خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ

 

 

 

پارسال همین روزها که داشتم از بهار می نوشتم و از عید، همان موقع که داشتم می نوشتم: بهار رودسر یعنی خانه‌ی مادربزرگ که خیلی بزرگ بود و خیلی شلوغ و روی پله‌هایش یک قالی قرمز داشت که یک جورهایی وسطهایش معلق می‌شد بعد از مدتی و جان می‌داد برای حرکات ژانگولری... آن موقع هیچ به ذهنم نمی رسید که امسال وقتی که عید باشد، مادربزرگ نباشد... سال نو همگی خوش و خرم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸

من یک کارمند وظیفه ام - دوازده

با پایان شکست های عشقی و غیر عشقی، فعلا که داده برداری مثل ساعت در حال انجام است! لطفا هم اکنون با کوبیدن بر نزدیکترین تخته مجاور با ما همکاری کنید... متشکرم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦

...

خواب ناراحت شبانه...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤

من یک کارمند وظیفه ام -یازده احتمالا؟!

باز هم شکست خوردیم...این هم در همان مایه های عشقی! چشمک.

شرمنده تمام همکارهای جدید و قدیم. هر چند به من ربطی نداشت اما اصولا کارهایی که یک سر ماجرایش به من دخلی داشته باشد حتما باید خاطره بشود! تقصیر من نیست!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤

این من متحجر که چشم دیدن پیشرفت شما را ندارم و چشمم کور و دندم نرم!

در ایران، همین جایی که من زندگی می کنم طراحی خانه ای برای سال ٢٠۵٠ به مسابقه گذاشته شده است... در ایران در جایی که مقیاس اجرا بیل است و فنآوری ها تکمیل! در ایران...قهقهه. خانه ای برای ٢٠۵٠؟ در مملکتی که خانه هایی برای ٢٠٠٩ اش اینهایی است که هر روز می بینیم، در مملکتی که برای اجرای یک دیوار درست مشکل داریم... مسابقه برگزار می کنیم که خانه ای برای ٢٠۵٠ چه باید باشد؟ قهقهه

چرا من الان ناراحت باشم؟ چرا از ته دل نباید بخندم!؟ آقا من واقعا ممنونم. دنیا برای همه ما جا دارد. شاد باشید، توهم بزنید و مسابقه برگزار کنید. مثل همان مسابقات یادمان هایی که برگزار کردید. تجربه نشان داده که آدم بی کار فراوان است که در مسابقات قشنگ شما شرکت کند و همگی دور هم باشید و دور هم بودن هم خیلی خوب است و بر منکرش لعنت. ساختمان های واقعی ٢٠٠٩ را به غایت مناسب می سازند و این مشکلات اندکی که مانده است را بقیه حل می کنند. و مگر برای کارهای جدی و واقعی هم مسابقه برگزار می کنند...اصلا کلاس این کارهای دم دستی سطحش پایین است...فیل را هوا باید کرد!

توهم بزنید و با طراحی خانه ای برای سال ٢٠۵٠ دنیا را متحیر کنید. این قله های معماری است که منتظر شماست و دنیا به امثال شما نیاز دارد.

اینجا ایران است!

من هم برای اینکه سهمی هر چند اندک در این فعالیت مثبت و پیشرو داشته باشم پیشنهاد می کنم که حالا که ملت می خواهند زحمت بکشند و بالاخره کاغذ و پوستی مصرف می شود و پتانسیل هم خوب این همه بالاست بعد از طراحی خانه، دوستان حتی الامکان آن شهر ٢٠۵٠ را هم بکشند و همینطور تا جایی که شیت جا دارد طراحی کنند و بروند جلو تا مشکلات بیشتری ییهو حل شود و ما زودتر این قله ها را فتح کنیم که دارد دیر میشود و سال نوآوری و شکوفایی هم رو به اتمام است و احتمالا برای سال بعد هم تمدید نشود و من جدا نگران این مطلب هستم!

 

بله...

این منم!

این من متحجر که چشم دیدن پیشرفت شما را ندارد

چشمم کور

دندم نرم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۳

من یک کارمند وظیفه ام - ده

... مدیر بخش کارگاه که مقداری هم لات تشریف دارند در پاسخ به جملات محبت آمیز یکی از همکاران با لبخندی بر لب پاسخ دادند که "فصل هندوانه گذشته است!" نیشخند

نتیجه گیری اخلاقی: قوانین کارمندی هم استثناهایی دارد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱

شایعه سازی نکنید اما!

دوباره من شکست خوردم!... اون هم از نوع عشقی! قهقهه

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩

اصفهان است و ...

آخر هفته ای را اصفهان بودم نزد عالیجناب سرخپوش! به ترتیب سی و سه پل را در وقت سحر از غصه نجاتم دادند! بعد سرما خوردیم و زیر چشممان مژک (ماشِک به اصفهانی) زد و ژیان دیدیم و خلاصه کار را بهانه کردیم تا خوش باشیم و بسیار بخندیم! همانگونه که عالیجناب ارباب سرخپوش اصرار دارند البته، اصفهان برای ما هم کار است و هم تفریح!...اینجا را هم چندباری نگاه کردیم که خلاصه صاحبی دارد گیرم که وقت نوشتن نداشته باشد.

تنها عکسی که از عالیجناب سرخپوش در دست و قابل انتشار بود!

پ.ن: این امکانات صفحه بندی پرشین بلاگ را یعنی نمی خواهند یک روزی درست کنند بعدا؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧

...

