خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

معمار دهکده ۲

سلام

حمد پاک از جان پاک آن پاک را

کو خلافت داد مشتی خاک را

 

باز هم صدای ما را از خورانق می شنوید:

یکم اینکه سه شنبه اینجا معمار دهکده دعاخوان هم شد!همه کار کرده بودیم جز اینکه دعا بخونیم که اونم انجام شد.دعای توسل و کمیل هر هفته با صدای حاج مصطفی!!!

 

دوم آنکه یک گروه فیلمبرداری آمده بودند اینجا.برای یک تیاتر، که یک هفته دیگر به گمانم اجرا دارند.2 تا جوجه کفترهای خانه اناری را کشتند. دیوانه ها!!!اصلن ندیده بودند این بدبختها را…اما نگران نباشید جوجه های جیک جیک - که یک دمجنبانک است- برای خودشان کسی شده اند دیگر.3 تا بزغاله ها هم سالم و سلامتند. شنگول و منگول و حبه انگور.شنگول و منگول دو قلو هستند البته.

 

سوم مطلب اینکه ما هم حتما خوبیم! تازگیها اینجا یک بوی خوبی می دهد صبحها. بوی درخت سدر است به گمانم.

 

چهارم اینکه تازگی ها می روم بیابانگردی. چند شب پیش رفتیم تا بابا خادم با یک چراغ قوه و دمپایی!یک لشکر مورچه  دیدیم که با چه نظمی شبانه کار می کنند و درختی که مرغهای مگس  خوار شبها روی آن استراحت می کنند یافتیم. امشب آسمان ابری است نور ماه هم در کار نیست. مرد می خواهم که امشب دل رفتن داشته باشد.

امروز حدود ساعت 4:00 رفتم سمت بیابان جنوبی. حدود 1 ساعتی پیاده رفتم. تا کلا روستا ناپدید شد. سکوت مرموزی دارد بیابان و یک حرکت محوی که فقط آدم وقتی تنها گیر کند می فهمد یعنی چه… فقط 4 مدل مختلف جانور دیدم که شبیه مارمولک بودند. یک چیزی بین مارمولک و سوسمار. بامزه ترین نمونه شان یکی از اینها بود که پاهایش عین رکاب دوچرخه دور تنش می چرخید. کلا سرعت همه این موجودات حیرت آور است و نحوه استتارشان حیرت آورتر.

به خاطر مشاهده هر کدام از اینها من یک متر بالا می پریدم از ترس. اول که آدم نمی بیند یک دفعه می بینی خاک جلوی پایت تکان خورد. یک متر که عقب پریدی تازه روی ماه جانور پدیدار می شود.

یک شغال هم بود که تا منو دید آن چنان پا به فرار گذاشت که من دور و برم رو نیگا کردم نکنه سیا گوشی چیزی پشت سرمه از اون ترسیده… خدا رو شکر سیا گوشی اون طرفا نبود اما من اونقدا هم ترسناک نیستم به جان خودم!

البته نگران هم نبودم خیلی. یه کاتر الفا که هیچی از تیغش هم نمونده همرام هست که حتما می تونم باهاش از خودم دفاع کنم!!! لااقل از نظر روحی این طور به خودم تلقین می کنم. اینجا که کاتر فروشی نیست بروم تیغ الفا بخرم.

 

پنجم اینکه چند نفری هستند از اهالی اینجا مدتهاست می خواهم درباره شان بنویسم:


اولی آخوند روستاست. یک جوان 29 ساله که اگر از من دیوانه تر می خواهید این! ٨ سال است که ازدواج کرده است و یک دختر ۵ ساله دارد... اما یک سال هم با خانواده نبوده. 2 سال است که اینجاست قبلا هم پیش عشایر بوده قبل تر هم یکی از روستا های طبس. خودش اصلیتش اردکانی است. آدم با صفاییست. تازگی ها خیلی پیش می آید با هم غذا می خوریم. لهجه بسیار غلیظی دارد... اما خوب، من حالا دیگر خوب می فهمم لهجه اینها را. می خواهد برود رییس آباد ابرقو. چون اینجا آبش شور است خانومش نمیاد اینجا… دیشب با هم رفته بودیم مدرسه راهنمایی شبانه روزی ده. بچه های ساده روستاهای اطراف بودند که چون راهشان دور بود  آخر هفته راه هم مانده بودند. به من می گفتند حاج آقا مهندس از تهران!!! ماست و خیار خوردیم شب با نون. خیلی وقت بود خیار یا به قول اینا خیار سبز نخورده بودم. خوشمزه بود!

