خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

شیخ ما فرمودند:

شیخ ما با الهام از یک ماجرای واقعی و برای یادآوری به خود هم که شده فرمودند:

"هر آدمی نسبت به عیب های خود نابیناست."

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠

من یک کارمند وظیفه ام - چهار

و بدان ای پسر که در اواخر هر ماه هجری شمسی تا اوایل ماه بعد، هر کارمند را گران وظیفه ای است در محاسبه میزان دریافتی خویش. دریافتی تو رابطه ای عجیب و پیچیده است میان ساعات حضور و غیبت و حق عیال و مسکنت! و  بر آن ضرایب گوناگونی را اعمال کن و کسورات معمول را کم نما. پس هر یک را دو صد تبصره جاری است. بخوان و اعمال کن و در این کار سستی ننمای که خدا کاهلان را دوست نمی دارد.

آگاه باش که هر چه کنی میزان محاسبات تو و کارشناس بخش مالی مشابه  نگردد  مگر به اذن خدای تعالی که او هم عمرا اذن نخواهد کرد. پس هر ماه گوشی خویش بردار و به صحبت شو تا راز کار بر تو آشکار گردد. این امر خود سبب افزایش مراودات است و نیکی فراوان در آن است که در سال های نخست بر تو پوشیده باشد اما به ممارست بر تو آشکار خواهد گشت.

و توصیه است بر آن که این امر را هر ماه تداوم باید تا بازنشستگی و مباد بر تو اندیشیدن که چه سود دارد آخر؟ تو این کار بکن و شاد همی باش تا آن روز که پرده ها از مقابل چشمان تو فرو افتد و راز محاسبه همزمان دریافتی خویش و سود بانکی حاصل از اجتماع آن را نیز دریابی. تا آن روز این ذکر را بر زبان خویش جاری دار و نخست از خویش و سپس از کارشناس مالی بازپرس: "این عدد حقوقمو بگو از کجا آوردی؟... بگو از کجا، بگو از کجا،‌بگو از کجا آوردی؟"

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٩

جواد جواد مصطفی (3 مرتبه)

یانکودیزاین را در دوران آموزشی جواد به من معرفی کرد. ببینید و به جان خودش و دیگر طراحان صنعتی دعا کنید... همین.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٧

گفتگوی تمدن ها

 

* کسی نیست که ما را به پرشین گیگ دعوت نماید یا فضای مشابه دیگری تا بی دغدغه بتوانیم عکس آپلود نماییم. از آنجا که Sharemation قاطی کرده است و عکسهایی را که در پیکاسا آپلود می کنیم مثل همین دو تای بالایی، گویا در بسیاری از موارد مشاهده نمیشود.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
تگ ها : متفرقه ، عکس

صدای جا افتاده

هفته پیش تلفن زنگ زد و نمی دانم چه شرایط عجیب و غریبی بود که بالاخره همه متفق القول گفتند مصطفی گوشی رو بردار و خوب ما هم تلفن را جواب دادیم.

خانم محترمی از آن سوی خط گفت: سلام. از خوابگاه زنگ می زنم. ل. جان امشب منزل شما هستند؟

من هم گفتم: بله. منزل ما هستند.

آن خانم هم خیلی عادی نپرسید اصلا شما چه کاره ای و انگار با مادر ل. جان حرف زده باشد. گفت: متشکرم. خیالم راحت شد! من خواهش کردم و او هم قطع کرد.

نکته اول: ل. جان دوست خواهرم است و خوابگاهی است و بعضی شب ها می آید خانه ما.

نکته دوم: امشب هم که زنگ زد، باز هم از شانس خوش من گوشی را برداشتم! اما گویا در طول این یک هفته کمی عاقل تر شده بود و مثل دفعه قبل به حرف من تنها اطمینان نکرد! حتی با این صدای جا افتاده که ما داریم! 

نکته سوم: من در طول یک سال بدون اغراق شاید 10 بار هم تلفن خانه را برندارم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢

طراحی روشنایی

 

In existing building simulation tools, illumination is typically calculated on horizontal surfaces such as workplanes, and more rarely on vertical surfaces such as walls. For circadian stimulus, light received at the eye is what counts. Conventional metrics thus need to be adjusted.

آی آدم لذت می برد یک چنین تحقیقاتی را می بیند که در جریان است. ببینید اینجا را.

پ.ن.١: بله! نمودار صعودی است...

