خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

گر طبیبانه بیایی به سر بالینم...

شنبه صبح را رفتیم دانشگاه و بعد رفتیم تا بالای کوه که برسیم به آموزش و دیدیم نامه ای که باید می رسید نرسیده بود و سود این کوهنوردی تنها در استنشاق هوای پاک بوده است و  بس... این بود که رفتیم دانشکده و به قرار معهود منبری رفتیم در کلاسی و بعد بازگشتیم که برسیم به سایر اموری که در برنامه بود... کارهایمان گره خورد و به هیچ یک نرسیدیم بماند، سرمایی خوردیم، از آن سرماهای خوردنی! آنگونه که امروز را هم در خانه ماندگارمان کرد...
این بود که پس از نالش های صبح تا ظهر که اوضاع رو به بهبود رفت و رنگی بر رخسار آمد گفتیم بیاییم و برای رضای خدا و دل خودمان هم که شده یک چند تا بیمارستان درست و حسابی را در این دنیای نیمه مجازی اینترنت بیابیم و  ببینیم و همچنین تکلیف خودمان را با طراحی همساز با اقلیم /پایدار در فضاهای بیمارستانی/ مراقبتی مشخص بنماییم.

حال هم که دوباره داریم کم کم به احوالات صبح برمی گردیم  و باید برویم گفتیم نتایج به دست آمده تا این لحظه را در اختیار دوستان قرار دهیم که بگوییم و بخوابیم بهتر است تا نگوییم و بخوابیم!

اول اینکه از طریق LEED for Healthcare رسیدیم به این جا که مرکزی است که برای تهیه منابع مربوط به محیط های درمانی با لید همکاری می کند. جزوات خوبی دارد. من اصولا از این سیستم های ارزش گذاری لید و یا نمونه های مشابه آن استقبال می کنم. منفعت اصلی ماجرایش این است که دست طراح می آید که در یک نگرش جامع باید به چه چیزهایی توجه نماید... دانلود همه منابع مجانی است اما برای دانلود کردن برخی از آن ها باید عضو شوید که احتمالا حالش را ندارید! ؛).

این جا چندتایی Manual هست  برای بام سبز، زمین گرمایی و طراحی روشنایی و ... که حتما انتظار ندارید من همه آن ها را خوانده باشم!

یک لیستی هم اینجا هست که ده تا بیمارستان رو در سال 2006 به عنوان بیمارستانهای سبز ایالات متحده معرفی کرده است در زمینه های مختلف.

این ها هم یک جمعی هستند که قرار بود جایزه 2010 رو در زمینه ساختمان های درمانی بدن به یکی از دوستان ما که باز هم قرار بود نامش بعدا منتشر شود اما الان می دهند به این گروه دایره که دور هم نشسته اند و دارند کارهایی می کنند که نباید! ... این مقطع پایینی را مثلا کشیده اند که بسازند و خوب می سازند قبل از آن که دوست ما بخواهد قسط آخر قرارداد طراحی اش را بگیرد!

بلی! چه نشسته اید که فاستر، راجرز و هاپکینز نشسته اند دور هم که بخش عمده ای از مراکز درمانی آینده رو در بریتانیا سامان بدهند. در مایه های 50 بیمارستان و مرکز درمانی در بریتانیا در چند سال آینده. نام گروه هم شده گروه دایره. در منوی Our Facilities می توانید برخی از مدارک این پروژه ها را ببینید. Planned Facilities رو به خصوص وقتی می بینید آه بکشید عمیقا! دلایلش بماند، فعلا به من در این زمینه اطمینان کنید. در اینجا  هم یک سری گشت و گذار مجازی هست از پروژه های همین گروه. این فایل Pdf هم مربوط به یکی از همین بیمارستان هاست که نورمن فاستر طراحی کرده است.

و در آخر چند تا مشاور که در همین زمینه های طراحی مراکز درمانی فعال هستند این و این و این یکی! و البته در اکثر موارد مدارکی که ارائه کرده اند در حد تیم ملی است... می ماند این مجموعه که یک مرکز تحقیقاتی، آموزشی، درمانی بزرگ است که در قطر ساخته خواهد شد و ما از طریق خانم آیت از وجود آن خبردار شدیم...خدایش عوض دهاد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤

ببینید اما خیلی آه نکشید!