یک سوالی داشتم بعدا؟

امکانش نیست یک تعدادی خودپرداز بانک ویژه سن و سال دارها باشد که موقع عملیاتهای کشف و شهودی شان با این ابزار جذاب ما برایشان مزاحمت ایجاد نکنیم؟

بعدا مگر این دستگاهها مامور بانک است که پول را می گیرید باید همان جلویش تا ته ماجرا دانه به دانه را بشمارید؟! گیرم دو تایی هم کم بود مثلا به کی می خواهید چه بگویید؟

بعدا وقتی آن آخر سر می پرسد کار دیگری دارید یا خیر می توانید به جای اینکه خیر را بزنید و کارت را تحویل بگیرید، بعد دوباره بگذارید داخل و رمز را بزنید و غیره، همانجا بزنید بلی و ادامه دهید... این چند تا کار با هم نیست، قاطی نمی کند!

بعدا نمی خواهد ۴ بار بزنید ۵٠٠٠٠٠ ریال یک بار بنویسید ٢٠٠٠٠٠٠ ریال هم همانقدر پول را ییهو می گیرید... و البته خیلی بعدا های دیگر هم هست که حالا چه فرقی می کند من وقت چند نفر را هم بگیرم؟ شما راحت باشید. ما هم لذت می بریم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱

بدانم و بمیرم یا ندانم و بمیرم؟

دو روز قبل هر چه گذشت سر و کله زدن ما بود با این نرم افزار فخیمه ESP-r که هر چه از ناز و افاده در روزگار موجود است در خود نهفته و هیچ بر  کسی باز ناگفته. به ساده ترین کار هزار اطوار دارد و دو صد سوال، که این فایل کجاست؟ و آن  دیگری چه شد؟ چرا آن دیگر فایل آنطوری است اصلا؟ و حتی این که تو اصلا چه می گویی؟ هرچه گفتیم که ما تازه کاریم و از آنچه تو می گویی بهره ای نبرده ایم، موثر نیفتاد. خلاصه که آنچنان ما را در هم پیچید که دوش که عزم خفتن نمودیم چون عاشقی بودیم شکست خورده و هر چه کرده بر دل سنگ معشوق اثر نکرده.

اینگونه شد که امروز را به جز دقایقی اندک در خواب به سر بردیم، آن هم چه خوابیدنی. با فشار نه بر روی شش. از هر آنچه در پیرامونمان می گذشت سراپا بی خبر و هر که آمد و رفت بر ما بی اثر. ناگهان در همان حال و با سطح هوشیاری کمی تا اندکی ابری، ناخودآگاه لنگش ماجرا بر ما مشخص شد. برخاستیم، صورت به صورت مراد نشستیم، آزمودیم، پاسخ داد.

و به این تجربه دریافتیم که نه "بدانم و بمیرم" و نه "ندانم و بمیرم"، هیچ کدام بهتر نیست. این روزها می خواهم زنده بمانم حتی اگر کارگردانش ایرج قادری باشد در این سال ها... ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست

گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس و ماهی های حوض

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست!

... ای پلنگ از کوه بیرون رفتنت بیهوده است

از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی، دریغ!

جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ اینقدر هم کمیاب نیست!...

از مجموعه شعر اقلیت، صفحه 21

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩

...

با دوستان محبت

با دشمنان مدارا

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
تگ ها : متفرقه

معماری خارجی

نگران چه چیزی هستید؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸
تگ ها : متفرقه ، عکس

من یک کارمند وظیفه ام - نه

من امروز در حالیکه به کف هرم مازلو چسبیده بودم، در اقدامی شجاعانه و غرورآمیز با صدایی که کمی هم می لرزید سهم بیشتری از برنج را برای خودم طلب کردم و به همین دلیل واقعا من الان بعد از ناهار ...اینجا... همین جا... پشت همین میز احساس سیری می کنم. بدون مصرف حتی یک عدد ساقه طلایی!

حالا آمده ام تا ضمن اعلام این موفقیت، این شادی کوچک را با همه جشن بگیرم!

آاااااااااای!... زنده باد آزاذی!

 

پ.ن: اگر چه ماجرا واقعی است اما توجه کنید که در این نوشته از صنعت غلو بهره گرفته شده است!!! لذا اکیدا جدی نگیرید. ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧

آقای سید اورک

مادربزرگ ما آمده سر سفره و به گیلکی البته می گوید: ای آ سِد اورِک اَمَرِ بِکُشت. (یعنی این آ سِد اورِک ما را کشت.)

- "آقا سید اورک" کیه دیگه؟

+ آ سِد اورِک زَک! (این یکی هم یعنی: آ سِد اورِک بچه جون!)

- آها! اسید اوریک منظورتونه.

+ آها دِ! (آهان دیگه!)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٥
تگ ها : متفرقه

راه قدس از مایکروسافت می گذرد!

اگرچه عنوان مطلب تلویحا اشاره دارد به کروی بودن کره ی زمین...اما تحقیقا گویای این مطلب است که این مایکروسافت وُرد اشک ما را جاری ساخت.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳

ما همه بیماریم! یکیش خود من - دو

مث این دندانپزشکا هستن که اگر دندونات پوسیده باشن میگن عجب آدم بی شخصیتیته... من وقتی می بینم یکی هنوز هم از اینترنت اکسپلورر اون هم نسخه های قدیمیش استفاده می کنه به کل شعور طرف شک می کنم!  البته معمولا یه بررسی تکمیلی هم می کنم که ببینم اصلا مطلع هست که براوزرهای دیگری هم در دنیا هست یا نه؟ یعنی در حقیقت می خوام ببینم از ناآگاهانه یا از گمراهان؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱

تا بوده چنین بوده...

خیلی خیلی خیلی دور ... خیلی خیلی خیلی نزدیک

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