خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

تغییر عنوان می دهیم به : پاسخ بدهید و مدال طلای المپیک را جایزه بگیرید!

...Unfortunately, there are many charlatans around, many use the labal of 'sustainable' without the substance, some are ignorant or downright fraudlent. Few dare to say to them that 'emperor has no cloths'.

Szokolay, Steven V., Introduction to Architectural Science, The Basis of Sustainable Design, Second Edition, Architectural Press, UK, 2008.

پی. دی. اف. این کتاب در اینترنت قابل یافتن است (اینجا مثلا) و بعد از دانلود شایسته ی خوب خواندن. من خودم هم هنوز خوب نخوانده ام فقط به عنوان مرجع بهره برده ام البته. اما دلیل نمی شود به کسی که ممکن است هم اکنون فرصتش را داشته باشد پیشنهاد ندهم. ای کاش کسی چاپ اول این کتاب را سه سال پیش به من پیشنهاد کرده بود!... البته من جای شما بودم اول اینجا را خوب می خواندم... زیاد گفته ام و باز هم برای یادآوری خودم تکرار می کنم که ما پله ی پایینی نردبان را پریده ایم و بعد افتاده ایم  پایین و نفهمیده ایم...باید برگشت و پله پله بالا رفت. شاید آن بالاها خبر خوبی باشد... اما باید صبر داشت!

 

پ.ن.1: این را قبلا نوشته بودم برای چنین روزهایی... ضمنا روند تکمیل پایان نامه ادامه دارد و تمامی ندارد! لطفا از ارسال آفرینه های دلداری دهنده اکیدا خودداری کنید! حتی شما دوست عزیز! ؛).

پ.ن.2: راستی کسی از خوانندگان این وبلاگ می داند این آفرینه یعنی چی؟ که ما اینجا گذاشته ایم. و کسانی که آفرینه می گذارند فکر نمی کنند شاید معنای بدی بدهد... به کسانی که پاسخ درست را ارائه دهند یک مدال طلای المپیک 2008 چین با لوح تقدیر و سایر ملحقات از رشته ی دلخواه خودتان، عمرا اهدا خواهد شد! با همکاری ستاد جعل مدرک و مدال مقیم مرکز.

پ.ن.3: خدایا ما را ببخش!...لطفا البته.

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۳۱

مگر دستم به تو نرسد ای شیخنا عطار!

... تو پای به راه در نه و هیچ مپرس          خود راه بگویدت که چون باید رفت!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٩

از اینجا و آنجا

اول اینکه اگر کسی دانشجوست و برای PLEA امسال مقاله داده می تونه تا 8 سپتامبر برای Jeff Cook Travel Award درخواست بده...شاید بهش تعلق بگیره. یه سر به سایت SBSE بزنید برای این کار.

دیگر اینکه این وبلاگ رو هم مدتی است که من دنبال می کنم و یادم می رود اینجا بنویسم که بقیه هم ببینند...یکی از دانشجوهای کارشناسی ارشد Parsons School of Design می نویسدش و  الان رسیدن به اجرای طرحی که طراحی کرده بودن...تفاوت میان اجرای با روش گل و لای که در ایران معمول است و اجرای تمیز و درست را در عکس هایی که گذاشته می توانید ببینید... مراحل طراحی رو هم نوشته بود  که دیدنش خالی از لطف نیست البته...

من هستم و روز و شب و این پایان نامه که تمام شدنش در مایه های رویاهای ابدی شده است!...فصل سوم از هفت فصل و  چهار روز وقت برای اتمام! روزی یک فصل! :)).

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧

Copyright or Right to Copy? This is the Question

به نظر شما این آرم مربوط به کدام شرکت است و این شرکت در چه زمینه ای فعالیت دارد؟ عمرا اگر بدانید؟...حتی شما دوست عزیز!

 

ادامه مطلب را ببینید...

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥

حتی شما دوست عزیز!

 

 

             "کشیدن سیگار در کلیه ی اماکن مترو، به خصوص بر روی سکوها ممنوع می باشد!"          

 

(واقعا که فرهنگ و زبان شانه به شانه ی هم می سایند. فرهنگی که در آن همیشه راه هایی هست برای کارهایی،معنای کلیه و اکید را هم تغییر می دهد...)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت هفتم و هشتم

بعد از ناهار با اندرو مارش صحبت کردم. پابلو آمد و گفت که با اندرو صحبت کرده و او گفته است که می شود اطلاعات NIST FDS را مشاهده  کرد. البته نه با اکوتکت. بلکه با Smoke View. گفتم که می شود اما نتایج FDS لحظه به لحظه است و خروجی که می دهد به درد نمی خورد. گفت پس خودت برو صحبت کن. من خیلی درباره ی CFD اطلاعات ندارم. قرار شد که من بروم صحبت کنم و نتایج را به پابلو هم بگویم.

خیلی برای من هیجان انگیز بود که با اندرو صحبت کنم. کلا ندیده از این آدم به خاطر کارهایش و نوع نگاهش خوشم می آمد. از این که اصولا یک مقدار طنز در تمام ارایه هایش موجود هست هم همینطور... گفتم که من الان پایان نامه ام در مورد کاربرد نرم افزارهای شبیه ساز است و من به این نتیجه رسیده ام که به جز CFD نرم افزار اکوتکت بهترین نرم افزار موجود برای معماران است. و گفتم البته هر چه باشد به عنوان یک معمار از تو به عنوان خط شکن معماران در این زمینه تشکر می کنم... یک نفر باید این کار را انجام می داد و تو این کار را کردی. پس سپاس. اما چه می کنی بالاخره این CFD اکوتکت را؟ گفت که خروجی از FDS به اکوتکت تا چند هفته ی دیگر درست می شود! (البته مدت زیادی است که قرار است این خروجی درست شود و من بعید می دانم!). در مورد WinAir هم پرسیدم و اینطور که می گفت با دانشگاه کاردیف به مشکل خورده اند و امیدی به اینکه وین ایر فعال شود نیست! :(.

بعد گفتم اگر وقت داری می خواهم ایده هایم را برایت بگویم و نظرت را هم بدانم... من ایده های سه گانه ام درباره ی شبیه سازی را گفتم و از ایده ی اسب خیلی استفبال کرد و اینکه مسئولیت کودک معماری با والدینش است... تنها کسی بود  در این کنفرانس که دوست داشتم با هم عکسی به یادگار داشته باشیم. گفت که اطلاعاتی که در این جاست در حقیقت جزوه های تدریس او برای دانشجویان است و من هم گفتم که در وبلاگم درباره اش نوشته ام که همیشه فکر می کردم چطور باید این مطالب را به معمارن گفت و با دیدن سایت تو فهمیدم که این طور! (اینجا) :).قرار شد بیش از این در ارتباط باشیم و وقتی مقاله ام را نوشتم برایش بفرستم تا نظراتش را بگیرم. خلاصه که آخر ماجرا هم کلی به هم گفتیم که خیلی از هم یاد گرفتیم و ملاقات سودمندی بود و به زودی دوباره همدیگر را ببینیم! ... کلا آدم های تپل آدم های با مزه ای هستند! البته این را خواهرم می گوید معمولا!

الان نشسته ام در فروم 9، بعد از صحبت با اندرو رفته بودم بیرون کتاب بخرم و حالا که آمدم دو سخنرانی را از دست دادم. ما نفهمیدیم اینجا چه جور زندگی می کنند. وقتی همه جا به جز رستوران ها حداکثر ساعت 5 تا 6 می بندد. چطور می شود که اینها خرید هم می کنند در طول هفته. یعنی اگر بخواهند چیزی بخرند مرخصی می گیرند در طول روز؟! ما که نفهمیدیم. به هرحال...

