خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

دست ما کوتاه

آهای ملت همیشه در صحنه، شما هم نمی تونید این لینک ها رو ببنید یا من مشکل دارم یا آی.پی های ایران مشکل دارن و یا هر چیز مشابه دیگر؟

این یکی مثلا و این یکی دیگر و این هم سومی!

پ.ن: یعنی جدی جدی شد اول اسفندا! ...عجب می گذرد.

پ.ن.٢: این لینک پی.دی.اف. Building Energy Data Book 2008 که از این سومی قابل دانلوده و با براوزر اکسپلورر باز شد! تشکر از آفتاب البته...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠

امتحان کنید!

گوگل پاور متر

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٥

عنوان خاصی ندارد!

به همین سادگی تمام می شود...

به همین سادگی که می پرسد: امشب را بیدار می مانی؟

می گویم: نه! می خوابم.

لبخندی می زند به این معنا که تو گفتی و من باور کردم.

می گوید:‌مراقب خودت باش پس!

گفتم: چشم!

اما گویا باید می گفتم: شما هم...

خبر که نداشتم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۱
تگ ها :

من یک کارمند وظیفه ام - هشت

به آقای همکار جدید می گویم: چهارشنبه که نیامده بودم،‌خبر خاصی که نبود؟

می گوید: نه! فقط یک آرامش خاصی در فضا برقرار بود...

خنده

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩

من یک کارمند وظیفه ام - هفت

امروز اینجا بحث های کارمندی قُل قُل می زند و امیدورام تا پایان روز تکلیف دنیا مشخص شده و من آن را از همین تریبون اعلام نمایم! لطفا پیشاپیش کمک های نقدی خود را به حساب های مورد نظر واریز نمایید! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم... سبز

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩

میان عشق و وظیفه

یک مشکلی که هست اینکه، بعد از دو ساعت زوم این و زوم اوت و بالا و پایین کردن صفحات و نوشتن و پاک کردن، کار می افتد روی غلتک، یا یکی تلفن می کند، کاری پیش می آید یا شهاب سنگی سقوط می کند اما در حالت رویایی که هیچ کدام از این اتفاق ها هم نیفتد، باید رفت ناهار خورد! (عکس آدمکی که دارد موهایش را می کند و فکر می کند که چرا روز را برای کار و شب را برای استراحت قرار دادند؟)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۸

شادی هایمان را قسمت می کنیم!

نیشخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧
تگ ها : شبیه سازی

از خاطرات اقلیمی!

آن اول ها که شروع کرده بودم درباره معماری همساز با محیط بخوانم معمولا در تطبیق ماه های میلادی با ماه های شمسی مشکل داشتم. این بود که روی یک کاغذ ماههای شمسی و معادل میلادی آن ها را نوشته بودم که یادم بماند. خود به خود بعد از مدتی نسبت به این ماهها حس پیدا کرده بودم. مثلا در این حد حفظ کرده بودم که جولای و آگوست ماههای گرمی است و الی آخر...تا این که چشممان روشن شد به این نمودار پایینی که در جزوه های اندرومارش (که بارها اینجا سایتش را معرفی کرده ام)، موجود است و همانطور که شما هم می بینید هر چه رشته بودیم  را در یک آن پنبه شده دیدیم!

خلاصه تا موقعی که ما بفهمیم این استرالیا در نیمکره جنوبی است و آن جا ماجرا فرق دارد به تمام اصولی که برای خودمان چیده بودیم شک کردیم!

اما این که یاد این ماجرا افتادم همه اش از خواندن این جملات در مقاله ای بود که خانم ورونیکا سوبارتو نوشته بود. فقط تصورش را بکنید:

"Still, the notion that the sun does not always rise from and set in the same direction was something that was not easily understood by some students who came from tropical countries." خنده

Ref: Soebarto V.I. 2005, Teaching an Energy Simulation Program in an Architecture School: Lessons Learned, Proceeding of 9th International IBPSA conference, Montreal, Canada.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٦

چرا اینجا ایران است و مگه چیه؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
تگ ها : عکس ، متفرقه

استاد باباته! - 2

آقایان، خانم ها! خوانندگان مرئی و نامرئی این صفحه.

چون فرصت نشد ادامه مطلب قبلی را بنویسم و بعید است که بنویسم فقط برای اینکه شفاف سازی کرده باشیم. گویا برداشتی که شده متفاوت از واقعیت است. کل ماجرا یک جلسه سه ساعته بود و نه بیشتر. آن هم برای تعدادی معمار اغلب پا به سن گذاشته که آن هم تمام شد. والسلام!