پ.ن.٢: دوست خرانقی، پیامتان رسید. این روزها فرصت چندانی نیست. اما به زودی خبرتان می کنم. موفق باشید و با نشاط.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢

من یک کارمند وظیفه ام - سه

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱

یک بنا، یک تجربه

پخش یک برنامه ای شروع شده از شبکه 4 با نام "یک فیلم، یک تجربه". تعدادی از فیلمهای به نوعی شاخص سینما را انتخاب کرده اند ومی نشیند با عوامل فیلم صحبت می کند درباره فیلم و ماجراهایی که حول و حوش تهیه فیلم رخ داده است. ای کاش یک برنامه "یک بنا، یک تجربه" را هم کسی می ساخت و با تیم طراحی و ساخت ساختمان های در خور معاصر صحبت می کرد. فکر کنم خیلی می توانست آموزنده باشد برای نسل بعدی. به خصوص در بازار ساخت و ساز (بعضی ها می گویند صنعت البته) ایران که اغلب حواشی شکل دهنده و تاثیرگذار بیشتر است برنامه پربیننده ای می شد... به معرفی معماری و نقش معمارها به عموم جامعه هم کمک می کرد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٠

روان پریش می شویم

قبل تر ها اینجا نوشتن خیلی راحت تر بود... قبل ترها نوشتن دیر به دیر بود اما یک دل سیر بود. بی دغدغه تر بود... نظر کسی مهم نبود خیلی! الان هست؟ نمی دانم، هست حتما. قبل ترها متمرکزتر بودیم هر اتفاقی هم که می افتاد هر جور هم که بود. من جرا باید از الان استرس داشته باشم برای اینکه نمی توانم شنبه را خانه بمانم؟ مگر محدودیت های به این سادگی باید اینقدر مهم باشد...حالا نه اینکه خیلی هم اهمیت می دهم. پس چرا همینطوری روی مخم حرکت می کنند این نگرانی های بی مورد... چی شد که این جوری شد؟

یک نفر را باید گیر بیاورم که بنشیند برایم غر بزند و همین ها را به من بگوید خیلی جدی... در مایه های تو را چه می شود دیوانه؟ شاید این طوری باورم بشود... سرم گزگز می کند... تعداد سوالهای بی جواب همینطور بالاتر می رود... قدرت تحلیل من شاید پایین آمده است. نمی توانم این همه معادله را کنار هم بچینم. من از زندگی های پیچیده بیزارم. از رفتارهای چندلایه حالم به هم می خورد. از این دنیای وارونه. از این فرهنگ قشنگ...سرم بدجوری گز گز می کند. من اصلا آدم این دنیای پیچیده نیستم!... از این که دور ما را مدتی خط می کشید ممنونیم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸

من یک کارمند وظیفه ام- دو

آقای همکار به فال روزنامه ایران اعتقاد خاصی دارد. او حتی بعضی از روزها  فال خود را با همکار دیگری از بخش دیگری تلفنی بررسی هم می کند. زمان این کار معمولا بین چای اول و دوم است و این یعنی بین ساعت ٨:٣٠ تا حدود ١٠:٣٠.

به آقای همکار می گویم که اگر جای چایی قهوه می آوردند، لااقل آن اولی را می شد فال قهوه ای هم گرفت و نتایج آن را به فال روزنامه ایران در هر روز افزود. اصلا می شد تطابق یا عدم تطابق این فال ها را با هم بررسی کرد! ها؟! بد نبودها. وقت آزاد کارمندها هم اندکی پر می شد و به همه خوش می گذشت...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦

من یک کارمندوظیفه ام- یک

آقای همکار امروز کیفش کوک است. تلفنش که تمام می شود بشکنی میزند و می خواند: "تو که عروسکی، تو که ملوسکی، دیوونه ی اون چشاتم! ..." و بعد صداهایی به معنای شادی در می آورد. من از آقای همکار خوشم می آید به خاطر همین احوالات بامزه ای که دارد و البته آقای همکار مشاور خوبی هم هست و معمولا حرف های تازه ای هم برای گفتن دارد.

الان سه مرتبه گفت: اوه! آیو گات ایت! و دو مرتبه افزود:‌یِس! یِس!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤

از ما گفتن بود...