الان یک خانمی دارد مقاله اش با عنوان طراحی با توجه  به جریان ها (Architecture with Flows) را شرح می دهد. ایده هایش بیشتر از تمام مقالاتی که امروز ارایه شد به ایده های من شبیه تر است. طراحی با جریان حرارت، طراحی با جریان باد، طراحی با جریان نور...البته دست را خیلی دیگر مبنا قرار داده و یک مقدار در مراحل اولیه کامپیوتر گریز است. من خیلی موافق این قسمت نیستم که مثلا آدم بیاید دود را با دست ترسیم کند که احساس پیدا کند... بله معلوم هم شد! یک سری از احساساتش درباره ی جریان هوا در آتریوم را نشان داد که سراپا غلط است...به هرحال کارهایشان جالب است. به خصوص اینکه در کلاس هر تیم مرکب از دانشجویان سازه، معماری، منظر، مصالح و ... است و به صورت گروهی طراحی می کنند...

... این دوستمان گویا از مالزی و آن طرف هاست و رسما دارد مالایی را با ته مایه ی انگلیسی صحبت می کند و به همین دلیل همه ی نگاه ها رفته است روی اسلایدها که شاید از نوشته ها بشود چیزی فهمید... کار خوبی کرده است. یعنی آمده نرم افزارهای موجود را برای تدریس بررسی کرده و اینکه هر کدام در چه جایی در طول آموزش باید قرار بگیرد. قرار است نتایج کارش را در نهایت اینجا بگذارد که فعلا ناقص است.

مدرسه جنوبی، مراسم اختتامیه

بعد از صحبت های سوزان راف الان هر کدام از فروم ها دارند گزارشی از آنچه رخ داده است را ارائه می دهند...تقریبا همه اصرار دارند که کارها باید گروهی صورت پذیرد و تخصص های مختلف در کنار هم باشند و معمارها مسئولیت پذیر تر برخورد کنند.

... پابلو را دیدم پایین گفتم اندرو گفته تا چند هفته ی دیگر ماجرا را حل می کند، خندید و گفت که به من گفت تا چند ماه دیگر! خیلی نمی شود امیدی بست به خصوص که نرم افزار را به اتودسک هم فروخته و دیگر معلوم نیست اختیار دست کیست...

رئیس RIBA گفت که برای من مایه افتخار است که در کنفرانسی حضور داشتم که پل الیور و راپاپورت به طور همزمان حاضر بودند، کسانی که نسل ما بسیار از آن ها آموخته است...قرار شد همه با هم تلاش کنند و همه قبول کردند که به تنهایی کاری از پیش نخواهد رفت. با توجه به اینکه شرکت کنندگان از 50 کشور مختلف در این کنفرانس گردهم آمده بودند قرار شد تا سایتی برقرار شود که دانشجویان مختلف این دوستان از سراسر دنیا کارهایشان را در آن قرار دهند و بتوانند کارهایشان را با هم مقایسه کنند و در جریان کارهای یکدیگر قرار بگیرند.

قرار هم شد که به زودی همه ی مقالات و پرزانته ها بر روی سایت قرار داده شوند تا همه بتوانند از آن ها استفاده کنند و خوب این خیلی خوب است...

 

از اینجا به بعد قسمت هشتم بود که بهتر دیدم در همین نوشته بیاید تا این خاطرات زودتر پایان یابد.

محل اقامت، آکسفورد، 23 جولای، 23:00

کنفرانس تمام شد و من که دیگر اینجا کاری ندارم دلم غم غربت گرفته است! ؛). در مایه های کهن دیاراااا، دیار یارااا... با صدای نقطه ی عطف صدا داریوووش...

در مجموع نمی دانم که ارزشش را داشت آن همه دوندگی یا نه؟! اما می دانم که بودن در اینجا برای من لذت بخش بود. از بودن در جمعی که در کارشان جدی هستند لذت بردم... هرچند که اکنون مرداد ماه است و من هنوز این پایان نامه را تحویل نداده ام و کارهای مرکز هم عقب افتاد با این سفر و هنوز یک خانه ی مناسب را پیدا نکرده ام برای برداشت نورگیر... نمی دانم چرا اینقدر حس بی خیالی دارم الان و فکر می کنم که یک جوری بالاخره ماجرا حل می شود! چه جوری را نمی دانم. محاسباتم که نشان می دهد عمرا نمی رسم!

بعد از کنفرانس در آکسفورد هم بیشتر گشتم و یک سر هم رفتم دانشکده ی معماری دانشگاه آکسفورد بروکس با همان دوستی که 72 ای هنرها بود و من هنوز اسمش را یاد نگرفته ام...چند دقیقه ای هم رفتیم در کافی نتی به اینترنتی متصل شدیم .

فردا دارم می روم لندن. با مطهر تماس گرفتم و رفتم ساعت های حرکت اتوبوس را هم چک کردم...این کفش لعنتی فقط پایم را بدجور می زند.

... شرکت در این کنفرانس انگیزه ام را خیلی بالا برد که ادامه بدهم. هر چند با مسایل که پیش آمده بود تصمیم گرفته بودم  دیگر کنفرانسی را شرکت نکنم اما اگر IBPSA009 را رفتم، خیلی عجیب نخواهد بود.

مقاله نوشتن و در مجله چاپ کردن عین وبلاگ نوشتن است. یک حرف هایی می زنی و نمی فهمی که خبری شد یا نشد. کی خواند کی نخواند؟ حالا یکی نظری بدهد یا ندهد... مقاله نوشتن را چندان دوست ندارم و اصولا در ارایه و انتشار نتایج نهایی همیشه نسبت به خود کار سست تر بوده ام... از کنفرانس های داخلی  هم اصولا خاطره ی خوبی ندارم. کنفرانس هایی که شرکت کنندگان از سر ناچاری آمده اند که رتبه ی نظام مهندسی کسب کنند و فقط به فکر این هستند که حضور و غیاب را از دست ندهند. مقاله های تکراری که در حد جمع آوری اطلاعات باقی می ماند و ... اما شرکت در این کنفرانس را دوست داشتم. آدم هایی که واقعا سوال داشتند و برای جواب گرفتن آمده بودند. البته انتظارم از فروم 9 بیشتر از این بود و منتظر بودم یک چیزهایی ببینم که تا بحال فکرم به آن ها نرسیده است...نمی دانم شاید انتظار من زیاد از حد بود...هِی!

آکسفورد، داخل اتوبوس، 24 جولای، 9:20

در اتوبوس نشسته ام در ایستگاه مرکزی که حرکت کند به سمت لندن. خوبی اینجا این است که تا 9 و نیم شب هم هوا روشن است و وقت کافی برای گشتن وجود دارد. امیدوارم بتوانم در لندن یکسری ساختمان های حداقلی را لااقل ببینم...اتوبوس حرکت کرد و ما سکوت می کنیم و نظاره...

 

پ.ن.1. دوست داشتم ماجراهای لندن را هم بنویسم اما فعلا وقتش را ندارم و باید به کارهای مهمتری برسم... فقط برای اینکه حامیا و فرزین و تمام کسان دیگری که به میزان اطلاعات من در این زمینه آگاهی دارند، موهایشان را یکی یکی بکنند... بدانید و آگاه باشید که منی که نمی دانستم پرادو نوعی تویوتاست، لندن که بودم رفتم اینجا!!! و بالاخره فهمیدم این هامر فرقش با پاترول چیه؟! ؛)...اما جای شما خالی در غرفه فورد فوتبال دستی گذاشته بودند و ما در آن جا قدرت فوتبال دستی ایران را به رخ جهانیان کشیدیم...

پ.ن.2. عکس هایی را هم گذاشته ام در ادامه ی مطالب.

پ.ن.3. باید از مطهر هم خیلی خیلی خیلی تشکر کنم که در لندن از ما به سبک خوزستانی پذیرایی نمود و مهمان نوازی را تمام کرد... با شرایطی که من رفتم اگر در آن شرایط رویایی مطهر را نمی یافتم ، نمی دانم چه می شد... به ما که خیلی خوش گذشت برادر و شانس آوردی که این کفش من پایم را می زد و گرنه خیلی بیش تر از این باید پیاده می رفتیم :))...سپاس.

