله باقالی بفروشه...

          اصلا بقیه عمرشو دربست بره خدمت مقدس سربازی...دیگه چه فرقی میکنه؟

 

            ولش کن بخوام از این حرفا بزنم تا صبح باید تایپ کنم.قبلا هم یه بار نتیجه گرفته بودم که شبایی که تنها هستم نباید زیاد شعر درست و حسابی بخونم چون چت می کنم. کافیه یه نفر باشه که چند به چند که من دارم منفجر می شم از سر حد  ذوق براش شعر رو بخونم. بعد با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم بگه: خوب...یعنی چی؟؟........ اونجاست که سراپای بنده یخ کرده و از بروز چنین حالات دیوانه واری جلو گیری می شود ....

 

            بگذریم... اینجا وبلاگ معماری بود مثلا.

            اینم اون یکی کتابخونه آلوار آلتو که 20 سال بعد از کتابخونه ویپوری طراحی کرده.کانسپت طرح همون کانسپتیه که تو ویپوری استفاده کرده ولی همین جور که می بینید تفاوتهای اساسی از نظر دسترسی و چگونگی قرار گیری در کتابخونه داره.

                                       

   

 

            ( نتونستم یه عکس خوب تو اینترنت پیدا کنم-کتابخانه Pensions Institute, Helsinki)

            اگه یا دتون باشه توی کتابخونه ویپوری ورودی از سطح همکف بود بعد شما باید به عنوان یه آدم خیلی محترم که می فهمه اون دسته پله داره بهت جهت می ده ؛ یه دور از پله ها بالا بری ، برسی به میز امانات.بعد اگه طبقه پایین کار داشتی برگردی پایین.عرض کنم که اگه چنین کتابخونه ای رو مثلا در یک دانشکده در ایران طراحی کردید. به کسایی که تو همون طبقه پایین کار دارن فکر کنید.سه تا راه داره: 1- از زیر نرده رد بشه بره کتابشو برداره.2- از روی نرده بپره بره کتابشو برداره.3- به عشق طرح معمارانه شما تمام پله ها رو بالا بیاد و بعد دوباره برگرده پایین و مثل یه بچه خوب بره سراغ کتابش...من جای شما باشم  اسامی نفراتی رو که طریق سوم رو انتخاب می کنن یادداشت می کنم، بعد از قرعه کشی بهشون جوایز نفیس تعلق می دم، باشد که بعد از چند سال تعداد این نفرات به میزان قابل توجهی افزایش یابد.

            آقا...باشه همه افراد دانشکده شما با شعور هستند و از این دسته ها نیستند. همه از پله بالا و پایین می روند.اما با دزدان کتاب می خواهید چه کنید. به نحوه قرار گیری میز امانات و کتابهای بدبخت و ورودی دقت کنید. کافیست دو سه نفر بخواهند یه حالی به این کتابخانه بدهند تا شما یک سری قفسه شیک و تر و تمیز داشته باشید......

            بی خیال این حرفای جهان سومی. ما در یک مدینه فاضله زندگی می کنیم و چنین کتابخانه ای طراحی کرده ایم.خوب عزیز من، این قسمت پایینی برای چیه؟ محل مطالعه است؟ یا اینکه جای یه سری کتاب خاصه؟ اگر حای یک سری کتاب خاص باشه که اصلا از نظر فضایی شخصیت لازم رو نداره با اون   وضع ورودی که میاد تو دل این فضا.....اگر محل مطالعه است که آدم اصلا تمرکز نداره. ببینم مرض داری ما رو اینهمه پله، بالا پایین می کنی؟...

خلاصه   ، همین دیگه . نتیجه می گیریم که اگه خواستیم از اختلاف سطح به صور مشابه استفاده کنیم به سبک و سیاق این دومی طراحی کنیم که مثل بچه آدم ورودیش معلوم باشه. شخصیت خودشو داشته باشه که مثلا بتونی اون قسمت رو به کتب خاص اختصاص بدی و حالشو ببری نه مثل اون اولی. حالا خود دانید.البته آلتو از این کانسپت بارها استفاده کرده.اینجا رو ببینید.

 

            ضمنا حضرت آقا بنیامین  رهگذر، بابا هوش و ذکاوت.منو از کجا شناختی؟ ...  فسفر! من که خودم بهت تو جمشیدیه  گفته بودم. با عکس و شعر شناختی؟؟؟...واقعا که ترکوندی  قهرمان...کلاسات کجاست مربی؟ ...بقیشم  میزارم وقتی ببینمت...راستی از لباس نارنجیت چه خبر؟

 

            خوب دیگه رفقا خیلی پر حرفی کردم...باشد تا برگردم.
  اگر خدا بخواد فردا 5:30 بامداد ما به سمت ایتالیا پرواز می کنیم. یه سرم می  ریم فرانسه و اسپانیا. 16 روز دیگه در خدمتیم. از این به بعد بچه معمار از فرنگ برگشته!

            البته اگر کافی نت ارزون پیدا کردم یه چیزایی از همون جا براتون می نویسم.

            دعا یادتون نره.

یا حق.

 

            بچه معمار هنوز فرنگ نرفته!

 

             # تذکر: اینا رو دیشب نوشتم ولی چون نتونستم وصل بشم به اینترنت موند تا الان که بفرستم بالا. ..خوش باشید و خندان.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۸