کم سن و سال ترین حاضرین جلسه گویا هم سن و سال خودم بودند و جالب تر آن که یکی از حاضرین همکلاسی کلاس سوم دبستان خودمان درآمد! 

به دور باد از ما تدریس در هر یک از دانشکده های گوگولی مگولی تازه به دوران رسیده این مملکت که تعدادشان هم کم نیست و روز به روز بیشتر هم می شود... (منظور از دانشکده های گوگولی مگولی این دانشکده های مختلف نوظهوری است که عمده دلیل افتتاحشان توزیع مدارک در سطوح مختلف به علاقمندان از همه جا مانده و از همه جا رانده است... ببخشید اگر الان به بعضی ها برخورد! اما فکر می کنم با بعضی مسائل نباید اینقدر شوخی کرد. منظورم علم و دانش و تخصص و مدارج علمی است البته!)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳

من یک کارمند وظیفه ام - شش

امروز از صبح که ما آمده ایم و نشسته ایم پشت میزمان و مراد را روشن نمودیم و کار می کنیم تا همین الان که من دارم این ها را می نویسم! یک آقایی این پشت پنجره بیرون ایستاده و دارد نماسازی می کند. صبح لبخند ما را با چنان نگاه سردی پاسخ داد گفتم بی ادبی کردم شاید! با خودم گفتم تا ساعتی دیگر خواهد رفت و ماجرا تمام است...اما! اما حالا که این حضور طولانی شده و ما همین طور زیر سایه ایشان مشغول به کاریم، من باید چه کار بکنم بعدا؟

مثلا پنجره را باز کنم احوالپرسی بکنم بگویم بفرمایید تو، بیرون سرده هوا، کار خوبی است؟

پ.ن: آقای همکار می گوید پنجره را باز کن یه مشت بزن تو دماغش بعد پنجره رو ببند! عینهو کارتونا!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳

استاد باباته!

١

صبح شده. لباس پوشیده ام. می ترسم بگیرم بخوابم و همه چیز خراب شود. داشتم فکر می کردم که ای کاش شماره این راننده را داشتم زنگ می زدم که زودتر بیاید برویم که خودش زنگ می زند.

- سلام استاد؟

(با این که لهجه و پیش شماره موبایلش من را مطمئن کرده بود که راننده است،‌اما یک جوری گفت استاد! احساس کردم که با یکی دیگر است حتما)...بله؟!

بلندتر می گوید: سلام استاد! از طرف *** آمده ام. شما آماده اید که حرکت کنیم.

... تقصیر راننده نیست خوب! کسی سن و سال من را نگفته. این بنده خدا هم تصور می کند که به حکم عقل و منطق من حتما سن و سالی باید داشته باشم... گوشی را که قطع می کنم یک دل سیر می خندم و مسخره بازی در می آورم که مطمئن باشم با چهره به چهره شدن با راننده از خنده منجر نشوم... تصمیم می گیرم اگر باورش نشد که من همان استادم، بگویم استاد کسالت داشته اند من جای ایشان آمده ام این بار.

راننده مردی میانسال و عینکی است. پیراهن سفیدی پوشیده و یک جلیقه بافتنی سبز فسفری روی آن... مقداری طول می کشد که بتواند چهره من را بر آن چیزی که در ذهنش بوده منطبق کند، اما کوتاه نمی آید: شما جوانترین استادی هستید که تا به حال برای تدریس برده ام!

٢

یک ساعت و نیمی طول می کشد که از تهران خارج شویم... توضیح می دهم که من دیشب را نخوابیده ام و خوابم خواهد برد. اگر اذیت می شوید بروم عقب بنشینم . اصرار دارد که نیازی نیست: چه حرفیه! شما راحت باشا! تخت بگیر بخواب...

... چشم هایم را که باز می کنم وسط های جاده فیروزکوه هستیم... جنگل های دو طرف جاده خاکستری اند به نوعی. خیلی منظره زیبایی است. چشم هایم را به زحمت باز نگه می دارم و لذت می برم... یاد برنامه لذت نقاشی می افتم. خیلی وقت بود جنگل ها در این وقت سال ندیده بودم.

در طول مسیر چند به چند موبایل راننده زنگ می خورد و از آن جا که فکر می کند من لهجه شان را نمی فهم خیلی راحت صحبت می کند... خوشبختانه اینقدر خوابم می آید که خنده ام نگیرد و ماجرا لو برود.