پ.ن.4. پایان خاطرات!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت ششم

فروم 9، ساعت 8:54

موضوع فروم 9 اینه: Virtual Building and Generative Design.و با سخنرانی اندرو مارش شروع میشه. چقدر این اندرو  مارش گنده است! آخر عاقبت پشت کامپیوتر نشینی همین میشه دیگه!؛).

خوب بالاخره شروع کرد و جالب اینکه نسخه اکوتکی که در اختیار اینه گویا با اینی که ما داریم فرق می کنه!

یک کاریکاتور نشان داد که یک ساختمان درب و داغان دودزا در پشت سر دو نفر است و یک نفر به آن یکی می گوید که "فکر کنم با افزودن تعدادی سلول فتوولتاییک می توانیم این ساختمان را پایدار کنیم!".

... کارایی ساختمان ها (Building Performance ) هم اکنون یکی از فاکتورهای اساسی طراحی ساختمان است و البته نه فقط در بحث های مربوط به انرژی.

خوب حالا مسئولیت این مطلب با کیست؟...نمودار معروف هزینه، امکان ایجاد تغییرات و روند طراحی را نشان می دهد. (یک چیزی در مایه های این که در اینجا گذاشته بودم اما با گرافیک بهتر)

*70 درصد تصمیماتی که کارایی نهایی ساختمان را تعیین می کنند در 3 تا 4 هفته ی ابتدایی طراحی تعیین می شوند.

* تنها با تعیین شکل، جهت و مکان صحیح ساختمان در سایت تا 60 درصد در میزان هزینه های انرژی مصرفی ساختمان پس از ساخت صرفه جویی خواهد شد. اضافه کنید 20 درصد از سودی که در نهایت به پروژه اضافه میشود (؟)... خیلی تند تند و با یک لهجه ی خاصی حرف میزند. فکر کنم مال اصفهان بریتانیاس! (البته بعدا فهمیدم لهجه ی مبارک استرالیایی است و کلا بریتیش رو ول کن این یکی رو بچسب! استاد اسدی رو!)

در ادامه در مورد انتخاب مصالح حرف می زند و اینکه در گذشته انتخاب بهترین بوده میان تعداد اندکی از مصالح و امروز انتخاب بهترین را باید میان تعداد فراوانی از مصالح انجام بدهیم...

در ادامه دارد درباره طراحی پارامتریک و الگوریتم های گسترش یاب صحبت می کند و اینکه رایانه ها امکان این را می دهند که برخی از مسایل را که هرگز به آن ها نیاندیشیده ایم ببینیم...که من البته با این حرف شخصا مخالفم.

لزوم این که معماران به رویکردی از معماری که کارایی در آن اهمیت داشته باشد این است که:

اولا معماران علاقه و شوق لازم را در خود داشته باشند. و دیگر اینکه صلاحیت و آگاهی لازم برای انجام این کار را داشته باشند.

... با رویکردی که به سمت ایزو 14001 آغاز شده است لزوم یادگیری چنین مهارت هایی بیش از پیش نمایان می شود و معماران می باید مهارت های لازم در این زمینه ها را فراگیرند.

یک مدل از فعالیت های همزمان نشان داد و کارایی های نرم افزارهای شبیه ساز را در این زمینه شرح داد که خیال من را هم راحت کرد که آنچه در فهرست پایان نامه نوشته ام کامل بوده است...آخرش هم چند تا شوخی کرد که چقد حرف زدم و Cheers!...خلاصه و مفید بود حرف هایش هرچند خیلی چیز تازه ای نداشت.

سخنران دوم از قیافه اش معلوم است که از آن دلسوخته هاست! اول دستی می اندازد داخل موهایش و آن ها را آشفته تر از قبل می کند... تصویر اول اسلاید یک زن مدل است که گویا کفشش در پایش پیچیده و حالا پایش را بالا آورده و دارد کفش پاشنه بلندش را درست می کند. زیرش هم نوشته:

"Isn't my new facade sexy? But it is so uncomfortable"... معماری مدگرا معماری دردناکی را می سازد. من آمده ام که درباره ی مداد حرف بزنم و نه کامپیوتر! (اسم فروم را اشتباه خوانده به گمانم!؟)...یک سری از این کارهای فرمال هویجی را نشان داد و گفت: این ها آنجایی است که کامپیوتر ما را می برد!...و ما به این ساختمان ها جایزه هم می دهیم! (وای بر ما! ;).)

... وقتی عینکی به چشم می زنیم برای اینکه بهتر ببینیم، هیچ وقت خود عینک را نمی بینیم!...آفرین پدرم. این یک جمله اش را خدایی باید طلا گرفت. به نظر من این تعبیر، بهترین تعبیر است برای استفاده ی درست از نرم افزارهای کامپیوتری یعنی اینکه مانعی نباشد و خودش هم مساله نباشد.

یک اسلاید از یک سلول زندان نشان داد با در و دیوارهای سفید و خیلی ساده و گفت: این است معماری ای که دنبال آن می گردید!؟ مینیمالیسم نمونه...

این آقا عذرخواهی کرد که نمی تواند بماند و باید برود اگر می ماند من حتما چند تا سوال می کردم ازش که چرا اینقدر یکسویه ماجرا را بررسی می کند؟ مگر همه ماجرا همین است؟ حالا که رفت. آدرس ایمیلش را داده که ایمیل کنیم نظرات را.

سخنران سوم خانمی است از دانشگاه پنسیلوانیا و می خواهد تجربیاتش از به کارگیری نرم افزارهای شبیه ساز در آتلیه ی معماری بیان نماید. همکاری قبرسی هم دارد که نیامده است.

بحث هایی که در این زمینه مطرح اند عبارتند از:

- معماری امری کیفی است در حالی که مباحث مربوط به انرژی مباحثی کمی هستند.

- برخی معتقدند که مباحث مربوط به انرژی مربوط به مهندسین است.

- شبیه سازی بسیار وقت گیر است و با ذات طراحی در مراحل اولیه سازگاری ندارد.

خوب هر سه تای اینها را خیلی با آرامش هم قبول کرد و هم نفی کرد و در نهایت نتایج کارهایی را که انجام داده بودند نشان داد و اینکه دو نگرش متفاوات را داشته اند. یکی نگرش همه جانبه نگر بوده است که چون دانشجویان از پس فهم ماجرا بر نیامده اند نتایج خوبی نگرفته اند و یکی این که از دانشجویان خواسته اند که با استفاده از یک سری نرم افزارهای محدود و رایگان بعضی قسمت ها را شبیه سازی کنند که تا حد زیادی موفق بوده اند و دانشجوها هم علاقه نشان داده اند.

این سخنرانی برایم جالب بود و اینکه صلح بهتر از حقیقت است گویا!

یک سخنران این وسط آمد که من نفهمیدم حتی این کارها که نشان می دهد کارهای خودش بود یا کارهای دانشجوهایش و کلا چه می خواست بگوید را هم نفهمیدم. کله اش را می گرفت پایین و وز وز می کرد و جالب اینکه به سوادمان شک کردیم و از این بغل دستی ام پرسیدم که چه می گوید و او هم که آمریکایی است گفت نمی فهمد!

سخنران بعدی یک آقایی است از آمریکا با مقاله ای به عنوان مدارک ساخت در آینده ی دیجیتال. نوع لباس پوشیدن و چهره اش آدم را یاد فیلم های سیاه و سفید می اندازد.

یک مقدار درباره ی معماری دیجیتال و معماری مجازی صحبت می کند و اینکه بعضی اوقات ما از کامپیوتر به گونه ای کار می کشیم که به جای شفاف شدن موضوع شرایط غیرقابل کنترل می شود و بعد موضوع بحث را پیرامون دو موضوع مطرح کرد و جمع بندی کرد:

ایده ی اول پروسه ی بدون کاغذ بود که با استفاده از این نرم افزارهایی که نشان می داد در آن واحد تصاویر دو بعدی و سه بعدی ساختمان در کنار هم در دست بود و در گام بعد سیستم اندازه گذاری پویا را نشان داد که با زوم کردن به داخل اندازه های ریزتر و اطلاعات دقیقتر دیده می شد و با دور کردن تصویر، اندازه های کلی و می گفت که یک مدارک ساخت و ساز در آینده باید در چنین ساختاری باشد.

