خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

وقتی معمارها درباره کارهایشان صحبت می کنند دنیا خیلی بهتر به نظر می آید اما!

 

Danish architect Bjarke Ingels rockets through photo/video-mingled stories of his eco-flashy designs

آقا! حالا از این سخنرانی بالا بگذریم که معمولا باید شنید و گذشت از آنچه معمارها مواقع ارائه کارهایشان می‌گویند....اگر بخواهم منصف باشم باید چند تا پست بگذارم و از این TED TALKS تعریف و تمجید بکنم که بابا تو دیگه کی هستی و تاکید کنم که دست ابلیس و از کتف بستی و باقی ماجرا که برای شنیدن آن‌ها به اصل منبع مراجعه شود بهتر است! باید بگویم که چقدر ایده خوبی بوده است هر کسی این ایده را داده است که سخنرانی‌ها را این طوری منتشر کند... که چقدر ما لذت برده ایم در این گوشه دنیا و چقدر حالمان خوب شده است و می شود کلا چند به چند که این حرفها را می بینیم و می شنویم... آقا! خانم! دست مریزاد! دم و بازدم شما گرم...

 

مثل نوشته قبلی این ادامه مطلب را پرشین بلاگ به صلاحدید اضافه کرده است! ما مطلبی برای ادامه نداریم...

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸

در ادامه شعر و شاعر بازی یا ما و ادبیات پارسی

حالا شما بگویید یارو دیوانه است، اما بعضی از این ابیات آقای حافظ هست که وقتی می خوانی در دلت هی می گویی "به به!  به به! دمت گرم آقای سعدی!!". بس که رنگ و بوی آقای سعدی دارند گیرم که از زبان حافظ شیراز بیان شود...گمانم برخی از اوقات شب قبلش (یا شاید روز  قبلش البته) آقای حافظ، دیوان آقای سعدی را تورقی فرموده اند.

حالا همه این ها از اینجا شروع شد هِی این آقای شجریان می خواند "گفتگو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجراها داشتیم" بعد هی ما در دلمان می گوییم بابا! ایول آقای سعدی! ماشاا... و بعد هی فکر می کنیم که حالا بر نخورد به آقای حافظ با آن حال و احوال رندانه شان آن دنیا خِر ما را بگیرد که کپی رایت و این حرفا!... ؛). آدم است دیگر. فکر می کند این حرف ها به آقای سعدی اصلا بیشتر می آید! :). خلاصه که پدر من،

گفتگو آیین درویشی نبود... ورنه با تو ماجراها داشتیم!

حالا اینو داشته باش فعلا!

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦

فارسی را دوست می دارم حالا می خواهد برای همه او ها یک ضمیر داشته باشد

آقا! کی گفته اینکه در یک زبان ضمیر سوم شخص مونث و مذکر متفاوت باشه یعنی امتیاز یک زبان نسبت به آن یکی؟!

یعنی فقط فکرش را بکنید که در همین زبان فارسی خودمان ضمیرها برای سوم شخص برای زن و مرد متفاوت بود! یعنی به چه فضاحتی کشیده می شد هر چه شعر و شاعری در ادبیات فارسی و هر چه رندی و ضمیر برگردانی و کوچه علی چپ زنی... واقعا ها! یعنی دیگر اصلا مگر می شد شعر خواند. بعد مثلا اصلا مگر این آقای حافظ و سعدی می شد باشند با این اشعار...نمی شد که!

بعد مگه می شد اصلا هر کی برای خودش فال بگیرد و بخواند "آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست/ هر کجا هست خدایا به سلامت دارش" ؟ و بعد برای خودش تصور خودش را داشته باشد از مخاطب "او" و "دارش" و زندگانی به کام بنماید! حالا فارغ از جنسیت. نه جدی ها؟

خدایا تو را به نداده هایت شکر! :)

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥

اگر درست شمرده باشم تعداد چوب خط ما شد27 تا!

 

پ.ن.١: برای دنیایت آنچنان رفتار کن که گویا همیشه زنده ای و برای آخرتت چنان باش که گویا فردا خواهی مرد (علی ع).

پ.ن.٢: با مردم چنان معاشرت کنید که اگر بمیرید بر مرگ شما اشک ریزند و تا زنده اید به شما عشق بورزند (علی ع).

پ.ن.٣: چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را... غبار خاطری از رهگذار ما نرسد (آقای حافظ- به ضمیر چرخانیشان هم که توجه دارید حتما!)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳

3 هفته ای می شود بر سر یک مساله به ظاهر ساده!

"خر" که معرف حضور هستن؟

"گِل" را هم به میزان کافی به تصویر اضافه کنید.

حالا دوربین را یک مقدار بچرخانید سمت راست...

سلام عرض شد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۸

از خانه هایی که ساخته نشد - یک

رئیس یک تشکیلات عریض و طویل بود که عمری برای راه انداختنش زحمت کشیده بود. هربار که می رفتم یک سری کاغذ نوشته برایم می خواند در زمینه اندیشه هایی که برای ارتقا سازمانش دارد و نظرم را می پرسید. اما با همه این احوالات حافظه ای برایش نمانده بود. بارها دیدم که بعد از این که گوشی اش را می گذاشت یادش می رفت با چه کسی حرف می زده است و یا حتی درباره چی؟ این وظیفه منشی بود که این ها را هم یادش بماند!

