خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

ما همه بیماریم- اصش خودی من!- قسمت نمی دونم چندم

یک اتفاق عجیبی که از آن سهل و ممتنع هاست در این مملکت این است که یک اتفاق اشتباهی دارد یک جایی رخ می دهد و همه هم می دانند، حتی کسی که دارد این کار را هم می کند تا حدی می داند... بعد جلوی ماجرا را هم می شود گرفت.. بعد همه درباره اش پنهانی بحث و تبادل نظر هم می کنند. راهکارهای خوبی هم ارائه می شود... اما بر اساس قاعده  های متعدد نانوشته از جمله "به کسی بر نخوره بر نخوره" کسی کاری نمی کند!.. بعضی اوقات همین ماجرا در سطح ملی است حتی!

یعنی اونی که تو دنیا فیلم طنز و فلسفیه برا ما زندگی و خاطره اس!


پ.ن: همکلاسی قدیمی...  نظر خصوصی شما را خواندم... نوستالژیسیته خون مان رفت بالا.. جوانی های ما را می بخشید کلا.... شادی هایتان مدام!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸

به خدا!

از اینجا

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۸

آی.پی ام ایران نیست... آی.پی ام گم شده است!

دست کم نگیرید ما را... ما خودمان سرور فیلترشدگان هر دو سوی عالمیم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧

بستگی داره البته!:)

“I’ve learned that people will forget what you did, people will forget what you said, but people will never forget how you made them feel.”

Maya Angelou

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٥

دو عاشقانه در یک روز سرد

یک

امروز که نشسته بودم سر کارهای خودم آن طرف داشتند عکس های بم را می دیدند. آقای همکار و مهمانشان.

بعد سر یک عکس مهمانش گفت این رو برگرد. این پسره رو می بینی. این عاشق بوده. اینجا که داره می گرده خوابگاه دخترای دانشگاه پیام نوره! از یه شهر دیگه پا شده بود اومده بود.

- دنبال دختره می گرده؟

- نه دختره که مرده بود. داره می گرده ببینه کتاب دفتری ازش پیدا می کنه... که ببینه درباره اش چیزی نوشته یا نه؟!

دو

شب حدود ساعت ٨ و نیم پیاده کنار اتوبان جلال راه میروم به سمت خانه. که می بینم حدود پنجاه متر جلوتر دختری با یک شال سیاه بلند وسط خط سرعت برای ماشین ها ژست می گیرد! ماشین ها با بدبختی ترمز می کنند و رد میکنند! بعد دوباره دختر می رود توی خط کناری و دستهایش را باز می کند به سمت ماشین ها می ایستد...

من که می رسم نزدیک، مثل این که خسته شده باشد می آید کنار خیابان سمت پیاده رو. یک پسری که تازه می بینمش ایستاده بود کنار یک پژو ٢٠۶ نوک مدادی و دختر را نگاه می کرد. فکر کردم نگه داشته که ببیند چه اتفاقی می افتد. چشم در چشم پسر که می شوم اما می فهمم که اشتباه کرده ام. دخترک پشتش به من است و به سمت پسر نگاه می کند. صورتش را نمی بینم.

چند قدمی آن طرف تر اما صدای فریاد دختر را می شنوم: "تو عاشقم نبودی. دروغگو! تو عاشقم نبودی."

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱

من دیگر کارمند وظیقه نیسنم اما ...- قسمت دوم

شاخ یک غول قدیمی را می شکنم امروز و فردا اگر ذهنم یاری کند و خدا  بخواهد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

من از این دنیا چی می خوام؟ - قسمت اول

فعلا همون دو تا صندلی چوبی تا بعدا بیشتر بگم براتون!

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠

روزی خواهم آمد...

جوان تر اگر بودم و در دنیاهای موازی جای دیگری افتاده بودم که سوالاتش در مایه های "دل خوش سیری چند؟" نبود، به گمانم در این مسابقه معماری شرکت می کردم. وسوسه ساخته شدن و سنجیده شدن قدیمترها خیلی می توانست کارگر باشد اما این روزها باید برود کشکش را بسابد که خربزه آب است...

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها : معماری

تلاش برای رسیدن به نقطه صفر!

1- با تلاش بسیار فعلا رسیده ام به 36 تا ایمیل ناخوانده و بیش از 100 آیتم ناخوانده در گودر!

2- از عرض میدان توپخانه که رد شوید یک قسمتی هست که از بالا ماشین ها و موتورها از سمت لاله زار می آیند و از پایین از سمت امیرکبیر. بعد این ها به صورت هفتی هشتی از داخل هم رد می شوند. یک بساط جالبی است یعنی اگر با یک نرم افزاری شبیه سازی کنید روزی باید صد تا تصادف ایجاد شود... خر تو خریه کلا! حالا تو این شلوغی یه یارو موتوریه رفته گیر داده به تاکسی یه که تو چرا راهنما نزدی اومدی سمت راست!

حرکت یارو من رو یاد این روزها انداخت که ملت تو این شرایط درباره اظهارنظرهای صدمن یه غاز اساتید نقدهای علمی فلسفی می دهند که اینی که گفتی در این قسمت ها قانونی نیست!... خدائیش؟!

3- هشت صبح با من قرار نذارید! خودتون کاشته می شید!

4- والسلام!

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد...

I love deadlines. I like the whooshing sound they make as they fly by.

Douglas Adams

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٦