١. یک نفر حالا از اینجا عکس هایی برداشته و برده گذاشته توی مقاله اش و ترجمه ای هم کرده و رفرنس هم نداده... حالا من بعد از ٣ سال که از ماجرا گذشته است به روی خودم نیاورم بهتر است شاید! که مثلا بگویم که فلانی اینطور کاری کرده است و او بگوید که دانشجویش نوشته و باقی ماجرا... به هر حال آدم که به آدم می رسد آقای الف. الف. ها؟

٢. یعنی آدم لااقل اینقدر خوش شانس باشد که اگر روزگار امتحانش هم می کند، تمرکز واقعه بر نقاط ضعفش نباشد که لااقل یک شانسی داشته باشد در برآمدن از پس آن امتحان. آدم است خوب، سیتم عاملش ویندوز که نیست اگر هَنگ کرد ری استارت بشود. اگر بدموقع باشد و بدجور شاید هیچ وقت دیگر بالا نیاید.

٣. این بالایی را کلا گفتم به من ربطی ندارد الان.

۴. من از هفته هایی که استعداد خاطره شدن در آینده را دارند همانقدر بدم می آید که دوستشان دارم. مثل همین هفته که دارد می آید.

۵. یعنی من عاشق آدم های متوهم هستم که وقتی درباره خودشان صحبت می کنند تو هر کاری می کنی که حرف ها را با شخصیت و توانایی های طرف -که خوب دیده ای بارها- تصور کنی، تصاویر روی هم نمی افتند! کوتاه بیا برادر من! بیشتر از آنی که فکر کنید منابع مکتوب در روزگار اخیر برای شناخت همدیگر داریم... دست و پا زدن موقعی که داری غرق می شوی خوب است اما نه توی باتلاق. توی باتلاق که می افتی خیلی تکان اضافی نخور و به قول آن ضرب المثل به گمانم اسپانیایی نفست را برای گرم کردن سوپت نگه دار!

راستی! آدم وقتی توی باتلاق است گردنکشی هم نمی کند برای این و آن و این منم رستم و امثالهم را می گذارد که برای نوه هایش تعریف کند. آن هم در سنین خردی که عاشق داستان های تخیلی هستند...

۶. این ۵ هم به آن ٢ اصلا ربطی نداشت ها.

٧. اصلا ای کاش می شد ما مقطع خودمان را بکشیم، شما هم قدرت خودتان را به رخ این و آن... من باور می کنم که تو از هر خطایی مصونی  و تصوراتت را بر تصویرت منطبق می کنم حتی شده به زور تخیل و کمک فتوشاپ... تویی از هر انگشتت هزار هنر بارنده! و تویی سیاه چشمِ قشنگ تر از پریا!... آمین!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳

علت العلل

من دنبال دلایلش هستم که چرا این روزها برای من بهره وری لازم را ندارد اما آقای همکار معتقد است که طبیعی است البته و برای همه پیش می آید و باید به خودت فرصت بدهی... من الان که به خودم فرصت دادم به این نتیجه رسیدم که باز هم دلیل نمی شود که دلایلی نداشته باشد...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩

ما شارت خوردگان راست قامتان تاریخیم!

آآآی کورش! آسوده بخواب که ما باز شارِت خورده ایم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم...(دو)

اول اینکه: من یادم رفت که به متن قبلی کتاب Sustainable Healthcare Design رو اضافه کنم که در کتابخانه مرکز تحقیقات هم خوشبختانه موجود است. این کتاب مباحثی در زمینه Integrative Design و موارد دیگر از این دست هم دارد که الزاما مربوط به مراکز درمانی نیست و خوب خیلی هم خواندنی است. بیشتر قسمت های متن اصلی را هم به لطف کتاب های گوگل می توانید بخوانید. فصل ششم و در این میان صفحه ١٣۴ را هم نگاهی بیندازید بد نیست. اما اینجا به مختصری قناعت کنیم که در زیر سرفصل Ecological Design نقل شده است و آن اینکه:

برای نیل به این هدف نیاز به ایجاد یک دگرگونی در اندیشه هایمان خواهیم بود. به عنوان مثال تغییر در پرسش هایی که در هنگام طراحی از خود می پرسیم. مثلا به جای آن که بپرسیم "چگونه می توانیم همان روش های پیشین با کارایی بیشتری به کار بندیم؟" بهتر است از خود بپرسیم:

?Do we need it

?Is it ethical

?What impact does it have on the economy

?Is it safe to make and use

?Is it fair

?Can it be repaired or reused

?What is the full cost over its expected life time

؟Is there a better way to do it

و عجب سوالی می تواند باشد اینکه آیا باز هم راه بهتری وجود دارد؟ از آن هایی است که باید بر سر در آتلیه های طراحی نصب شود...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