 اینجا را ببینید اما خیلی آه نکشید... فکرش را هم نکنید که درد لاعلاج می گیرید. الان من گرفته ام. درد لاعلاج را می گویم. من الان متوهم ام. من الان می خواهم یک تکه چوب گیر بیاورم اره کنم، ‌رنده کنم، رنگ کنم،‌ میخ کنم به دیوار لباس هایم را آویزان کنم بهش...  من می خواهم بسازم همانطوری که فکر می کنم...من می خواهم تغییر رشته بدهم. من یک جایی می خواهم باشم که معماری درست بتواند از کاغذ فراتر برود و ساختمان فقط از جنس تجاری نباشد... من کارگروهی می خواهم با آدم هایی که در کار خودشان حرفه ای هستند...

من رفتم بخوابم... چیزی هم نمی خواهم اصلا! باور کن!... سهم ما همین است شاید... هی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱

در به در به دنبال یک وجب نورگیر

ما* برای به سرانجام رساندن تحقیقی که درباره کارکرد حرارتی نورگیرها در ساختمان های مسکونی آغاز کرده ایم نیاز به برداشت رفتارحرارتی یک نمونه نورگیر داریم.ت ا به حال نمونه هایی یافته ایم اما هرکدام یک مساله ای دارد که آن را یک نمونه خاص می کند. اگر کسی نمونه ای با شرایطی که در زیر آمده است سراغ دارد یا پیشنهادی دارد که کجا می توانیم نورگیری با این مشخصات بیابیم خبرمان کند به این آدرس:

Sadeghipour@gmail.com

- نورگیر در یک ساختمان مسکونی معمولی حدود ۴ تا ۵ طبقه باشد.

- ابعاد متداول نورگیرها را داشته باشد. ٣*۴ ایده آل ماست اما خوب تا ۶*۶ هم مناسب است.

- نورگیر حتما از ۴ سمت بسته باشد.

- ساختمان های اطراف و یا حجم خود ساختمان بر روی نورگیر سایه نیندازند.

- پایین نورگیر به پیلوتی متصل نباشد.

- از این نورگیرهایی نباشد که هواکش سرویس هاست در واقع!

- اگر سقفی هم داشته باشد خیلی مناسب تر خواهد بود. اگر نه که باید سقفی تدارک ببینیم احتمالا. البته اگر کوچک باشد و بشود سقف زد.

کار برداشت حداکثر یک هفته طول می کشد و در دو حالت که سقف نورگیر باز باشد و بسته باشد... در این مدت ۴ تا سیم که چند تا برداشت کننده به آن ها متصل است در داخل نورگیر آویزان خواهد بود از بالا تا پایین البته. از ساکنان هم (اگر ساکنی باشد) درخواست خواهد شد که پنجره های متصل به نورگیر را در این مدت باز ننمایند.

ما هم یعنی: من در مرکز تحقیقات ساختمان و مسکن.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۱
تگ ها : نورگیر

موی سپید رو توی آیینه دیدم...

* یک آقایی که موی چندانی هم بر سر نداشت و سن و سالی هم داشت، خیلی جدی می گفت: "آقا ما این موها رو تو آسیاب نریختیم که برادر من!"

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩

خاطرات محرمانه یک سرباز (قسمت پایانی)

شنبه،‌۰۹ آذرماه،۲۰:٣۵

امروز روز آخر کلاس ها بود و از فردا اردو خواهیم بود. غیر از امتحان تربیت بدنی که به دویدن اختصاص داشت بقیه روز اتفاق خاصی نیفتاد. کلاس ها را پیچاندیم تا ضمن استفاده از ساعات مجاز غیبت چرت مناسبی هم زده باشیم.

به یاد مرحوم عبدالحسین اسکندری گوینده بخش عصرگاهی رادیو پیام با همان لحن و آوا بخوانید: پایان کلاس های آموزشی سربازی!

 یکشنبه،‌۱۰ آذرماه،سر صبح اما ساعتش را ننوشته ام

امروز یکشنبه است و در برنامه اختتامیه هستیم. به علت آن که مقام مدعو نمی توانست روز آخر بیاید، اختتامیه امروز برگزار می شود. خلاصه که دارند قبل از اردو ختم ما را می خوانند. مطابق معمول گروه موسیقی اینجا آمد و آهنگی را به دلخواه به جای آهنگ سرود ملی ایران نواخت و ما چون سرود دیگری را بلد نبودیم به ناچار همان سرود ملی را که بلدیم زمزمه کردیم... چاره ای نبود.

من اینجا پشت ستون افتاده ام و چهره مبارک سخنران را نمی بینم و بر اساس قانون سوم نیوتن او هم... سخنران دارد درباره مراسم حج صحبت می کند... حالا رسید به گزارش دوره و این گزارش ادامه دارد!

