خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

BIM

این یوتیوب هم گر نیک بنگری خوب جاییست ها! همین پایینی مثلا و کلی دیگر که خوب اینجا بگذاریم یک روز طول می کشد صفحه بالا بیاید!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱

نسل علامت سوال؟ علامت تعجب!

ماندن یا رفتن؟ ای کاش مساله فقط این بود... مساله فراتر از این حرفهاست...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱

من یک کارمند وظیفه ام - نوزده

در ادارات هر آنچه هست از رسم و رسومات یک طرف، ارسال و ابلاغ نامه همه طرف!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳٠

یه خبر بد! (البته قبلش جغده با سر خورده زمین!)

هر چیزی حدی داره خوب... نمیخوای که خودم هم جای شما بشینم نرم افزارش رو هم بنویسم... به قول ارباب این کارا مال بالا ممد آباده! ابرو

...there was no evidence of implementing and testing the suggestions made.

تصویر تا حدی تزئینی است!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥

این روزهای ما ...

آدم باید یک روزهایی را داشته باشد که کار و بار را ول کند، برود بنشیند پیش کسی که حالش را می فهمد سفره دلش را طی گفتگوهایی مبسوط حسابی پهنِ پهن کند، جمع هم نکرد نکرد!

آدم باید یک روزهایی کارهای نیمه تمامش را تمام کند و فکر نکند که می توانست بهتر از این هم باشد، گیرم که می توانست باشد... خوب باشد!

آدم باید یک روزهایی بدقولی های تاریخی اش را با تمامی دشواری هایی که برایش دارد جبران کند و نگذارد که به خاطرات بپیوندد، گیرم که هیچ موجود زنده دیگری  هم یادش نباشد، خود آدم که یادش هست، نیست!

آدم باید یک روزهایی تصمیمات سرنوشت ساز زندگیش را اتخاذ کند، حالا گیرم Undo هم نداشته باشد، خوب نداشته باشد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢

مختل شده ایم!

نشسته ام به حرکت ابرها از جلوی ماه تمام نگاه می کنم... به فردا فکر می کنم و کارهایی که دارم و می دانم که باید بخوابم اما این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!

خلاصه که بلند می شوم و کتاب ها را اینور و آن ور می کنم... می روم سراغ شعرهای آقای سعدی... این آقای سعدی هم از آن آقاها بوده ها! از تصور آقای سعدی در این بیتی که سروده اینقدر می خندم که خواب هر چه توهمش هم بود از سرم می پرد:

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست/ تا ندانند حریفان که تو منظور منی!

برای چی آخه؟ من اصلا نمی فهمم چه بساطی بوده که همیشه این همه حریفان بودند برای منظورهایی که این آقا داشته؟! و بعد حالا هر چی بوده این حرکات چیه دیگه، سوت بزنی با سر بری تو در و دیوار!

خلاصه اینکه از آنجا که من همواره در عمرم آدم خوش خوابی بوده ام و بارها و بارها حرص ملت را از  شدت راحت و زیاد خوابیدن در آورده ام و در این زمینه رکوردهای شایان ذکری هم دارم، اصلا نمی توانستم تصور کنم که آدم بخواهد بخوابد و نتواند! ... اما گویا این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!

چون دیگر فعالیتی به ذهنم نمی رسید گفتم بیایم اینجا هم بنویسم شاید کسی بداند که این مدت آه چه کسی ما را گرفته که اینجوری شده ایم!؟ ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩

توبه نامه

این را پیرو همین متن پایینی می نویسم. یک جور حاشیه نویسی است از سر درد شاید! طولانی هم بشود شاید،‌حالش را نداشتید نخوانید... اول برای خودم می نویسم و بعد هم شاید برای کسانی که نمی شناسم و اینجا را می خوانند و احتمالا جوان ترند و شاید با دیدن این نوشته پایینی بخورد توی حالشان که چه می گوید این آدم غرغروی بی جنبه؟

.

.

.

نمی دانم چرا؟! اما هر چه را در نیم ساعت پیش نوشته بودم، پاک کردم. نخست به این فکر کردم خیلی زمینه مشترک می خواهد که این حرفهایی را که نوشته ام کسی درک کند. و بعد هم فکر کردم چه کاری است آدم مزاحم شادی دیگران بشود. و تازه درباره چه چیزی می خواهم بحث کنم. خوشحالم که این دنیای مجازی به آدم هایی مثل من اجازه این را می دهد که خودشان را گاهی اصلاح کنند...

از زندگیتان لذت ببرید... به هر حال آدم های منفی بین و غرغرویی مثل من هم وجود دارند که حق زیستن دارند هرچند بهتر است کلا بروند پی کار خودشان ..در مملکتی که جوانانش می توانند انرژی هسته ای را در سن ١۶ سالگی در زیرزمین کشف کنند، دیگر خانه ٢٠۵٠ که برایشان کاری ندارد... بالاخره در همه جای دنیا هم از همین بازی ها هست هرچند آن ها همه بازی هایشان همین نیست!