٣

به شهر که می رسیم وقت تعطیلی مدارس است. بچه ها توی خیابان چند تا چند تا حرکت می کنند و من نوستالژیک می شوم نوستالژیک شدنی...می گوید این ورودی خیابان فرهنگ این ساعت همیشه ترافیک است. با شنیدن اسم خیابان فرهنگ چشم هایم برق می زند. تازه می فهمم کجا هستیم...

- خوب پارک کنید پیاده بریم بقیه راه رو.

- بد میشه که استاد!

- (برای چندمین بار توی دلم می گویم، استاد باباته!) نه! چرا بد بشه. مگه سر این سه راه مدرسه *** نیست؟

- چرا!

- خوب پارک کنید پیاده بریم. راهی نیست که.

پارک می کند و با کنجکاوی می پرسد: شما قبلا هم اینجا اومدید مگه؟

- بله! من اینجا مدرسه رفته ام. کلاس سوم دبستان!

هر کاری می کنم که سریع حساب کنم چند سال قبل بود نمی توانم... چند سالمه الان اصلا؟ چند سالم بود بعدا اونوقت؟... چه فرقی می کند؟ ضریب نوستالژیسیته ام می زند بالای مقدار استاندارد. حیف که منتظر استادند و فرصت ندارم... دوست داشتم بروم توی مدرسه ببینیم هنوز آن درختی که تو حیاط بود سرجایش هست. همانی که اگر نبود نمی دانم چطور باید قلعه بازی می کردیم توی حیاط!... دوست داشتم بروم و بدوم توی ورودی مدرسه از پله های دست چپ بروم بالا، راهرو را رد کنم و بروم سر کلاسی که هنوز یادم هست که پنجره اش به حیاط بزرگ ساختمان مجاور چه شکلی بود... حیف که یک استاد هیچ وقت بغضش نمی ترکد! حیف!

۴

من اهل تدریس رسمی نیستم. تجربه های تدریسی که داشته ام خیلی محدود است.  همفکری های چند نفره زیاد داشته ام انما از تدریس در کلاس و برای جماعتی که نمی دانم به معماری چگونه فکر می کنند،‌معمولا امتناع می کنم. اصولا سخنرانی های بدینصورت را خیلی کارا نمی دانم. فکر می کنم همه حرف ها موقعی به درد می خورد که مجاور طراحی رخ دهد و گرنه می شود حجمی از اطلاعات  که همه اش را هم اگر بفهمی آخرش می شود گفت خوب که چی؟

از طرف دیگر همواره احساس می کنم که شخصیت درس دادن را ندارم! این بار هم فکر نمی کردم که جدی شود... با خودم تکرار می کنم: شمرده شمرده حرف بزن! عجله نکن! حوصله داشته باش... زود تمام می شود. خیلی ها مثل تو بوده اند و کم کم یاد گرفته اند.

یک مشکل خاص هم برای امروز وجود دارد. من قرار است درباره معماری همساز با باد صحبت کنم. در حالیکه از نظر من این اسم غلط است. یعنی کامل نیست! معماری همساز با باد تنها معنی ندارد. معماری یک رخداد همه جانبه است. من مشکل دارم که همساز با باد را از همساز با خورشید مثلا جدا کنم. معماری همساز با محیط یک اتفاقی است که همزمان رخ می دهد و خوب از جنس معماری و طراحی است... نه سخنرانی یک سویه...

وارد که می شوم. سلام می کنم و خودم را معرفی می کنم.

- صادقی پور هستم.

- بله. آمده اید ثبت نام کنید؟

- نه خیر. من صادقی پور هستم... راننده که وارد می شود تازه می فهمند که این همانی است که به او می گفتند استاد! لبخند

 

* احتمالا ادامه دارد...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠

ما اینیم دیگه!

