خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

قصه های مادربزرگ...

هفته گذشته همشیره محترم تماس گرفته،امر فرمودند که بنویس که ما بخندیم!... ما هم با یک هفته تاخیر اطاعت امر کرده ایم،اگر با خواندن نوشته های پیشین خندیده باشید، با خواندن اینها هم می خندید!!! دلم یک مقدار می سوزد که این مکان را به هجو نویسی تبدیل کرده ام، اما شاید خیر ما در این باشد.

 

به همین علت اول یک لینک معماری اینجا می گذاریم که مورد پژوهی های خوبی دارد و بعد به هجو نویسی می پردازیم:

http://www.livingsteel.org

 

این یکی را هم برای ما فرستادند که خیلی طراحی بامزه ای داشت خود سایت.حال داشتید این را هم ببینید:

http://www.big.dk/big.html 

 

 

 

 

 

خوب حالا که دین خود را نسبت به معماری ادا کردیم!..... جانم برای شما بگوید که:

 

خیلی وقت است که فهمیده ام که خیلی مسایلی را که باید بدانم، نمی دانم. اما تازگیها به حس غریب جدیدی رسیده ام و اینکه چقدر چیزهایی را می دانیم، که اصلا نباید بدانیم. می دانید، مثلا بچه ها نباید کلک های پدر مادرها را بدانند. یا مثل زن ها و مرد ها همه رازهای پنهان وجود یکدیگر را بدانند.جذابیت زندگی به همین هاست. به این که وقتی بچه باشی از لولو بترسی!این که نشد یک بچه 5 ساله بگوید من می دونم لولو اصلا نیست، تو تلویزیون گفته! من خودم از این که آن موقع ها فکر می کردم توی موتورخانه مار و عقرب هست، کلی خاطره دارم.الان با این حالتی که پیش می رود همه چیز مصنوعی می شود،آدم می شود مثل این مجری هایی که تا دوربین می آید جلو نیششان را باز می کنند که مثلا ما خیلی خوش برخوردیم!یا این کتابهایی که در می آید و می گذارند پشت ویترین ها که:"رازهایی که مردان باید درباره زنان بدانند و بالعکس!" اگر راز است که دیگر نباید بدانند بابام جان! چون الان احساس مسولیت عالمگیر کرده ام یادآوری می کنم : که آدمها را دارند از طبیعی بودن می اندازند، گفته باشم!

 

 

راستی چند وقت پیش یکی از دوستان برای من کامنت گذاشته بود که :"واستعینوا بالصبر و الصلوة، ان الله مع الصابرین.". برای من خیلی تکان دهنده بود.آنقدر که یک ماژیک برداشتم و روی کاغذی نوشتم و چسباندم به برد روبرویم.این هم از همان چیزهای ساده ای است که آدم باید می دانستم و نمی دانستم. خواستم تشکر کنم، هرچند که شاید خیلی دیر شده است!..............ممنون.

 

این نان سنگگ خیلی پر رمزو راز است.من از بچگی سنگگ را دوست داشتم. اما این پررمز و  رازی سنگگ را تازگیها بیشتر درک کرده ام.می دانید خمیر روی صدها قطعه سنگ آتشین قرار می گیرد و بعد که بیرون می آید هزار و یک چاله چوله دارد که هر کدام برای خودشان حال خودش را دارد.آدم نان سنگگ را که می گیرد دستش حس یک کتاب پر از خاطره را دارد، برایش.یک کهنسالی خاصی در سنگگ نهفته است. با سنگگ می شود حرف زد، وقتی چاله چوله های سنگگ را لمس می کنی،انگار با خاطرات فراوانی گره می خوری! مقایسه کنید با این نان های کاغذی تافتون که شخصیتش تازه به دوران رسیده است!....من عاشق سنگکم. یک جورهایی جا افتاده است!

 

از معماری که بگذریم اصولا من خیلی از دنیای به روز و این حرفها عقبم.هنوز فکر می کنم رییس جمهور شوروی گورباچف است و هر بار نام پوتین و روسیه می شود یک مقداری جا می خورم، یا مثلا وقتی می گویند این فیلم مال سال 92 است فکر می کنم جدید است!چون عموما فکر می کنم که در سال 94 هستیم.نمی دانم شاید به خاطر اینکه جام جهانی 94، اولین جام جهانی بود که دنبال کردم و اولین بار بود که سال میلادی برایم مهم شد.خلاصه که اوضاع ما از این نظرها خیلی درام است.حالا تصور کنید که یک نفر نظرات من را راجع به روند قطع نامه های هسته ای بپرسد و اصرار کند که نظر هم بدهم!جای همه تان را خالی کردم!

 

این روزها از آن روزهایی است که وضعیت پایین نمودار است.من عموما احوالاتم مدتهاست که سینوسی است-فکر می کنم حدود 8-9 سالی می شود- و وقتی می آید پایین نمودار،به این سادگی ها نمی شود درستش کرد.