و اما بحث های آخر:

* یک سوالی که مطرح است این است که ما در قراردهای کنونی ساختار مشخصی داریم درباره ی نقشه هایی که رد و بدل می کنیم و بعد این سوال در آینده ی دیجیتال مطرح است که اگر قرار باشد همه بر روی یک مدل کامپیوتری مشترک کار کنند صاحب این مدل چه کسی است؟ مسولیت کدام قسمت با کیست؟ و امثال اینها؟

* مساله ی دوم هم این بود که همه ی ما به این نتیجه رسیده ایم که معمارن و مهندسان در آتلیه ها باید در کنار هم کار کنند و این امر چگونه ممکن است؟ آدم های مختلف از تجربیات مختلفشان گفتند و به نظر می آید این مساله زمانی به خوبی حل می شود که استادی پیدا شود که این مطالب را در هر دو جهت خوب بداند...

خوب برویم برای ناهار که از واجبات امور است! ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت پنجم

فروم 4، اتاق شماره ی 6، ساعت 14:27

ناهار را با پابلو با هم خوردیم و درباره ی معماری همساز با محیط، شبیه سازی و آموزش معماری... حرف زدیم. از نظراتی که برای استفاده از شبیه سازی داشتم برایش گفتم و استقبال کرد.  گفت این ها که گفتی حرف های خودت بود؟ گفتم آره! گفت: خوبه!!! یعنی اینقدر قیافه ی داغونه که هیچ حرف حسابی بهم نمیاد!...برایم از روندی که در آتلیه ها دارند توضیح داد.هم صحبتی آموزنده و لذت بخشی بود برای من. از روحیه اش خوشم می آید. اصولا آدم هایی که در جهان سوم بزرگ شده اند دنیا را یک جور متفاوت از کسانی می بینند که در کشورهای توسعه یافته بزرگ شده باشند. مثلا می گفت وقتی تونل باد نداشتند آزمایش ها را در کلاس با استفاده از یک پنکه معمولی انجام دادند! :)) و می گفت که نتایج خیلی مثبت بود. می گفت چند تا دانشجوی ایرانی داشته و آن ها به او گفته اند که سفارت آمریکا در ایران تعطیل است! خیلی برایش عجیب بود و تازه نمی داند که اسم جدید سفارتی که فکر می کند فقط تعطیل است چه شده است. بگذار فقط فکر کند که تعطیل است...

اول که خودم را معرفی کردم کلی اظهار شرمندگی کرد از اینکه جواب نداده و گفت که فایل هایم را در یک فولدر ریخته و تا پیش از شروع ترم پاییز حتما آن ها را می خواند. من هم توضیح دادم که اصولا همه ی ما یک چنین فولدری داریم و باید جواب بدهیم. خیلی هم مهم نیست.

الان از قسمت ارایه پوستر آمدم و یک آقایی دارد ردپای کارهایی لویی کان را در کارهای رنزو پیانو پیگیری می کند. به طور اخص ردپای موزه ی کیمبل آرت را در این موزه ای که پیانو در آمریکا ساخته.

ارایه ی پوستر بد نبود اما کلا خیلی حال و حوصله اش را نداشتم. وقتی خودتان می دانید که یک کاری ایرادات متعدد دارد حالا هر چقدر بقیه هم بگویند که آفرین، می دانی که خبری نیست... پابلو که می گفت بفرست برای PLEA. من گفتم برای خودت می فرستم اگر خواستی! برای PLEA حرف های جدیدی هست و بعد چند تا از ایرادهای اساسی را که در ذهنم بود  گفتم. و البته او می گفت که هیچ کاری بدون ایراد نیست و همین که می دانی خوب است و می توانی همین ها را هم آخرش بنویسی اما من که توجیه نشدم. قرار شد پوستر را برای یک سری ایمیل کنم و کارت هایشان را گرفتم...(کسی این کارت ها را ندیده؟ ؛)...من نمی دانم کجا گمشان کرده ام. توی یک کاور بود توی جیب جلویی کول پشتی ام! اما حالا نیست!... اگر کسی در لندن قدم می زند یک مقدار دقت کند شاید پیدا شد! :)). کلا خیلی حرف جدیدی رد و بدل نشد.

الان هاشم آلتان  از دانشگاه شفیلد دارد صحبت می کند. هاشم را از طریق خانم طاهباز می شناسم. قبرسی است. مقاله اش از بحث های مورد علاقه ی من است.

یک مقدار اول درباره ی POE میگوید و اینکه ارزیابی پس از سکونت جدی گرفته نمی شود و  این که اینجا کم انجام می شود! ایران را ندیده که اصولا این واژه معنایی ندارد... بعد هم این بحث را پیش می کشد که آیا هر ساختمانی که بر اساس مسایل محیطی طراحی شود ساختمانی کاراست؟ (Performance vs Environmental Design)... با دو تا ساختمان که در شفیلد طراحی شده است و جوایز طراحی انرژی کارا را هم برده است نشان می دهد که از این خبرا نیست. و چون در طراحی مقیاس ایده های محیطی درست اجرا نشده است کارایی چندانی ندارد و بنابراین اینکه تنها ایده های طراحی پایدار را به کار بگیریم لزوما نتیجه ی پایداری به دست نخواهد آمد...

سخنران بعدی خانمی است از دانشگاه آکسفورد بروکس که درباره ی طراحی با استفاده از موردپژوهی صحبت می کند. لهجه ی بریتیش دارد در مایه های ملکه الیزابت!

می گوید که موردپژوهی از مجله ها کارایی لازم را ندارد. مجله ها جریان های روز معماری را تبلیغ می کنند و مد محورند تا اینکه واقعیت ساختمان ها را منعکس کنند و نقاط ضعف ساختمان ها در مجلات منعکس نمی شود.

می گوید که دانشجوها باید در محیط حاضر شوند و با مردم صحبت کنند و خودشان ببینند و بهتر است نتایج را در قالب فیلمی ارایه کنند علاوه بر مدارک دیگر. و یک فیلم از دلقک بازی های دانشجویانش نشان می دهد. نمی دانم چرا با اینکه گفت بهترین تعداد  گروه ها 4 نفر است گروه هایش 6 نفری بودند؟!

الان رسیدند به پرسش و پاسخ ...فروم 4 در یک کلاس کوچک برگزار می شود و فردا فروم 9 هم همینجا خواهد بود. پخش پروژکتوری که اینجاست در مایه های همان هایی است که در ایران موجود است و برخلاف فروم 1 از کیفیت و رنگ تصاویر بدجور می کاهد.

خوب مجددا می رسیم به تفریحات سالم بین المجالس...

فروم1،مدرسه ی جنوبی، 4:27

سوزان راف و یک آقایی دارند از روش های شمارش میزان تولید دی اکسید کربن ساختمان ها و شهرها صحبت می کنند و انواع رویکردهای موجود در این زمینه را معرفی می کنند. این دو سایت را هم معرفی می کنند و می گویند که این پرزانته هم در آن جا هست. این و این.

مجبور شدم بروم یک مبدل دو شاخه به سه شاخه بخرم و چون مغازه های محترم تا 6 می بندند وسط کنفرانس ترک مجلس نمودیم و بازگشتیم.