 دومی بخشدار اینجاست که فکر می کند خیلی آدم مهمی است و کارهای مهمی در این بخش مهم ایران دارد.خبر ندارد که ¾ مردم این مملکت اسم این آباد شده را هم نشنیده اند.کلا همیشه فکر می کند سرش شلوغ است. وقتی می روی با جناب محترمش صحبت کنی سرش را هم برنمی گرداند. دچار درد خود جلسه گذاری هم هست . البته حق هم دارد. بخشدار پر وسعت ترین بخش این مملکت است. جالب اینکه امروز 10-12 تایی گوسفند و بز آمده بودند علفهای وسط میدان بخشداری را که تازه به دستور این آقا کاشته شده بود، می خوردند. باید قیافه بخشدار را  می دیدید   زنگ زد به پاسگاه سرباز بفرستند برایش! یاد ایده های شاعرانه اش افتادم که می خواست بالای قبرستان را کلا چمن کند. خوش به حال گوسفندها و بزهای این روستا که چنین بخشدار فهمیده ای دارد. همچنین مورد توجه دوستانی که برای همه جا طرح میدان چمنکاری می دهند.

سومی فضل ا.. است. یکی از کارگرهای کارگاه ماست. می گویند بچه که بوده افتاده توی حوض آب یخ! یک مقدار بفهمی نفهمی آنرمال است. اما فوق العاده باهوش. اگر قیافه و نحوه حرف زدنش نبود که یک مقدار عادی نیست من که قبول نمی کردم چیزیش باشه... بین خودمان باشد خیلی از حرکات غیر طبیعیش شبیه کارایی که من خودمم خیلی اوقات انجام می دهم. تنها کارگری است که می تواند پلان و مقطع را بفهمد و بخواند . روز اولی که من رفته بودم سر کارگاه می گفت این بچه کیه؟ اینکه مهندس نیست که… دو روز نشد که فقط به خاطر من حاضر شد کلاه ایمنی بذاره تو کارگاه. حالا هم که هر وقت بعد از ظهرها بیکار می شه میاد به من سر می زنه می گه تو رفیق منی تنهایی دلت بند نمی شه اینجا! 25 سالشه. 2 ساله ازدواج کرده یا به قول خودش داماد شده. فوق العاده قدرتمند است و کارهایی می کند که آدم شاخ در می آورد.

من حال می کنم با صداقتی که تو این آدم وجود داره.با هیچ کس تعارف نداره .روز به روز بیشتر حال می کنم باهاش. البته این علاقه دوطرفه هم هست. عشق می کنه که ساعت ناشتا رو خودش اعلام کنه. اگر هم تو یه رنج معقول باشه  منم می ذارم حالشو ببره!!! 1000 تومان نذر بابا خادم (امامزاده اینجاست) کرده که دیگه مهندس دیگه ای نیاد اینجا تا من همش سر کارگاه بمونم. به هر صورت یه چیزی می دونستن گفتن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

آخریش حاج آقای آخوندیه. یه پیرمرد کوتاه قامت 70-75 ساله.بعیده کسی خورانق بیاد و حاج آقا آخوندی رو نبینه.خونش درست رو به روی قلعه است. هر وقت آدم رو می بینه یه سری شعر رو برای آدم می خونه. بارها برای من درباره بهشت و حوری و ... صحبت کرده. البته دلیلی هم نداره که بهشت روبرای خودش متصور نشه. یه آدم کاملا درستکاره. صبا نور که هست بیداره شبا هم وقتی تاریک می شه می خوابه. کارشم کشاورزیه. حالشو می بره. یه چند تا از این شعرایی رو که برام خونده برای حسن ختام می نویسم اینجا:

 

اینو وقتی می خونه که احساس می کنه روی من زرد شده:

 

نه تب دارم نه جایم می کنه درد / نمی دونم چرا رویم شده زرد

همه گویند که گرمای زمینه / خودم دونم که درد نازنینه

 

بعدی اینکه:

اگر یار مرا دیدی به غربت / بگو ای نارفیق بی محبت

نترسیدی ز فردای قیامت / مرا جا هشتی و رفتی به غربت

 

این شعر رو برای برداشت می خوند، قبلا.یعنی خودتون هم نمی دونید چرا متر می کنید:

دوش رفتم منزل ملا رجب / دیدمش می کرد دور حوض مسجد را وجب

گفتم ای ملا رجب از این وجب تدبیر چیست / زیر لب خندید و گفت از این وجب من ما عجب

هل وجب،عین العجب،ثم الجمادی و الرجب؟

 

و در آخر هم:

اشکم دونه دونه / از دیده روونه / ای خدا دلم جوونه / نذار تنها بمونه / تو این قلعه خرونه.....

 

 

یا علی مدد.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٠