خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

...و ناگهان جل الخالق شد!

 

اندر حکایات ما و کارشناسی ارشد و سازمان سنجش:

این نامه را بخوانید و عبرت بگیرید:

 

 

????????????????????

 

 

امروز که مانند یک علامت سوال گنده تا کرج رفتم و پرسیدم این نامه یعنی چه، دوست عزیزمان گفتند اشتغال به تحصیل بیار از دانشگاتون یا مدرک فارغ التحصیلی ات رو بیار تا ثابت شه که حوزه درس نخوندی و گرنه چرا این نامه برات اومده!!!!!جالب اینجاست که من باید ثابت کنم که مدرک کارشناسی معماری را از حوزه علمیه نگرفته ام. و کسی آنجا به اینکه شاید اشتباه کرده باشد فکر نمی کند.ضمنا من فهمیدم که چون با مدرک کارشناسی حوزه نمی توانید در کنکور کارشناسی ارشد در گرایشهای غیرانسانی شرکت کنید حق شرکت در این رشته را نداشته ام!خدا رو شکر که کارت دانشجویی همراهم بود و گرنه تا الان مرتد شناخته می شدم.

منابع آگاه که خواستند نامشان فاش نشود گفتند که محتملا دکتر ساعد سمیعی به سازمان سنجش نفوذ کرده اند تا با ارسال این نامه یک بار دیگر یادآوری کنند من که از عجب شیر معماری قبول شده ام (!) بهتر بود معماری نمی خواندم!

 

بنویسید بچه معمار!/بخوانید بچه ملا!

 

می فرماید که: والسلام.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٢

به نام آن یگانه! آن خالق!

سلام.

یادم می رود گاهی اوقات که قسمت ازلی بی حضور ما کردند.یادم میرود که ما مامور به انجام وظیفه و تکلیفیم و یادم می رود که مدت زمان این دنیا آنقدر کوتاه است که در قیاس دو جهان به زمان یک بشکن زدن د ر یک روز نمی رسد.٫س بشکنی بزنیم و متنی از سهراب بخوانیم و دست افشانی کنیم :

 

...اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی،همان درخت حیاط خانه ترا بس بود. سالها می شود به تماشا بنشینی.کلاغی که کنار حوض می نشست،چه درها که به روی اندیشه نمی گشود.کلام لائوتسه را خواندی و نفهمیدی: «بی که پای از در برون نهی،جهان را یکسر توانی شناخت.» و کدر شدم.زیر غبار غم. این همه راه آمده ام تا چه؟ آفتاب دیار باشو به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیروشیگه را در موزه ملی توکیو نمی دیدم چه کم داشتم.آهنگ کاره سوسو که را پندار نمی شنیدم،مناجات ذبیحی در شبهای رمضان مرا بس بود.

لاله ای در فیروزکوه دیده بودم جای همه این گلهای داوودی ژاپن را می گرفت.چه نیازی که مهتاب را در باغ هی بیا ببینی. در ایوان خانه پدر ات در کاشان دیدی و همان بس بود.یک درخت،و همه جنگل را دیده ای.یک پرواز، و با همه پرندگان آشنایی.این گل را بو کن و همه گلها را بو کرده گیر.چنین است.و آزرده مشو.به خطا از کاشان درآمدی.آنجا هرآنچه همه جاست بود.یاری اینچنین نداشتی،دوستی آنچنان ترا بود.در کوچه اش کیمونوپوشی اگر نمی گذشت ، چادر به سری که به ره می رفت.

مردمش یک هوکوسای نمی شناختند، با یک رضا عباسی که آشنا بودند...به در آمدن ها همه پوچ. باید در فروبست.وبه تماشا نشست.

... کتابِ چه؟ نقاشی چه؟ هنر چه؟ به این آفتاب نگر.خود را در آبی آسمان گم کن.تراوش ابدیت را بشنو.

           

                                                                                      سهراب سپهری

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦

 

سلام!

نیمه شب است و من خوابم نمی برد هر چه می کنم.فکر کردم وبلاگ به روز کنم باشد که رستگار شوم.

 

مطلب برای گفتن فراوان است اما حال که بهانه ای دست داد تا دوباره بنویسم دوست دارم از یک آدم که خیلی بر گردن من حق دارد تعریف کنم.به بهانه این ماجرا هم خیلی مسایل دیگر بگویم اگر شد.

دوستانی که قبلا می آمدند اینجا و می خواندند حتما یادشان می آید که زمانی که ما شروع کردیم اینجا به نوشتن خیلی زیاد نظریه داشتیم و شکایت و از این جور حرفها.اما از یک مدتی به بعد نطق ما کور شد در نظریه پردازی و حرفهای گنده تر از دهان خودمان زدن!و این ماجرا هزار ویک دلیل داشت اما دلیل یکم آن که هزار دلیل دیگر را هم توجیه می کرد آشنایی من با دکتر فلامکی بود.آنقدر این آدم مستند حرف می زد و هرچه میگفت هزار و یک منبع و ماخذ و دوصد ساعت فکر پشت ماجرا بود، من کم کم  دچار خود باختگی فکری و نظریه پردازی شدم.در حدی که الان اگر بخواهم بگویم و یا بنویسم ما در خانه نیاز به خلوت داریم می روم می گردم از یک کتابی نقل قول می کنم مبادا که بخواهم بعدا مسولیتش را بر عهده بگیرم.