 

بعد نوشت: این عکس های هوایی را هم در وبلاگ هرمز ببینید که هم بفهمید چرا ای ایران ای مرز پرگهر و هم این که چرا ما ایرانی ها کلا اینقدر کارمان درست است و چرا دنیا باید بیاید از ما یاد بگیرد...لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧

نوآوران سرزمین شکوفه ها! از زندگی خود لذت ببرید...

بله... دیدید که مشکل از من بود و این تنها من متحجر بودم که واقعا چشم دیدن توانایی های شما را نداشتم و شما می توانستید. البته من خودم می دانستم که شما چه اعجوبه هایی هستید اما به هر حال چشم دیدن این ماجرا را نداشتم که آن هم به زودی برطرف خواهد شد!

چشمم بیش از پیش کور

و دندم به مراتب نرم تر!

اینجا را زیارت بفرمائید.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٧

...

 

جایی که همه مثل هم فکر می کنند در واقع کسی زیاد فکر نمی کند.

Walter Lippman

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٦

من یک کارمند وظیفه ام - هجده

گام به گام با کفش گام!...پویانمایی می فرماییم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤

لطفا! - دو

نیست از انگلیسی به فارسی ترجمه می کنیم، پیش میاد خلاصه...

البته این لطفا قبلی رو هم که حتما یادتون هست!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳
تگ ها : متفرقه ، عکس

Copyright or right to copy? This is the question

ابتدا خواستم مثل دفعه قبل بی خیال شوم و اشاره ای کنم و بگذرم اما خداوکیلی این یکی پدیده ای است برای خودش در حد تیم ملی!

این آقای عسکر خادم را هر کسی در دانشگاه آزاد سپیدان -که نمی دانیم کجاست- دید، بداند که ایشان با این روحیه عالی و همت بلند تحت حمایت معنوی ما قرار دارند و راحت باشند کلا! نمونه هایی از نوشته های ایشان: 1 - 2 - 3 را برای استفاده خوانندگان محترم اینجا می آوریم. نمونه هایی مشابه آن ها هم به ترتیب در همین وبلاگ قابل مشاهده است: 1 - 2 - 3.

من دقیقا نمی دانم الان چرا این ها را اینجا گذاشتم... به هر حال فکر کردم باید به گونه ای به هم یادآوری کنیم که هر چیزی به هر حال حدی دارد. به نظر می رسد سایر نوشته های داخل این وبلاگ هم از جاهای مختلف دیگر قرض گرفته شده باشد. یعنی یک چندتایی را که من نگاه کردم اینگونه به نظر می رسید...حالا مرجعی برای رسیدگی وجود دارد یا ندارد؟ ؛).

پسر جان! لااقل از حمید پلاست یاد بگیر از یه جای پدر مادر داری بدزد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠

سر بر بالین می نهیم!

خسته اما با لبخند!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
تگ ها :

من یک کارمند وظیفه ام - هفده

من عاشق این موجود غیر قابل پیش بینی هستم... آقای همکار را می گویم. این حرکت جدید ایشان در زمینه دیجیتالی یورز که در تصویر مشاهده می کنید سبب غافلگیری و کم آوردگی روح و روانی ما در نخستین ساعات روز و شادی ارواح ما به مدت چندین دقیقه متوالی شد و اصلا فراموش کردیم دو شب پیش را در اتوبوس به صبح کرده بودیم و زشت است اینقدر سرحال باشیم!

پ.ن.: این که من مدتی است از آقای همکار ننوشته ام اما دلیل نمی شود که کسی گمان ببرد حضور ایشان در  این فضا کمرنگ است... ضمنا "آقای همکار" با "آقای همکار جدید" اشتباه نشود که این جا خون به پا خواهد شد! گفته باشم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥

می خزیم به غار تنهایی

تا ما یک چند روزی می رویم پی کارهایمان، شما این نمونه های گویا جدی جدی زرو انرژی را ببینید...به ما هم بگویید که چیست، چرا و چگونه؟ طراحی ساختمان های بدون مصرف انرژی از مواردی است که من هیچ وقت فرصت نکرده ام جدی جدی ببینم چه کار باید کرد و همیشه در حد مطالعات کلی و اولیه مانده است. در حد ما باید خوب باشیم و از منابع محلی استفاده کنیم و CHP هست و فوتوولتائیک هست و همه دور هم هستیم! از نمونه های موجود هم فقط BEDZED را پدر و مادر دار نگاه کرده بودیم! به هر حال این لینک ها اینجا باشد بلکه فرصتی شد و یا کارفرمایی سرش به سنگ خورد و ما  توانستیم جدی جدی دچار این ماجرا شویم. به خصوص بینیم این ها که این کارها را می کنند Life Cycle Cost را چگونه سر و ته اش را هم می آورند؟ ...بدرود.!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