سخنرانی های امروز تمام می شود و می رسیم به مراسم توزیع جوایز این مسابقه ی دانشجویی ECO house design 2008...من در این مسابقه شرکت کرده بودم و با اینکه کل ماجرا را در 5 روز بسته بودم به طور عجیبی مطمئن بودم که برنده می شوم! اما جزء 15 طرح هم نشدم :))... طرح های برنده را اینجا زده اند و من دو سه تایی را با دقت نگاه کردم اما اصلا دنبال این سوال نبودم که چرا اینها برنده شده اند و من نه...بیشتر دنبال این بودم که ببینم بقیه چه طور فکر می کنند...من دو اصل را درباره ی مسابقات پذیرفته ام و به همین دلیل اگر در مسابقه ای شرکت کنم در هر حالتی بعد از مسابقه حالم خوب است (البته یک بار این طور نبود! حدود دو سال پیش که مسابقه ای برگزار شد و طرح هایی برگزیده شد و قرار یود در یک روز طرح های برگزیده از طرح خود دفاع کنند که ناگهان برگزارکنندگان تصمیم گرفتند وقت بقیه را نگیرند و خودشان ماجرا را ختم نمودند. با توجه به اینکه مسابقه محدود بود و تیم ها دعوت شده بودند و شرط من هم برای شرکت این بود که بتوانیم طرحمان را توضیح دهیم ، خیلی شاکی شدم  و اصلا هم حالم خوب نبود.) ... و آن دو اینکه:

1- حتی اگر بهترین طرح را هم داده باشی هیچ دلیلی برای برنده شدنت وجود ندارد. طرحی برنده می شود که مورد اجماع هیات داوران باشد نه اینکه لزوما بهترین باشد و اصولا بهترینِ مطلقی وجود ندارد.

2- اگر برنده شدی، به این معنا نیست که کار خاصی کرده ای. نظرت به آرمان های هیات داوران نزدیک بوده و برخی اوقات کافی بود یکی از هیات داوران عوض شود تا برسی به حالت اول!

 

داخل اتاق محل اقامت، ساعت 22:12

...بعد از اعلان نتایج مسابقه، هنگام پذیرایی با هاشم مفصل صحبت کردیم. درباره ی پوسترم، معماری در بافت قدیم و شبیه سازی و اینکه چرا در کشورهای جهان سوم نمی شود کار خاصی کرد...حرفهایی که درباره ی قبرس می زد با شرایطی که در ایران جاری است خیلی هم متفاوت نیست! کلا با کسانی که طعم زیستن در جهان سوم را چشیده باشند راحت تر می شود حرف زد... ظهر پابلو می گفت که در ایران چه کسانی شبیه سازی را پیگیری می کنند؟ گفتم از مشاورین معماری؟ گفت: آره! گفتم هیچ کس. گفت: پس در حد دانشگاه هاست؟ گفتم نه در حد من و یکی دو نفر دیگر است! :)...گفت پس تو چه جوری پایان نامه ات رو کار کردی؟ گفتم با اینترنت! بعد کلی خندیدیم. گفت: خوش به حالت؟ گفتم: چرا؟ گفت درآمد خوبی خواهید داشت. گفتم در مملکتی که پول گاز در سال برای یک خانواده ی 4 نفره حدود 7 پوند است، کسی از این کارها درآمدی نخواهد داشت...مشکل بعدی این است که در مدارس معماری ما، دانشجوها را برای بزرگ معمار شدن تربیت می کنند نه برای درست معماری کردن. معماری همساز با محیط و نرم افزارهای شبیه ساز دست آدم را در خیلی از جهات می بندد و از روی جلد مجله پایینت می کشد و این با سیستم آموزش ای که به همه می گویند تو باید فیل هوا کنی، متضاد هستند!... کلی با این حرف های ما خندید و گفت راست می گی! معمارها دنبال معروف شدن هستند تا اینکه دنبال درست ساختن باشند. :) ...(اگر گفتید ترجمه ی فیل هوا کردن به انگلیسی چه می شود؟!)

گفتم شاید باورت نشود اما چون من شبیه سازی را با CFD شروع کردم تا مدتی وقتی مقالات و پایان نامه هایی با اسم استفاده ی همزمان از CFD و Building Simulation را می دیدم، تعجب می کردم که مگر CFD همون BS نیست؟ خلاصه که طول کشید تا من بفهمم که CFD یک نوع BS هست اما هر BS ای لزوما CFD نیست!!... کلی خندیدیم!

یک مقدار هم بحث از اینجا که ما نمی توانیم نرم افزارها را بخریم کشید به دکتر محمود و من از جمله ی راهگشای تفاوت همیشگی دولت ها و ملت ها استفاده کردم و او هم گفت که در آمریکا هم همینطور است و در ونزوئلا هم همینطور بوده است...

بعدازظهر یکی از بچه های 72ای دانشگاه تهران را هم دیدم که دارد اینجا در موضوعی مشابه همین پوستر ما دکتری می گیرد و ایرادهایی از کار گرفت که به جا بود. من هم چند تا پیشنهاد برای تزش داشتم که بهش گفتم و قرار شد شماره های دکتر فلامکی را بهش بدهم که آمد ایران یک سری پیشش برود و درباره ی تجربه ی پرسش نامه هایی که ملت در خورانق درباره ی قلعه پر کرده  بودند راهنمایی هایی بگیرد. گفتم که کار سختی در پیش داری و از مردم ایران حرف راست بیرون کشیدن سخت است... تجربه ی زندگی در روستا به من فهماند که لااقل در مملکت ما روستایی می خواهد عین شهرنشین باشد و شهرنشین مشابه پایتخت نشین. اگر اینگونه نیست نه اینکه شرایط کنونی را  دوست دارد، یعنی اینکه نمی تواند...همان جوانی که به قلعه می گفت خرابه و هر روز می گفت چرا وقت تان را حرام درست کردن این خرابه می کنید،  در پرسش نامه پر می کرد که مشتاق است در قلعه در صورت مرمت زندگی کند!!! دروغگو دشمن خدا بوده گویا!

فردا فروم 9 برگزار می شود و همه ی کنفرانس یک طرف این فروم 9 یک طرف. فردا عیار اندیشه هایی که دارم معلوم خواهد شد و این تمام آن مقصودی است که من به خاطرش اینجا هستم.

امروز یک کتاب هم خریدم در کنفرانس و فکر کنم در سال 2008 کمتر آدمی در اقصی نقاط عالم باشد که در مملکت خودش نتواند کتابی را بخرد و پس از خریدن یک کتاب اینقدر شادمان شود! به هرحال هرچند pdf این کتاب را داشتیم اما به وجود خودش هم شدیدا نیازمند بودیم و کتاب کلا چیز خوبی است...چه دیجیتال و چه غیر دیجیتال یار مهربان است...

 

پ.ن. عکس هایی از در و دیوار آکسفورد را گذاشته ام در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٧

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت چهارم

فروم اول،‌مدرسه ی جنوبی، ٢٢ جولای. ساعت ١١:٠٠

چایی نوشیدیم و بازگشتیم. الان ۶ فروم به صورت همزمان آغاز به کار می کند و من میان عشق و وظیفه آمده ام فروم اول. راپاپورت در فروم ٣ هست و واقعا دوست داشتم که می رفتم آنجا هم!

فروم اول درباره ی ساختمان و محیط است و سخنران اول یک آقایی است به نام Leaman با موضوع نکات کلیدی برای آن که ساختمان هایی بهتر برای ساکنان آن بسازیم...خیلی اوضاعش خراب است. فکر کنم یکی دو باری سکته زده باشد لااقل! خدایا این لهجه ی بریتانیایی چرا اینجوریه!؟

می گوید مطالبی را که عنوان می کنم در این سایت به صورت مبسوط موجود است...نکات عبارتند از:

*خلاصه ی اهدافتان را لیست کنید.

*میزان ریسک را مدیریت کنید. به گونه ای عمل کنید که سیستم درست کار کند.

*احتیاجات را سریع و صریح و قابل استفاده معین نمایید.

*سعی کنید کمبودها را درک کنید: نظرات استفاده کنندگان و طراحان با هم فرق می کند و یادمان باشد کاربران بهترین وسیله ی اندازه گیری هستند. (نگفت چه جوری حالا ما این کاربران را اندازه بگیریم البته!)