... ماجرا مربوط به 5 سال پیش است حدودا. روزی بود که فردایش ما امتحان مبانی نظری داشتیم. من رفته بودم شهرک غرب، خ ؟ که اسمش یادم نیست مدارکی را از یکی از اساتید ترم های پیش بگیرم. برگشتنی از آن جا که انگیزه ای برای زود رسیدن نبود و هوا هم دو نفره بود تنهایی راه افتادم به سمت غرب که یک مقداری از راه را پیاده بروم... بعد از مدتی تقریبا گم شده بودم و در اتوبانی به سمت غرب قدم می زدم. در یکی از این خروجی های شبدری تصمیم گرفتم بیایم به سمت پایین که مسیر را شمالی جنوبی کنم... همین موقع بود که ماشینی کنار من وایساد و راننده شیشه را پایین داد و پرسید: "ببخشید اسم این اتوبان چیه؟" و من در حالی که بلند آواز می خوندم گفتم: "نمی دونم!". یارو گفت ممنون و یک مقدار رفت جلوتر. نگه داشت، برگشت و پرسید: "حالا به کجا می رسه؟"... "اون رو هم نمی دونم اما هر چی هست سمت غرب تهرانه!"

* آن اتوبان همت بود و آن خروجی هم خروجی به اشرفی اصفهانی بود... این ها را بعدا که تصمیم گرفتم اتوبان های تهران را یاد بگیرم فهمیدم. لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٩

ما همه بیماریم!...خود من یکیش!

هر چه هم که برنامه ریزی کنم و تقسیم کار کنم و هزار و یک CPM و این ها هم بکشم در نهایت ماجرا من مرد ارائه در شب آخرم! همین الان هم زنگ بزنند که دو روز کار بیفتد عقب، من برای 5 روز فعالیت اضافه می کنم و دوباره می شود همین آش و همین کاسه... بنابراین تا ما هستیم و رادیو پیامی هست، تا هست چنین بادا، چون چاره ای نیست، خوب!

 

پ.ن: تمام شد و حالا منتظریم تا صبح تر بشود! ۶:٣۵ بامداد

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٧

از دست ESP-r

پناه می برم به UBUNTU از شر Windows رانده شده! تازشم اینجا Open Office هست یعنی از شر Microsoft Office هم آدم میشه راحت شد! نمی فهمین که من الان چی میگم! ای کاش زودتر این UBUNTU رو ریخته بودم. آی ESP-r. تازه می شه امیدوار شد!! حالا نوبت منه که حالت رو بیارم سرجاش!... تازه این دکمه های بی معنا معنی پیدا کرد! نشونت می دم! بعد از ١۵ بهمن البته ها... فعلا تا همین جا هم خیلی خوب بود!بغل

بدین ترتیب با قلبی آسوده این هفته را آغاز می کنیم و از اینکه این دو روز پیگیری به نتایجی هر چند بسیار محدود رسید خیلی هم خوشحالیم!

پ.ن: یادم رفت چرا!؟ آقای میرصادقی بسیار ممنونم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤

بعد از تورق مجلات معماری

اگر خلاق هم نیستیم، لااقل آزاده باشیم! دروغ چرا؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٤

پای حرف بزرگترها

از وبلاگ مازیار قاسمی:

"اگر خلاق نیستید، اگر  به بوها و رنگها و بافتها و ... حساس نیستید، اگر اسباب بازیهایتان را برایتان میخریدند، اگر احساس میکنید دست و پا چلفتی هستید! اگر احساس می کنید حوصله و دقت کافی برای شب بیداری های فراوان ندارید به معمار(ی) فکر نکنید."

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢

من یک کارمند وظیفه ام - پنج

یک آقای همکاری هست که به تازگی به این بخش منتقل شده است. پیش از این هم البته ما همیشه سلام و علیکی داشتیم همراه با لبخند. پاسخ ایشان هم  با توجه به مسئولیتی که داشتند معمولا این بود که سلام پروفسور! جدیدا جایی رو نترکوندی که؟ ؛). من هم خیال ایشان را جمع می کردم و ایشان لبخندی می زد و می گفت: بعیده اما خدا را شکر!... این را گفتم تا با روحیه آقای همکار ما آشنا شوید.

خلاصه که از موقعی که ایشان منتقل شده اند به این بخش ما ناهار را در معیت ایشان میل می کنیم و طبیعی است که من هر روز با این حجم غذایی که اینجا به ما می دهند سیر که نمی شوم هیچ،‌ته دلم را هم نمی گیرد و من مجبورم کلی نان همراه غذا میل کنم شاید که به جایی برسد. آقای همکار جدید مشابه بسیاری دیگر وقتی این شرایط را مشاهده کردند می پرسد: شما اینقدر به غذا علاقه داری و با علاقه می خوری چرا چاق نمی شی؟

من جواب می دهم: شاید چون سوخت و ساز زیاده آقای همکار!

نگاهی همراه با تامل به من می اندازد و می گوید: فکر کنم اتلاف هم خیلی بالا باشه...قهقهه

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