خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

هجو نویسی شاخ و دم ندارد!

صالح علا را دوست دارم.عادت کردم به تمام کردن هفته با صدایش.وقتی می گوید رسیدیم به حماسه خداحافظی یعنی باید کم کم کارهای دانشگاه را شروع کنم.یعنی اینکه شنبه نزدیک شده است.هفته هایی که نمی آید اما تمام نمی شود! یک جورهایی شرطی شده ام به رادیو پیام. می دانم که اتوبان شهید همت از پل شهید عباس پور تا خیابان توانیر صبحها همیشه ترافیک است، اما نمی دانم اصلا این محدوده کجاست؟! خلاصه که از من خیلی هم عجیب نیست.بعد از 10 سال زندگی در این محله هنوز به جز آدرس پستی خانه مان اسم بقیه کوچه ها را نمی دانم.زندگیم رسما تصویری است.کور اگر بشوم  نمی دانم چطوری آدرس های سابق را پیدا کنم.البته حالا تا کور بشویم یک کاری می کنیم. بارها با قطار رفته ام یزد و آمده ام تهران چند وقت پیش پرسیدند چند ساعت طول می کشد؟ یادم نمی آمد! فقط یادم بود قطار به یزد که می رسه نماز صبح را همانجا می توانی بخوانی بعد بروی سمت خورانق!

آدم هستم، اما اجتماعی نیستم.البته تازگیها می گویند که اجتماعی شده ام و اگر همینطوری باشد که اینها می گویند خیلی خوب است...شاید ! اما من از همان موقع که کلاس سوم یا چهارم بودم و درس زنبور عسل را می خواندیم که اجتماعی است مثل آدم ها ٬ به آدم بودنم مشکوک شده بودم. اما تازگیها به دلایلی فکر می کنم که آدم هستم اما اجتماعی نیستم.البته با حیوانات اینقدر اجتماعی ام که نگو.من هنوز توی دلم با شنگول و منگول و حبه انگور صحبت می کنم.اینقدر با آن جیک جیک روابط اجتماعی برقرار کرده بودم و برو بیا داشتم باهاش سردرد گرفت! این بار که رفته بودم نبود. این پرنده ها استامینوفن و امثالهم ندارن بنده خداها و یک نفر باید یک فکری بکند.

فردا تحویل کار دارم. کاری هم ندارد اما حوصله ندارم.جمعه هم که به قول صالح علا مدیر کل روزهای هفته است، دارد تمام می شود. از هر چه شنبه است بدم می آید مگر اینکه تا دم ظهر بخوابم و لذت ببرم از اینکه زمانی را که همه مجبورند بیدار باشند خوابم! شبها خوابیدن حال نمی دهد.مثل این است که صبحها بیدار باشی!

خلاصه که به قول شاعر حال همه ما خوب است اما تو باور مکن. من یک غلطی کرده ام و چند وقتی است که کلیات دیوان شمس تبریزی را خریده ام و روز و شب خودم را به آتش کشیده ام. این حضرت مولانا صبح تا شب ایکس پارتی تشریف داشته بودند به گمانم. ریتم شعرهایش آدم را دیوانه می کند. نمی دانی نصف شبی سر به کدام دیوار بکوبی؟

 

زین دو هزاران من و ما ای عجبا، من چه منم!/ گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

... اصل تویی، من چه کسم؟آینه ای در کف تو/ هرچه نمایی ، بشوم، آینه ممتحنم

........................................

جمع تو دیدم، پس از این هیچ پریشان نشوم/ راه تو دیدم، پس از این همره ایشان نشوم

ای که تو شاه چمنی، سیر کن صد چو منی/ چشم و دلم سیر کنی، سخره این خوان نشوم

فربه و پر باد توام، مست و خوش و شاد توام/ بنده و آزاد تو ام، بنده شیطان نشوم

شاه زمینی و زمان...(یادم نمی آید!- این دو تا غزل پشت هم است در این نسخه ای که ما داریم البته!)

 

یک خواهش هم داشتم دوستانه: من که از پس این ترک یک دنده زنجانی بر نیومدم! مسعود کرمی را می گویم.به زبان مجازی شما می شود: آقا طیب!. اگر شما ها تونستید یک جوری مجبورش کنید یک کتابی چاپ کند از این موهوماتی که می نگارد.من خودم فروشش رو تضمین می کنم! برادرمان می ترسد اولاد مردم با خواندن نوشته هایشان به گناه آلوده شوند.نعوذ باا...! یک نسخه از عکس حضرت شاعر را به کتابها سنجاق می کنیم تا با دیدن چهره مبارکه از هر چه گناه است پشیمان بشوند!.... به قول خود مسخره اش: سایه قبله عالم دراز... باد که باد. کمتر از یکسال وقت داری تا نمایشگاه کتاب سال بعد که لای شعرهای کتابت سبزی بپیچیم! وای چه بشود سبزی خوردن با روسری آبی و حتما باد هم می آید!

 

وقتی شما یک وبلاگی داشته باشی و چند ماه یکبار یادت بیاید که چنین مساله ای هم هست و نه حرف درستی داشته باشی نه ذهن جمع و جوری می شود همین! ما ترم پیش برای طرح مدرسه می کشیدیم یک سری سایت با کمک دوستان یافتیم که به خصوص چند تایی خیلی سایت های خوبی هستند. اینها را می گذارم اینجا، باشد که به کار آید.

 

http://www.designshare.com/

http://www.edfacilities.org/rl/outdoor.cfm

http://www.shwgroup.com/showcase/es1.htm

http://www.innovativemodular.com/

http://www.aguirre.com/projects/group-education.htm

 

http://www.classroomdesignforum.org/pages/Sustainable%20school%20

design.htm

http://www.matrixtours.com/tours/walkerelementary

http://www.wvarchitects.com/education/

http://www.innovativedesign.net/gallery_a.htm

http://www4.ncsu.edu/unity/users/s/sanoff/www/schooldesign/home.html

 

 

مدتی است افتاده ام دنبال اینکه برای روستای خورانق(رحمه ا...) یک مونوگرافی یا مطلب مشابهی تهیه کنم معمارانه. اما دسترسی به مدارک درست و حسابی آنگونه ما را در هم پیچیده است که کم کم داریم عطایش را به لقایش می بخشیم! دعا کنید دسترسی ما به مدارک تسهیل شود تا ما هم بتوانیم یک بار هم که شده این تجربیاتمون رو  یک جورهایی به قول دکتر رازجویان Exchangable کنیم.البته بازهم خدا پدر مادر آقای حجازی را بیامرزد که کلی با ما یاری کرد وگرنه کار تا همینجایی هم که پیش رفته پیش نمی رفت.تا یادم نرفته یک نفر می گفت که روستایی هست طرفهای تربت حیدریه- اسمش یادم نمی آید!-  می خواهند مرمت کنند و مقاوم سازی در برابر زلزله و غیره. دنبال آدم هستند........ ای خدا!دست از سر کچل ما بردار.پیشنهادهای وسوسه انگیز تا اطلاع بعدی موقوف. من تازه دارم با شهر مسخره کنار می آیم.شاید بتوانم عینهو آدمهای اجتماعی که کت و شلوار می پوشند و یک سررسید سال 85 همیشه همراهشان هست، بشوم. می دانی آن موقع چه قدر خوب می شود؟.... لطفا!....پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزارم.

 

قدیم ترها کلی شعر حفظ بودم

تازگیها اما اسم خودم هم یادم نمی آید

شاعر شده ام شاید! 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