خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

حبس خانگی در آزادی مطلق!

تو چه می دانی که تا چه اندازه به ما خوش میگذرد در امن ترین کشور دنیا

و چه می دانی که چقدر در اوج شادمانی هستیم

و چه قدر در امن و آسایش داریم می رویم بالا

صفحه را برعکس گرفته ای دستت آقای دانشگاهی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۸

20:30

فقط منتظرم ببینم امروز 20:30 درباره حجم خس و خاشاک چه می خواهد بگوید...

پ.ن.: باید اعتراف کنم باز هم همین که خبر شلوغی از خیابان آزادی تا جام جم رسیده بود قابل تقدیره.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥

آقای رئیس جمهور!

حال همه ما خوب است

اما تو باور نکن!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳

با اجازه از آقای ابی

عجب شبی بشه امشب!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢

راهنمایی برای معماران جوان که چگونه دفتر طراحی خود را راه بیندازید

How to start your own design firm?

البته بعضی از مطالب را آدم تا لمس نکند نخواهد فهمید اما به هر حال خواندن این متن شاید برای خیلی از دوستان کمک باشد. درست است که این نسخه برای آمریکا پیچیده شده است و برخی از موارد آن اصلا اینجا معنی پیدا نمی کند، اما با تجربه محدود من بسیاری از آنچه نوشته اند در ایران هم کارایی دارد و به خصوص مطالبی که به معماری و دید و خواست کارفرما برمی گردد، قابل تامل است. قرار نیست که من توضیح بدهم، خودتان بخوانید خوب! لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٧
تگ ها : معماری

ای کاش من هم پرنده بودم

دلم گرفته از آن و از این!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦

یعنی کسی در ایران هست که مثلا برای انتخاب رئیس جمهور رای بدهد و نه اهداف متنوع د

- شما برای چه در رای گیری شرکت کردید؟

- برای شور و نشاط!

همانی که در عنوان مطلب نوشتم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦

سالی که نکوست...

بهتر است حتی شده با استفاده از برهان خلف ثابت کنم که اصلا هم این طوری نیست که سالی که نکوست از بهارش پیداست!...وگرنه چه سال اسفناکی بشه امسال برای من یکی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٦

:)

 

بعضی روزها به آدم هدیه داده می شود که کنار کارهای عقب مانده را دانه به دانه تیک بزند، بعد یک خط خرکی بکشد روی بعضی های دیگر و همینطور بگوید بعدی! بعدی! روزهایی که زمان کافی، دل خوش و ذهنی آسوده در یک نقطه در فضا با هم تلاقی می کنند! مثل همین امروز ما!... بله!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳

من یک کارمند وظیفه ام - بیست و سه

بسمه تعالی

اعتراف می کنم که من هیچ گاه "کارمند وظیفه نمایی" بیش نبوده ام...چه از نظر کارمندی و چه از نظر وظیفگی!

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۱

اوج عزت و اقتدار ملی را به شما خواننده محترم و خانواده محترمتان تبریک عرض می کنم

سرزمین ایران اولین جزیره ای در دنیاست که کلی مرز خشکی هم دارد! ما می توانیم فضانورد باشیم و در مریخ زندگی کنیم. از خیلی نظرها زیاد فرقی با زندگی در ایران امروز نخواهد داشت.

عجیب نیست که امسال نمی توانم اینجا باشم چون روی کره زمین برگزار می شود و من جزیره نشینی هستم در مریخ!...سلام زمینی ها!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩

با این همه طرفدار........والا خجالت داره!

از استادیوم بزرگ آزادی:

١- خلاصه نگاری می کنیم از استادیوم آزادی وقتی بلیط هایی از آسمان رسید و رفیق های شفیق هم پایه بودند تنها با یک تماس تلفنی بی وقت!

٢- این تصویر اینجا باشد برای ثبت در خاطرات و تمجید از کار گروهی!  آن شماره 8 را می گویم...عکس از سعید البته.

٣- سعید از ابتدای مسیر گیر داده که چرا روی بلیط ها شماره صندلی ها درج نشده است!؟ نیست همیشه می رفته نیوکمپ برای بازی های بارسا.