*مساله را شفاف کنیم و از توهم خارج شویم: یک مدرسه نشان داد و گفت این مدرسه از ساختمان های مورد علاقه ی من است که با تهویه طبیعی طراحی شده است و این جور حرفا...و بعد گفت که در مدتی که این ساختمان را برداشت می کردیم هیچ وقت بیشتر از 3 نفر آدم در سالن کامپیوتر نبوده اند! سالن برای 30-40 نفری جا داشت و صد البته همه ی کامپیوترها روشن بود.

* خواست های طراحی را روشن نمایید و نوع عملکرد ساختمان را برای استفاده کنندگان مشخص نمایید.

* کاری نکنید که چیزی ساخته شود که خیلی ها نخواهند آنجا باشند! یک ساختمان سبز را در انگلیس نشان می دهد و می گوید که در آماری که گرفته اند ؟ درصد علاقه ای به زندگی در این ساختمان نداشته اند.

* چیزی را که نمی توانید آن را مدیریت کنید نسازید! منظور این که سیستم های پیچیده ی غیرقابل فهم تولید نکنید که قابل کنترل نیستند و درست کار نخواهند کرد. (اینو هستم بدجور).

* کاری نکنید که به مردم احساس احمقانه ای دست بدهد! ساختمان قدیمی خوابگاه MIT #20 و ساختمان جدید آن را نشان داد که گهری ساخته است و گفت از این کارهای امضا گونه ی پول حروم کن نسازید که آدم ها فکر کنند احمقید! :). (منبع هر دو عکس)

سخنران دوم پابلو لا روچه ست که به بیان من می شه پابلو نرودا! من پابلو را از طریق ایمیل می شناسم. او هم عضو SBSE است. تا بحال یکی دو بار که دنبال مطالبی بودم و پرسیده ام بهم کمک کرده و آدم خوبی است به نظر من. قرار شده است که من هر وقت این مشکل CFD را در اکوتکت حل کردم بهش خبر بدهم...من یک کارهایی کرده بودم و برایش فرستادم که آن موقع عذرخواهی کرد و گفت سرش شلوغ است و به محض اینکه فرصتی بیابد آن ها را می بیند و خبر می دهد که هنوز خبری نداده.

موضوع سخنرانی اش درباره ی آموزش معماری پاسخگو به محیط در سال های ابتدایی آموزش معماری است. خوشحال شدم از شنیدن حرف هایش. او هم موافق استفاده از نرم افزارهای شبیه ساز در مراحل تصمیم سازی است و این کار را برای دانشجویان سال دوم آغاز کرده است. مطمئن شدم ایده هایی که دارم خیلی هم پرت نیستند. و فکر می کنم که چارچوب من کامل تر از این هم باشد... (کارهای دانشجوهی پابلو را می توانید اینجا و اینجا ببینید.)

سخنران سوم از ایران است و نیامده. خانم نگار نصیری. اگر اشتباه نکنم  نویسنده ی این وبلاگ باشند.

سخنران بعدی اسراییلی است. با موضوع عذرخواهی به خاطر معماری! خیلی ساده ماجرا برگزار می کند... سلام!...باید عذرخواهی کنیم به خاطر معماری. پیرمردی است با ریش های سفید بلند و کت و شلواری مشکی پوشیده است...کدام معماری؟ این ها! ( و یکسری از این کارهای مجله ای که در دانشکده های ما هر روز تقدیس می شود را نشان می دهد... من بعدا فهمیدم که گویا در این کنفرانس ضاحا حدید در حد یک فحش خیلی بد محسوب می شود و حتی از فرانک گهری هم حرف بدتر است.)

بعد یکسری از کارهایی که ما معمارها می کنیم را نشان داد و اینکه چه کار نباید کرد و چه باید کرد و در نهایت اینگونه جمع بندی کرد که من حیث المجموع اوضاع جالبی نیست و بنابراین:

!BEER, Now cheaper than Gas. Drink... Don't Drive (منبع عکس)

سخنران آخر از کشور شیلی است. خانمی است که دارد تلاش هایی را که در کشور شیلی برای آموزش معماری محیطی انجام داده است شرح می دهد...خدایا این کشور شیلی فقط عرض جغرافیایی داره! چقدر کشیده است!... خدا رو شکر انگار دانشگاه های شیلی هم در مایه های ایران است و بحث هایشان هم همینطور...نالید از این که ما هنوز در شیلی معمارهای زیادی داریم که به این مسایل بی تفاوتند و از این جور حرف ها...البته به نظر من تلاش هایی که کرده اند در نوع خودش قابل تقدیر است.

... بحث ها شروع شده و من خیلی لذت می برم که اینقدر بی پروا حرف های همدیگر را نقد می کنند و نظراتشان را می گویند . خلاصه که قبول دارند که اگر همه چیز درست بود اوضاع بهتر از این باید می شد... (یادتان هست که چرا این را می گویم! من خیلی بدبینم...قبول! اما قبول کنید که انتقاد اصولا در فرهنگ ما ذاتا کار بدی است و این ربطی به نوع نگاه و این ها ندارد... به خصوص این ماجرای رعایت شرط ادب یک جورهایی غلط معنا شده... می دانید کلا باید به ما بگویند و ما هم قبول کنیم که بقیه حق دارند چیزی را که شما فکر می کنید خیلی خوب است دوست نداشته باشند و این مساله ربطی به هیچ موضوع دیگری ندارد!...به کسی برنخوره برنخوره...البته!)

...من اصولا جرات نمی کنم فعلا دهانم را باز کنم. این ها تمام جملاتشان با شاگردهای من یا در آتلیه ی من شروع می شود! گویا من از نظر سنی رسما انحراف معیار محسوب می شوم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت سوم

Examination Schools, Oxford, مراسم افتتاحیه، 22 جولای

ساعت 9 کنفرانس شروع شده و جالبترین اتفاق ممکن برای من این بود که در اولین برخورد با اندرو مارش و کارولاین مواجه شوم و جالب تر اینکه تا گفتم من مصطفی هستم من را شناختند! :). نمی دانستم اینقدر معروف هستم!؟...البته بعد از آن خرید پر ماجرا باید هم همینطور می شد. اگر بشود فردا باید با اندرو مارش صحبت کنم. می خواهم نظراتش را درباره ی ایده هایی که در شبیه سازی دارم بدانم.

الان سخنران دوم دارد درباره ی سواد و توجه اندک معمارها درباره ی مسایل محیطی صحبت می کند و البته ناگفته پیداست که اوضاع معمارها در این زمینه چگونه است! البته اشاره کرد که برخی از مدارس معماری در زمان آموزش مباحث مناسبی را مورد بحث قرار می دهند ما اثر چندانی در زمان اجرای کارهای واقعی دیده نمی شود. (خوشحالم که سالن با نور طبیعی در حد مناسبی روشن است و جالب اینکه حتی یک چراغ هم روشن نیست.)

ادامه می دهد که: افزایش دو درجه ای دمای هوا در سال های اخیر وضعیت بحرانی موجود را نشان می دهد و حالا آیا ما می خواهیم پیش از وقوع فاجعه بیدار شویم؟

پس از این که فاجعه را اثبات کرد جمع بندی کرد که مدارس معماری جاییست که می تواند تغییر را ایجاد کند. جایی که با ایجاد علاقه و توجه در دانشجویان می تواند باعث در نظر گرفتن ایده های محیطی در طراحی شود (نقل به مضمون البته)

سخنران سوم از AIA است. درباره ی معماری پایدار و منابع تولید گازهای گلخانه ای صحبت کرد و با اذعان به این مطلب که ما گامی سیاه بر چهره کره ی زمین گذاشته ایم این سایت را معرفی کرد که در گامی سبز همراه شویم! و این جزوه ی 50 راه برای 50 درصد کاهش مصرف سوخت فسیلی را هم معرفی کرد که معماران بروند و بخوانند.

بحث را بر اساس نتایج کنفرانس AIA 2005 پایه گذاری کرد که :

نخست: معماران باید مسئولیت جوانب محیطی ساختمان را بپذیرند.