خلاصه که جالب بود این سرنوشت ما.افتخار همکاری با آدم دانشمندی مثل دکتر فلامکی با آن شخصیت کوشا و منحصر به فرد همیشه عمر برای من به یادگار خواهد ماند.من خیلی چیزها یاد گرفتم در آن دفتر و از شخص جناب دکتر.یاد گرفتم که باید مستند حرف بزنم.عجله نکنم و امیدوار باشم. یاد گرفتم که هیچ وقت دیر نیست و دیدم که ظرفیت یادگیری انسان اگر خودش بخواهد بسیار بالاست.به قول معروف فرصتهای فراوانی به من داده شد تا توانایی های خودم را بیازمایم....خورانق برای من ورای یک تجربه سرپرستی کارگاه مرمتی اجرایی بود.تجربه دوست داشتنی زندگی در یک روستا با سختی های خاص خودش و موهبت های بی نظیرش.شبهای تنهایی اش، آسمان پرستاره اش، مردم مهربانش،کارگاه پرماجرایش و دو دفتر خاطراتی که از دست نوشته هایم باقی مانده است.و دوستان فراوانی که آنجا یافته ام.هنوز هم شب که می شود فکر می کنم باید بروم تنها قدم بزنم و ستاره ها را نگاه کنم.نان خشک محلی بخورم و برگشتنی یک سری به بزغاله ها بزنم ...آلارم موبایلم با ساعتهای کار خورانق تنظیم است....

ناراحتم که مجبور شدم خورانق را ترک کنم. یک جورهایی اهلی شده بودم آنجا.با حیواناتش ، گرمایش ، سرمایش.آب قناتی که هر روز صدایش را می شنیدم و قلعه نازنینی که هر روز در آن گردش می کردم و می آموختم. احساس می کنم بچه ام را یتیم ول کرده ام وسط بیابان.امیدوارم ناپدری و نامادری خوبی گیرش بیاید.البته پدربزرگ خوبی دارد که دکتر است و خوشحالم که پایش میماند تا درست و حسابی پا بگیرد.

 

 

 

 

خبرنگار روزنامه ایران این عکس رو گرفته نه من.(حق مولف!) 

                                                 جناب دکتر ! امیدوارم همیشه موفق باشید!

 

 

 

.......این روزها دارم یک جورهایی پایان نامه ام را جمع و جور می کنم. اگر دو سال پیش بود یک هفته ای همه رساله را می نوشتم ولی الان با دردی که بیان کردم بدجوری به خنس خورده ام.نشسته ام خانه، هی از این کتاب به آن کتاب.البته بد هم نمی گذرد.بیسکوییت مادر می خورم ! شبها کار می کنم  روزها می خوابم. دعا کنید که با این شرایط برسم تا نیمه شهریور.اگر همان مسکن اقلیمی را که برای مسابقه داده بودم دفاع کرده بودم الان داشتم توی خورانق ستاره می شمردم و حافظ می خوندم....شاخ و دم ندارد.آخر مطلب هم چون ذکر خیر دکتر فلامکی رفت دو پاراگراف از نوشتارهای مقدمه کتاب معماری بومی:

اگر قبول کنیم که معماری و شهرسازی سنتی پدیده ای است با ریشه هایی در پهنه تجربه ها و سلیقه ها و دانش های آدمیان، که تنها در ژرفای اندیشه های دور و نزدیک انسان قابل شناخت است؛یا اگر قبول کنیم که معماری سنتی دیروز تنها برای دیروز ساخته نشده ؛بلکه موجودیتی است زاده لحظه ای از تاریخ انسانها که سر در گذشته ها  و دست در آینده دارد، این سئوال را می توانیم طرح کنیم : چه چیزهایی از مجموعهای که دیروز بر جا مانده می تواند به امروز ما تعلق داشته باشد، و چه چیزهای دیگری می تواند برای فردایمان ماندنی باشد؟

حسرت خوردن نسبت به آنچه که دیگر نیست و دل خوش داشتن به برجامانده جزئی از یک کل به کمال رسیده معرف احساس و تفکری منفعل است از آن سو از میان برداشتن هرآنچه جامعیت کاربردی نخستین خود را از دست داده،ولی هنوز علایمی از حیات را حفظ کرده، نشانی است از درماندگی. حذف صورت مساله راه حل آن نیست همانگونه که تجاوز بر طبیعت نشانگر غلبه بر آن نمی تواند باشد.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