حالا نوبت مقام مدعو است که در صورت صلاحدید به اختیار برای ما صحبت می کند... در چهره های همه ما ایمان، اخلاص، توجه به اصول نظام اسلامی و تلاش در جهت استقرار و تثبیت نظام و ... را مشاهده کرده است. حتما باید بعدا با دقت کافی یک نگاهی به چهره ام بیندازم...خلاصه که ما رو دست کم نگیر!

... با عنایت به اینکه امروز روز ازدواج حضرت علی و حضرت زهراست از ما درخواست می کند که با ساده سازی ازدواج سدی را که در مقابل خودمان درست کرده ایم بشکنیم... ای آقا! این مهدی نشسته بغل دست ما پشت سر سرگرد، ردیف خوابیده. ما تا آمده ایم یک چرت چریکی بزنیم برگشته می گه درست بشین! تبعیض تا به کی!؟

... مقام مدعو رفته است در کار شهید مدرس که امروز روز شهادت اوست. من دارم فکر می کنم که اگر همه این مناسبت ها نبود مقام مدعو به صلاحدید می خواست در این جلسه چه بگوید؟

... یک صلوات چُرت شکن بفرستید!... من مُرده استفاده ابزاری از صلوات و قران و دین و همه ی این ها هستم.

... زد به کاشمر و مقایسه ی قبر مدرس با رضاشاه و از آن جا زد به سوریه و مقایسه ی قبر معاویه نمی دانم با کی؟... حالا رسید به اینکه درباره ی وضعیت جاری مملکت صحبت کند و خوب با این که من ریز ریز نوشتم این تکه کاغذی که از دکتر پ. گرفته بودم  با نوشتن این جمله پایان خواهد یافت.

۱۲:۳۵

بعد از طی کردن مراحل گوناگونی از سخنرانی ها به خط شده ایم و قرار است برویم به سمت اردوگاه. معده ام خالی تر از آن است که به سخن درآید... واقعا دنیای پیش از ساقه طلایی چه دنیایی بوده است؟ مگر چقدر می شود خرما خورد؟ تاریخ را از این لحظه به دو قسمت می کنیم. قبل و بعد از ساقه طلایی.

۱۸:۳۵

شانس یعنی این که درست هنگامی که می رسی به اردوگاه و می خواهی چادر نصب کنی باران بگیرد اما عشق آن است که باد هم بوزد وقتی که نشسته ای در توالت صحرایی با آن دیواره های برزنتی مستحکمش! فقط همین را بگویم که باد آفتابه را انداخت و ما را با خود برد!

... تنها جایی که در دوران آموزشی معمار بودن به دردی می خورد شاید همین مراسم برقراری چادر باشد. جواد هم در چادر ماست و خوب در چادری که ۲ نفر طراح باشند خدا به داد بقیه ملت برسد. زه کشی کرده ایم در حد تیم ملی. با یک تکه نایلون اضافی، طناب و دسته ی بیل ایوان مانندی هم جلوی چادر برپا کرده ایم که تمایز چادر ما با بقیه را نشان می دهد.

امشب در هر چادر ۱۲ نفر باید بخوابند و من می دانم که نویفرت دارد در گور می لرزد. با توجه به اینکه الان چندین نفر از چادرهای مجاور هم آمده اند و دارند مافیا بازی می کنند احتمالا در آلمان زلزله آمده باشد.

...هنوز دارد باران می بارد و دیواره ها و سقف چادر با وجود نایلون خیس شده است. باد میآید و نایلون ها را بالا می زند و آب را می آورد زیر نایلون ها. سزای خوردن ته دیگ در طول آموزشی همین است... شب اردو باران می بارد.

دوشنبه،‌۱۰ آذرماه،۱۳:۲۰

از پیاده روی برگشته ایم. بچه ها همه ژهن شده اند توی چادر. مسعود با نگاه عاقل اندر سفیه به من نگاه می کند که تو در هر شرایطی باید خاطره بنویسی؟... دفترچه را برای این که بیاورم گذاشته بودم توی جای ماسک شیمیایی! :).

... دیشب حدود ۹ شب خشم شب زدند. شاید قدیم ترها مثلا ملت با شنیدن این صداها و دیدن انفجارها یک مقداری جوگیر می شدند ولی دیشب که فقط کم مانده بود بچه ها بعد از هر انفجار کف و سوت هم بزنند!