و دوم اینکه: معماران کلید حل این مساله هستند.

یک سری هم درباره ی نگرش چند جانبه نگر در طراحی و ساخت صحبت کرد و اینکه چگونه می باید معماران در نسل جدید این راه را در پیش بگیرند (اینجا را بنگرید).

بحث را هم با این جمله به کار برد که فردایی که به انتظار آن نشسته ایم (از آن صحبت می کردیم) همین امروز است. !The Future is Happened Now.

سخنران سوم: کریس جانسون با موضوع: معماری در قرن 21 به کدام سوی می رود؟

در ابتدا یک مقداری از ساختمان های قشنگ تر از پریای جدید را نشان داد و با اشاره به اینکه امروز این ساختمان ها  جایزه هم می گیرند! یک حالی به آن ها داد... خیلی دلسوخته است! خوشم آمد.:). به قول خودش می خواهد همه ی آنچه را در سینه دارد بیرون بریزد! می گوید که ساختمان های جدید به جای اینکه میزان مصرف انرژی را نسبت به آنچه که باید مقایسه کنند نسبت به ساختمان های موجود مشابه مقایسه می کنند و خودشان را گول می زنند. در آخر هم دو تا از پروژه های خودشان را معرفی کرد.

One World Architecture, Nina Martiz

این خانم را می شناسم. عضو SBSE است و اصولا از ایمیل هایی که می فرستد معلوم است که از آن هایی است که یک تنه در نامیبیا دنبال این حرف هاست و در این زمینه فعالیت می کند. خیلی با حساس شروع می کند: خدایا ما را ببخش!...زندگی درست است این معماری ماست که اشتباه است!... یک اسلاید نشان می دهد که راهنمای دو خیابان عمود بر هم هستند که روی یکی نوشته موگابه و روی دیگری ماندلا! حضار می خندند و او می گوید که این تابلو واقعی است :).

و بعد هم درباره ی آموزه های طبیعت برای معماری می گوید که خیلی بحث جدیدی ندارد... خیلی پر شور هم تمام می کند با این عنوان که ما معمارها همیشه می خواهیم از پروژه ی بعدی شروع کنیم و عکسی از یک مادر و کودک آفریقایی رنجور نشان می دهد که این اتفاق اما، امروز افتاده است!

و پیرمرد وارد می شود! آقای کریس الکساندر از برکلی کالیفرنیا

کریستوفر الکساندر یک چند دقیقه ای با کارهایش همه را می خنداند. اول کتش را در می آورد. بعد هم سعی می کند که میکروفون را از جایش در آورد که بتواند راه برود و حرف بزند! که برایش میکروفون می آورند. جای علی بصیری، امید شمس و بودا را خالی می کنم که اگر بودند احتمالا بیشتر از من به دردشان می خورد.

می گوید خیلی مهم است که معمارها بتوانند بین آنچه احساس شخصی خودشان است و آنچه در واقعیت اتفاق می افتد تمایز قائل شوند. واقعیت یک مساله معلوم است و با خیال و توهم فرق دارد.

(تا بحال فقط یک بار موبایل یک نفر زنگ زد اینجا که سریع قطع کرد و کسی را هم ندیدم که موبایلش را بردارد برود بیرون بخواهد حرف بزند. کسی هم اسلاید به اسلاید عکس نمی گیرد که اعصاب همه مورد عنایت قرار بگیرد. یاد نوشته ی محمدرضا شیرازی درباره ی دیجیتال می افتم. فکر می کنم مشکل دیجیتال نیست دوست من. مشکل ماییم!)

کریستوفر الکساندر ادامه می دهد که: فکر نکنم باید از مزدم مستقیما پرسید که چه چیزی را دوست دارند؟ چون ممکن است بگویند: همبرگر!

...من معمولا از دانشجویانم می خواهم که بر روی پروژه های واقعی کار کنند. پروژه هایی که واقعا قرار است ساخته شوند. من هیچ وقت از دانشجویانم نمی خواهم که با مسایل آبستره درگیرد شوند. مسایلی که در واقعیت حضوری ندارند.

...این یک دروغ تمام عیار است که بگوییم بر اساس ترسیمات معماری می توان گفت که در نهایت چه چیزی ساخته می شود. شما نمی توانید همه چیز را در ترسیمات و از ترسیمات پیش بینی کنید. تنها راهی که وجود دارد تا بفهمید که چگونه در یک اتاق زندگی می کنند این است که از پنجره ی آن به داخلش نگاه کنید...

...معمارها باید به گونه ای تربیت شوند که مسولیت ساختن بناهای واقعی را بپذیرند. (تنها کسی که برای زمان ارزش قایل نیست گویا این پدربزرگ است. هی ساعت را نگاه می کند و خودش به وقت خودش اضافه می کند! :).)

...اگر می دانید که چگونه باید یک چوب را از دو سمت فشار دهید و چه هنگام دست نگه دارید که این چوب نشکند، شما پاسخ سوال بسیار مهمی را دانسته اید. این خیلی مهم است که نسبت به مطالب احساسی واقعی داشته باشید...خوب بالاخره سخنان را به پایان برد.

یک آقایی آمده و هم می خواهد خلاصه کند چون فرصتی نیست و هم می خواهد همه چیز را بگوید!...

خوب. بالاخره خاتمه یافت. می توانیم برویم و چایی بنوشیم...

 

پ.ن. لازم به ذکر است که این داستان تا برسیم به ترک آکسفورد به سمت لندن در 8 قسمت ادامه دارد و هر دو روز، اگر اتفاقی خاصی نیفتد، قسمت های جدید را می گذارم .

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت دوم

آکسفورد، داخل اتاق اقامت، ٢١ جولای، ساعت ٢٢:١٠

ساکن شدیم و گشتی زدیم و باز آمدیم! اصولا من آدم عکاسی نیستم و از این هنر محترم عکاسی مگر به عنوان یک ابزار ثبت اطلاعات بهره نمی گیرم و صد البته که با این که عکاس نیستم عکاس ها را دوست دارم. بیشتر دوست دارم که دفترم را به دستم بگیرم و تصاویر را به روایت خودم برداشت کنم تا این که دوربین هم همراهم باشد.

منظور اینکه در گشتی که زدیم با اینکه نور رفته بود و عکس ها بی کیفیت می شد و می دانستم عکس های خوبی احتمالا در اینترنت یافت خواهد شد! ؛) اما به خودم تلقین کردم که عکسی که خود آدم می گیرد چیز دیگری است و باید از این دوربین که آورده ای بهره ای ببری و خلاصه دوربین به دست بیرون رفتیم.

عکس هایی هم گرفتیم  و آمدیم سایز عکس ها را تنظیم کنیم که ناگهان کل عکس ها را فرمت نمودیم! و این است پاداش کسانی که به وسایلشان احترام نگذارند...فردا شاید دوباره یک سری عکس گرفتم اما.

اتاق راحتی است. این ساختمان در خیابان Dawson منشعب از Cawley Rd قرار گرفته است (اینجا) و اینقدر کلا این آکسفورد ساکت است که آدم پرده ی گوشش دچار مشکل می شود. ساختمان قدیمی است اما با دقت مرمت شده است و به جز ترکی که در سقف سرویس وجود دارد موردی نیست...تمام درب ها با کلیدهای مغناطیسی باز می شود و من برای رسیدن به داخل اتاق باید سه درب ضد حریق را طی کنم و معلوم است که اینجا جان آدم ارزش دارد! اصولا باید یک سری عکس بگیرم با عنوان می خواهم زنده بمانم! من از این اجرای کف و قرنیز پیوسته در سرویس های بهداشتی خوشم می آید. خیلی تمیز تر از کارهایی است که ما می کنیم...