۴- ما بلیط کنار جایگاه داریم اما وقتی می رسیم در پایین را بسته اند.  مسئول ورود هم می گوید از هر کی بلیط خریدین برین به همون اعتراض کنید! ما چون بلیط نخریده بودیم، کسی نبود بهش اعتراض کنیم و فعلا می رویم بالا! تا بعدا ببینیم این بلیط ها را از کی خریده اند بهش اعتراض کنیم... حالا دوست ما سوالش به کنار، نگران است که چه کسی اشتباها روی شماره صندلی او نشسته است؟! و نکند کار خلافی بکند که بعدا به نام او ثبت شود.

۵- طبقه بالا صندلی ندارد. اما سکوهای بتونی دارد پر خاصیت. هم قدمت دارد، هم نیازی به شماره ندارد و هم جرم حرارتی  مناسبی دارد... یعنی جواب تمام سوال ها را با هم دارد. از اینجا به بعد دیگری سوالی وجود ندارد هر چه می بینیم جواب است!

۶- فکر کنم چون ما بلیطمان شماره نداشت افتاده بودیم کنار تعداد محدودی از تماشاگرنماهای مشتاق وگرنه حتما هستند کسانی که با رعایت شعائر دینی تنها به تشویق تیم مورد علاقه خود می پردازند... باور کنید اگر بخواهم شوخی کنم! من خودم دیدم اون آقاهه توی تلویزیون این را گفت.

٧- استادیوم یک محیط کاملا فرهنگی... یا بهتر بگویم خرده فرهنگی است!

٨- چون هر خرده فرهنگی واژه های خود را نیز به همراه دارد اینجا هم شما با انبوهی از واژه های ویژه مواجهید. مثلا  واژه "چاقااااااااااال"  به معنای "نیکبخت واحدی" و خوب من هر چه دنبال واژه دومی گشتم که با رعایت نسبی موازین اخلاقی قابل ذکر باشد نیافتم... از کمی حافظه ماست احتمالا!... شما فکرهای بد نکنید.

٩- در تمام طول بازی اندازه تصویر اسکوربرد ورزشگاه به گونه ای است که گوشه ای از تصاویر را نشان می دهد. یک مفهومی هست به نام Screen Resolution که هنوز به این ناحیه فرهنگی نرسیده است... یک در فرفوژه هم گذاشته اند در قسمت ورودی وسایل نقلیه به داخل زمین چمن دوست داشتنی! طراحی و ساخت اوس احمد آهنگر...

١٠- تماشاگران ما که بهترین تماشاگرهای دنیا هستند به تشویق چندپارچه مشغولند. یعنی هر کسی برای خودش ساز خودش را می زند و مزاحم دیگری نمی شود... در این میان یک لیدری بود که خودش تنهایی چندین پارچه بود و خیلی قابل مطالعه بود. به گمانم تصاویر را با تاخیر دریافت می کرد!

١١- یک رسم جالبی که وجود دارد اینکه در اواخر بازی تماشاگران با استفاده از واژه هایی از سرمربی، مدیر باشگاه و سایر عوامل دست اندرکار تشکر می کنند. آن ها خیلی اصرار دارند که حتما از همه و به یک میزان تشکر کنند...

١٢- پس از پایان بازی از آن جایی که به میزان کافی از نیروی انتظامی تشکر نشده بود آن ها ناراحت هستند و برای آن که امنیت و آرامش را برقرار کنند، چند تا از تماشاگرنماها را در مقابل چشمان بقیه مورد محبت قرار می دهند... این مساله از دو جهت نتایج مثبتی دارد: هم اینکه نیروی انتظامی تمرینات خود را بر روی یک نمونه واقعی آزمایش می کند و این عمل به آمادگی این نیروها کمک می کند و دیگری اینکه سبب آن می شود که تماشاگران از خجالت نیروی انتظامی هم دربیایند.

١٣- اقدام مسئولانه نیروی انتظامی سبب آن می شود که تماشاگران  احساس آرامش و امنیت بیشتری کنند و ضمن تشکر پیوسته از نیروهای انتظامی به کارهای آزمایشگاهی مشغول می شوند. در این میان و گویا از روی کنجکاوی هم که شده میزان مقاومت انواع شکستنی ها را در صورت پرتاب و یا برخورد امتحان کنند.