... امروز صبح خیلی ها سرما خورده بودند. گویا جمع کثیری هم نتوانسته بودند از زور سرما بخوابند. من البته به جز دو ساعتی را که نگهبانی دادم با اتکا به توانایی ژنتیکی خوابیدن در هر نوع شرایط دشوار، خیلی ردیف خوابیدم. سید علی (همان داش علی خودمان یا همان دکتر ع.ف. که شما می شناسید اینجا) که اصولا هر کسی را می بیند دو سه جمله ای بارش می کند طوری گلو درد گرفته بود که حرف نمیزد!

... نگهبانی دیشب تجربه جالبی بود. با اینکه هوا بارانی بود و گفته بودند نگهبانی در چادر کافی است اما من یک ساعت اول را که می شود از ۲ تا ۳ صبح بیرون چادر زیر ایوانی که داشتیم نگهبانی دادم تا شرایط را کمی واقعی تر درک کنم. رسما نگهبانی در شب کار سخت و توهم زایی است. تازه ما دشمنمان فرضی بود! دم  و بازدم تمام آن هایی که هر شب دارند در مرزهای این مملکت پاس می دهند گرم. اصلا کار ساده ای نیست... از آن جا که از ساعت ۳ به بعد مسعود و حسین و بعد هم جواد و پژمان که نمی توانستند بخوابند آمدند نشستند جلوی چادر ما هم رفتیم داخل و علاءالدین را هم بردیم داخل و نشستیم به صحبت. گاهی با الهام از شیوه های پرندگان و گاهی ایده های شهید مدرس نگهبانی را ادامه دادیم.

... شیوه ی پرندگان این است که سر تا گردن از چادر بیرون می آید و بعد از گردش به سمت چپ و راست می رود داخل چادر. می توانید در دلتان صدای یک پرنده را هم دربیاورید! شیوه شهید مدرس به این صورت است که کلاه را بر سر سلاح گذاشته از چادر بیرون می برید و به اطراف می چرخانید و می آورید داخل. در این حالت زیر لب استغفار کنید! (اشاره دارد به ماجرایی که شهید مدرس عمامه را بر عصا نهاد و از ترور گریخت. ر.ک. به همان، ص. ۴۵-۹۷)

امروز رفتم تا در روز روشن هم جزییات برپایی توالت صحرایی را ببینم . حیف که اسلام دست و پای ما را بسته است وگرنه بحث زیاد داشت برای گفتن. :)

بعدازظهر همان روز گویا

... جلوی این چادرها سرد است، انتهای چادر پر از مونواکسید کربن! از خواب که بیدار شدیم برویم امداد و نجات و ش.م.ر. سردرد گرفته بودم. کلی تنفس عمیق انجام دادیم تا به شرایط طبیعی بازگشتیم.

روز آخر،؟؟:؟؟

آخرین مرحله اردو صبح برگزار شد. ضدکمین به دشمن با اسلحه هایی که مسلح بود البته با گلوله گازی! امروز صبح دیگر واقعا سرد بود. بیچاره آن هایی که از دی ماه بیایند اینجا. فکر کنم از همان روز اول یخ ببندند.

امروز در داخل سطل آشغال یک بسته سیگار بود! رسما بِرادِرا تعطیل کردن...امروز علی را دیدم. حالش خوب شده بود. یک سنجاق قفلی را نگه داشته بود... از سنجاق قفلی هایی بود که برای چسباندن یک پتو به دیواره های خیس چادر استفاده کرده بودند. می گفت این سنجاق قفلی را نگه داشته ام که هر موقع به جایی رسیدم و داشتم از شرایط غر می زدم که فلان و بهمان، این را ببینم و یادم بیاید که یک شب در چه شرایطی و کجا بوده ام. نقل به مضمون البته!

... نزدیک شدن ترخیصی حس دوگانه ای از شادی و غم دارد. کمتر دورانی در زندگی هست که در مدتی کوتاه با این تعداد آدم تا این حد صمیمی بشوی. شاید لذتی که در آموزشی هست در ترخیصی نباشد! ؛)... گاهی اوقات این طوری است دیگر. احتمالا از این به بعد دلم برای این روزها گاه و بیگاه تنگ خواهد شد...

( از آن جا که این نوشته داشت خیلی طولانی می شد و من فکر کردم شاید خیلی ها حال و حوصله خواندن متن طولانی را نداشته باشند و از سوی دیگر در هفته پیش رو سرم شلوغ تر از آن خواهد بود که بخواهم بنویسم و امروز باید این ماجرا تمام شود، باقی نوشته را که بیشتر شرح حال افرادی است که در آسایشگاه ۲ با هم بوده ایم در ادامه مطلب گذاشته ام که هر دو منظور برآورده شود.)

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