من اینجا از این جهت های متفاوت سر درد گرفته ام. از این ملت بریتانیای کبیر که کمک داورهایش هم برعکس می ایستند، انتظاری بیش از این نیست. یعنی فکر کنم خجالت می کشند وگرنه با دست چپ دست می دادند به جای راست. فکر نمی کردم اینقدر سخت باشد. از خیابان که می خواهم رد شوم گردنم را به هر دو جهت به صورت رفت و برگشتی مجبور بچرخانم. به خصوص که ماشین کم است و ییهو می بینی از طرفی که قرار بود برود، دارد می آید!

...الان خوابم می آید. دوش نگرفته ام. می ترسم فردا صبح خواب بمانم و گرسنه هم هستم! :)...

 پ.ن.۱.: عکس نوشته ها را در ادامه ی مطلب گذاشتم که صفحه ی اصلی سنگین نشود.

پ.ن.۲: و اما مازیار جان، این سایت کنفرانس است. این کنفرانس در 22 و 23 جولای در آکسفورد برگزار شد و محور اصلی آن ترسیم آینده ی آموزش معماری در 50 سال آینده بود. 50 سال پیش کنفرانسی به همین عنوان در آکسفورد برگزار شده بود و این در حقیقت دومین دوره محسوب می شد. من یک پوستر در روز اول داشتم در فروم 4. هدف اصلی من برای شرکت نه ارایه ی پوستر خودم بود که شخصا برای من کاری تاریخ گذشته است و الان در نزد خودم ایرادهایش بیشتر از نکات مثبتش است. این پوستر بهانه ای بود برای شرکت در کنفرانس و فرصتی بود برای شرکت در فروم 9  و دیدن آدم هایی مثل اندرو مارش،پابلو لا روچه و دیگرانی که در نوک پیکان ماجرای استفاده از شبیه سازی برای معماران قرار دارند. چیزی که این روزها دغدغه ی اول من محسوب می شود. می خواستم پیش از انتشار نهایی با چند نفر صاحب نظر ایده هایم را رو در رو در میان بگذارم که نتیجه مثبت بود و به طی هفت خوان رستم نظام وظیفه و دانشگاه و ... می ارزید. :). به هر حال خیلی از چیزهایی که برای ما آرزوست برای اینها خاطره بود و ارایه می کردند.

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت اول

فرودگاه امام خمینی، 20 جولای، ساعت 4:00 بامداد

کنار خروجی 22 نشسته ام. به جز رمز این کیف که مدام فراموش می کنم، مشکل خاصی نیست. وسایلم را تحویل دادم اما شیت را تحویل نگرفتند و حالا باید این لوله ی یک متری را همه جا با خودم حمل کنم. مال بد ماند بیخ ریش صاحبش، با اینکه صبح ریشش را تراشیده بود!

فرودگاه دوبی، 20 جولای، ساعت 8:55 به وقت دوبی

دارم از خواب می میرم. در برنامه ریزی کردن یادم رفته بود که به هرحال آدم به خواب هم نیاز دارد و الان هم فهمیدم که نباید یادم می رفت! برسم به داخل هواپیما خواب را استاد خواهم کرد. امیدوارم این پرواز بغل دستی مان از این تاجرهایی که می خواهد برود چین نباشد و بداند که صندلی های هواپیما مثل اتوبوس نیست و برای جلوگیری از سقوط کله ی مبارک بر شانه ی بغل دستی می توان کناره های بالایی صندلی را جمع کرد!

من نمی دانم اینکه می گفتند فرودگاه امام قرار بوده با این فرودگاه رقابت کند چقدر جدی بوده است، اما اصولا با همین گشت یک ساعته ای که زدیم مشخص شد که فرودگاه امام یک فرودگاه نیمه تعطیل می باشد... اینجا آدم زیر دست و پا ریخته و آدم را یاد هند می اندازد اینقدر روی زمین آدم خوابیده است. (بعدا در روزنامه در هواپیما خواندم که در مدت اخیر فرودگاه دوبی 3 برابر جمعیت کشورش مسافر جابجا کرده است! و این یعنی ترانزیت و پول مفت و دل سالم!)

با اینکه فضاهایش نسبت به فرودگاه امام متنوع تر و بزرگتر است، نوع نورپردازی ها خیلی هوشمندانه تر طراحی شده و به خصوص در فضاهای مرکزی با اینکه یک جاهایی ماجرا خیلی عربی شده اما باز هم قابل تقدیر است.

تنبلی ام می آید دوربین را بردارم و عکس بگیرم. احتمالا در اینترنت خیلی عکس های بهتری باشد!!! :). الان که نشسته ام کم کم شیطان وجودم می گوید کنفرانس را بپیچان و برو شهر لندن را بگرد!... نمی دانم. شاید هم چنین کردم!

داخل اتوبوس به سمت آکسفورد، 15:40 به وقت لندن

سوار اتوبوس شده ام و  به سمت آکسفورد روانیم. این طور که در اینترنت نوشته بود از فرودگاه هیترو تا آکسفورد 90 دقیقه بیشتر راه نیست. در فرودگاه بر خلاف آنچه که تصور می کردم نه کسی بار ما را گشت نه کاری به کار ما داشت... فقط پرسید که چرا اومدی؟ تا کی می مونی؟ می خوای چه کار بکنی؟ چی می خونی؟ هنوز دانشجویی؟ در چه مقطعی؟ و بعد هم آرزوی موفقیت کرد.

ایستگاه اتوبوس های آکسفورد 14A در ایستگاه مرکزی است و 18 پوند هزینه بلیط رفت تنهاست. سوار که شدم راننده پرسید که کجا می روی؟ و من هم گفتم: آکسفورد. گفت: کجای آکسفورد؟ و من هم گفتم اسمش را نمی دانم. گفت: مگه می شه؟ گفتم: خوب اگر می خواهی حتما بدانی بیا از روی این بخوان و  برگه ی دعوتنامه را دادم دستش. کلی خندید از ته دل و بلند بلند که من اسم جایی را که می خواهم بروم نمی دانم!... گفت که از اعتماد به نفست خوشم آمد. توریستی یا دانشجو؟ گفتم: هر دو! و دوباره زد زیر خنده که تو یک توریست تمام عیاری با اعتماد به نفس بالا! و من هم یک لبخند حواله اش کردم که حالا کجاش رو دیدی؟ نمی داند که من اسم کوچه های اطراف خانه مان را هم نمی دانم بعد از این همه سال سکونت!

... من هنوز نتوانسته ام ذهنم را با این جهت خیابان های اینجا تطبیق بدهم. چون سمت راست اتوبوس نشسته ام که اینجا می شود سمت شاگرد و فقط کناره ی سرسبز مسیر را می دیدم با خودم  فکر می کردم که تمام اتوبان های اینجا یک طرفه است! ؛).

از 7 ساعت پرواز غیر از مدتی که می خوردم، یک ساعت هم بیدار نبودم به گمانم و خدا رو شکر صندلی بغل دستی خالی بود و فضایی در اختیار داشتیم مازاد استانداردهای نویفرت و دوستان. در زمان بیداری هم بازی های فدرر را دو بار دیدیم  و با لحن فردوسی پور چه می کرد این راجر فدرر!

تا یادم نرفته این را هم بنویسم که اتوبوس از ایستگاه مرکزی می آید سمت ترمینال 5 هیترو که طراحی راجرز است. من با تمام علاقه ای که به جزییات کارهای راجرز دارم فکر می کنم که کارهایش خیلی لخت است! صداقت کارهایش را می پسندم اما با این حجم فلز و شیشه نمی توان کنار بیایم.

... خوب رسیدیم به شهر آکسفورد. برویم و این مکان اقامت را بیابیم و بار را از دوش پرستو به زمین بگذاریم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸

سلام

کنفرانس خوبی بود در مجموع و از همه بهتر این که من و اندرو مارش بالاخره همدیگر را دیدیم و رو در رو  ایده های مان را به اشتراک گذاشتیم و البته که من خیلی خیلی از همتی که برای معماران به خرج داده خیلی تشکر کردم ...

و من الان لندنم و خبر خوب اینکه خونه ی یکی از دوستامم و اینترنت داریم...

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