١۴- به علت ترافیک موجود در خروجی های ورزشگاه آزادی، پرواز رم را از دست می دهیم!

١۵- جدای از شوخی... قضاوت اینکه بالاخره چه چیزی درست است و چه چیزی غلط خیلی سخت است!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٧

من یک کارمند وظیفه ام - بیست و دو

یک اتفاق جالبی که افتاده این که، حالا هر گفتگویی رد و بدل می شود و یا هر اتفاقی می افتد اینجا، من جمله هایی مشابه این جمله را در طول روز از همکاران می شنوم:

"حالا می تونی این رو هم بری، امشب تو وبلاگت بنویسی!"

و خوب این سبب می شود که من نتوانم خیلی چیزی پیدا کنم که به درد نوشتن بخورد و تازگی هم داشته باشد!

نیشخند

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٥

من یک کارمند وظیفه ام - بیست و یک

بعضی تجربه ها به خودی خود اینقدر جذاب هست که آدم می تواند اصلا به نتیجه اش فکر نکند!

امروز به کودک درونمان خیلی خوش گذشت!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳

من یک کارمند وظیفه ام - بیست

حالا که خوابمان نمی برد و تازه رفته ایم قرص خواب آور خورده ایم، سرحال تر هم شده ایم، بیستمین شماره از خاطرات کارمندی را می نگاریم.

با سپاس از شرکت پاک که نوزاد درون ما را در دوران کارمند وظیفگی زنده نگاه داشت و با آن گاو با مزه اش هر روز لبخندی دوست داشتنی را نثارمان کرد.

(١)

از آخرین دو گانه های من و آقای همکار جدید این که

- بعد از اتمام دوران کارمند وظیفه گی احتمالا دو روزی در هفته را باید بیایم اینجا تا این پروژه خاتمه پیدا کند.

+ هوم! خوبه به شرطی که پنج شنبه و جمعه باشه! :)))

 

(٢)

ذکر گشودن و بستن نرم افزار اکسل

البته ابتدا نیت می کنید و چهل نفر از نویسندگان نرم افزار را در نظر می آورید و بعد با حالتی طلبکار انگار که هم نرم افزار را خریده اید و هم نصف سهام مایکروسافت مال شماست، رو به آمریکا کرده می گویید:

آهاااااای!...اکسل نویسِ مایکروسافتی!

برای عمه ات برنامه ساختی؟

بذار فارسی بگم بهتر بفهمی!!*

داداش!...قافیه رو بدجوری باختی!

* اشاره دارد به همان ماجرای معروف "این قسمت رو فارسی میگم که تو هم بفهمی" که البته امیدوارم در جریان بوده باشید...

 

و یک ماجرا یی هم هست با نام "استعدادی که دیر کشف شد..." که برای خودش می تواند دو سه قسمت خاطرات کارمندی باشد و حیف است که اینجا نوشته شود. محض به حافظه سپاری و تبلیغات درج شد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢

امسال چه سالی بود بعدا؟

اما بعضی ها می پرسند که چرا این را فیلتر کرد؟ باید بگویم چون خیلی جای بی ادبی ها بود و من خودم هم دیده بودم این را که آنجا مردم به هم نظر می دادند، حتی به نامحرم ها. و آنجا دیوار بود و دیوار باید محرم ها را از نامحرم ها جدا کند و ما دیدیم اینگونه نیست. و در فیس بوک هیچ اشاره ای به کشاورزی نشده بود و من این را هم گفتم که شما حتما دقت کنید که چرا فیس بوک را باید کشت! و اینکه آن ها گفتند که انتخابات دلیلش بود به خاطر آن بود که آن ها کافر بودند و از خدا نترسید و برای همین هم باید آن ها را هم یا فیلتر باشند یا کشته باشند...دیگر حرفی ندارم. بروید شما دنبال کارتان و این ها را که گفتم یادتان باشد و برای هم بگویید تا خسته شوید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢
تگ ها : متفرقه