 

چون عموما این روزها احوالات گرفته مُد است و من کلا از هر چه مُد باشد بدم می آید، کلی روی خودم کار کرده ام که اینگونه نشوم، اما نمی شود.البته فواصل خیلی بیشتر شده اما شدت ماجرا هم به همین منوال است.البته اصولا نزد ایرانیان احوال ناخوشایند انگار طبیعی تر است. نمی دانم از کجای این فرهنگ دو روی ما برآمده که هر کسی بخندد احمق و کم عقل است و هر کسی از صبح تا شب، دمغ و بی حوصله باشد، آدم با کلاسی است؟ مد شده آدم ها هر جا که وارد می شوند، اخمی بر صورت داشته باشند که با کلاس باشند!! انگار تو سری خور بودن و بدبخت بودن انسان را شامل وامهای بدون بهره دلسوزی می کند!

 

حال هر کسی را می پرسی انگار باید مالیات بدهد،اگر بگوید خوب است. خیلی که مورد الطاف قرار بگیرید یک همچین پاسخ هایی دارید

 

- الحمدلله! نفسی می یاد و می ره!

 - هی! بد نیستیم.

........بگذریم!

 

این وضعیت من به خصوص در دو سه سال اخیر همچین در نگاه اول قابل لمس نیست، اگر کسی خودش تنش نخارد عمرا نفهمد که بر ما چه می گذرد، چون نیش بنده همیشه خدا باز هست و شما می توانید اینگونه بیاندیشید که عموما ما غمی در عالم نداریم که نداریم!!اما اگر یک موقعی در ایام مذکور،دهن بنده باز شود به غر زدن، آن موقع شما بهتر است همانجا قبری برای خودتان بکنید و تویش بخوابید!

 

 

من عموما وقتی چت(به کسر چ) می کنم،یعنی حالم اینجوری می شود، کارهای عجیب و غریبی می کنم که خودم هم بعدا به آنها فکر نمی کنم، چون فکر کردن به آنها مایه خجالت می شود.چند سال پیش که بدینسان شدیم یک بار رفتیم و قلم و دوات خریدیم و به یاد گذشته ها تمرین خط کردیم، یکی دو دفتر! یک بار وبلاگ زدم که همین جا باشد! این بار هم که تازه این احوالات شروع شده، همه کارها را تعطیل کرده ام،نشسته ام امضا تمرین  می کنم!...خلاصه که باز کن دکان که وقت عاشقی است!

 

این ها را نوشتم تا حداقل یا خودم این اوضاع را چشم کنم یا یک آدمی بخواند و چشمی بزند، کار ما رفع و رجوع شود، به احوالات عادی برگردیم! دفعه پیش نوشتیم که دخمه ای یافته ایم، به دو روز نرسید که دخمه بر سرمان خراب شد !

 

مدتی است خاطره نویسی مکتوب را ترک کرده ام.سبب می شد از در و دیوار تصویر ذهنی درست کنم برای خودم و بعد اینکه زیادی فکر کنم و زود به زود قاطی کنم.عموما آدمها را می نشینم برای خودم تعریف می کنم.بعد می توانم به جای آنها فکر کنم.خود به خود تصور می کنم که می دانم که مثلا فلان کس به فلان سوال چه پاسخی می دهد.

 

 این مساله دو تا بدبختی ایجاد می کند یکی اینکه اگر درست حدس زده باشی،صحبت کردن با دیگران جذابیتش را از دست می دهد، چون تمام حرفها برایت تکراری می شود، چون خودت قبل از اینکه طرف مقابل پاسخی بگوید،همان ها را در ذهنت برای خودت گفته ای! دومی هم اینکه چه درست و چه غلط در مورد آدمها پیش قضاوت های بی مورد می کنی! اصولا به هین علت من خیلی اوقات نمی گذارم حرف طرف مقابل تمام شود، چون فکر می کنم می دانم چه می خواهد بگوید و این خیلی خیلی خیلی بد است!

 

عارضه ترک خاطره نویسی این شده است که به صورت غیرمکتوب توی مترو که هستم، یا توی خیابان برای همه آدمهایی که ردیف نشسته اند و می بینم این کار را می کنم، شروع می کنم تصور کردن این که طرف چه کاره است و الان به چه فکر می کند و تا این که خانه اش چند طبقه است و غذا چه می خورد پیش می روم و بعضی اوقات که زندگی طرف خنده دار می شود، قاه قاه می خندم و اصولا اگرچه خنده بی موقع بتر از همه چیز بی موقع!!! است اما اکثر تصورات من خنده دار تمام می شود! و من نمی دانم من که اینقدر عموما می خندم چرا اصلا باید چِت کنم! البته استاد ریاضی دانشگاه ما که آقای ترابیان نامی بود و یک چند سالی از خدا کوچک تر بود، یک بار که من کاملا قاطی بودم و از فواصل دور هم معلوم بود،به ما گفت که دچار اندماغ شده ایم و اضافه کرد که همه آقایان از 18 سالگی به بعد ایامی را اینگونه می شوند!و زمان که بگذرد خوب خواهیم شد...البته توضیح بیشتری نداد.فقط گفت ای کاش می شد جلساتی بگذاریم و من تجربه هایم را برای شما بگویم!

 

 

 

یک جمله معروف یادم آمد : "تجربه معلم سخت گیری است، چرا که نخست امتحان برگزار می کند و سپس درس های لازم را به شما می دهد."

خلاصه که:

یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد!(سهراب سپهری).

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۱