ناگفته پیداست که با چنین آدمی جلسه گذاشتن به عنوان کارفرما چقدر می تواند جالب باشد. هر بار که ما می نشستیم صحبت کنیم انگار دفعه اول است همدیگر را می بینیم. باید از همان ابتدا و برای هر جمله دلیل به روز می داشتی. اینکه قبلا توافق کردیم و این ها ارجاع به یک فضای خالی لایتناهی بود. با همه این احوالات آدم نکته سنجی بود و تا جایی که حافظه اش یاری می کرد منطقی.

این حافظه موقتی سبب شده بود که موضوع طراحی در طی جلسات از یک تا ۵ طبقه تغییر کند! خیلی بامزه بود. صورت جلسه و این ها را هم کار نداشت. می گفت فکر کن الان می خواهیم تازه تصمیم بگیریم... و البته لازم به فکر کردن نبود ما هربار این کار را می کردیم.

بستر طرح طوری بود که جان می داد بنا را برداری ببری زیر خاک. یک شکستگی داشت در انتهای زمین که به تمامی می نشست پایین و وقتی بنا یکی دو طبقه بود من می خواستم  کل بنا را همان جا بسازم یعنی در زیرزمین. وقتی با آب و تاب درباره مواهب معماری در زیر زمین برایش صحبت می کردم و چندین و چند نمونه را گواه می آوردم، توی چشمهایم نگاه میکرد و چند به چند پکی می زد به سیگارش. عنبیه چشمهایش از این خاکستری هایی بود که بعضی اوقات ته رنگ سبزی هم می گیرد.

آخرش که حرف هایم تمام شد گفت: من یک سوال از تو دارم. پسرم چند سالت است؟

تمام افکارم رفت به این سمت که کودکم بی تجربه ای و گول خورده ای و اینها! با اندکی اکراه که حالا که چه؟ سنم را گفتم، که آن موقع چهار سالی از الان که این ها را می نویسم کمتر بود.

پکی عمیق به سیگارش زد و آرام گفت: می دانی... من خیلی دیگر زندگی کنم به اندازه طول سن توست. بگذار این مدت را روی زمین باشم بعدا عمری زیرزمین خواهم بود با تمام مواهبی که شرح دادی!

و می دانید که... حرف حق جواب ندارد. :)))

 

پ.ن.: نوشتن از ماجراهایی که با کارفرماها رخ می دهد اگر چه می تواند جالب باشد، اما برخی اوقات خیلی هم می تواند خطرناک شود. فعلا می خواهم آرام آرام یک سری از تاریخ گذشته هایش را منتشر کنم دور هم باشیم تا ببینیم تا چه حد می توان جلو رفت!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳

ما همه بیماریم! اصش خودی من- سه

حالا شما که باور نمی کنید! تازه بعد هم میگویید اصلا این ها چه هذیان هایی است که این می گوید.

پیرو این نوشته قبلی، مشاهدات تکمیلی بنده نشان می دهد موجوداتی که از توانایی های اینترنت اکسپلورر راضی هستند و بر استفاده از آن اصرار هم می ورزند، نسبت به سرویس ایمیل یاهو هم احساس خوبی دارند و این یکی دیگر جدی جدی خطرناک است!

توصیه های ما را جدی بگیرید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢

شیخ ما همین جور فرمایش می کنند، هر شب برای یک جمعی که همون قبلیانا اما نیستن

اینایی که از صبح تا شب دائم البیزی ساین تو مسنجر و گوگل تالک آنلاین هستن، به من حس آدمای اخمویی رو می دن که میان می شینن درست وسط یه جمعی که دارن  بلند بلند میگن و می خندن. بعد هی چند به چند میگن هییییییییییس! خوب برو بشین اونور!

حالا نه اینکه من صبح تا شب آنلاینم!


پ.ن: فردا شاید برم پیش یه آدم Array صفت...البته اگر افتخار بدن و بشه فردا دیدشون! از الان دارم به راهکارهای پیچشی و خمشی در مایه سگک دوبل فکر می کنم که زودتر سر و ته ماجرا رو هم بیارم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠

بی خوابی

امشب باز هم بی خوابی زد به سر ما. در این شرایط آدم هرچه بیشتر تلاش می کند بخوابد کمتر جواب می گیرد. این بود که یک مقدار طراحی کردیم، یک مقدار وبگردی. جالب هایش که ارزش دعوت به خواندن و شنیدن را دارد یکی این مقاله نیویورک تایمز است:

Some Buildings Not Living Up to Green Label

دو تا هم این دو سخنرانی در TED Talks که از گوش دادن به هر دوی آن ها حالمان خوش شد:

Hans Rosling: Let my dataset change your mindset

Cary Fowler: One seed at a time, protecting the future of food

به خصوص این ایده حفظ تنوع دانه های گیاهی و آن عمارت بامزه ای که بنا کرده اند. وقتی می گفت ما از تمام دنیا نمونه ها را جمع اوری کرده ایم و این حرف ها من با خودم فکر می کردم که این دنیایی که می گوید ایران هم تویش هست یا نه؟ بعد اگر ایران هست احتمالا خاطره ای در این زمینه ندارد که تعریف کند برای به دست آوردن این نمونه ها در ایران چه ها که نکشیده است گروه تحقیقاتی؟

بدبینم ها... نه؟


  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩

توصیه هایی برای دانشجویان معماری

فرموده اند حالا که می خواهید کم کم برگردید سر کلاس های درس معماری یادتان باشد که ...

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸

رومانتیک می شویم...

 

خیلی بی ریان این کارتا به قول همشیره! این حس مقوا کارتون و ماژیک مشکی و بعد یه لکه های قرمز من رو یاد آتلیه های معماری میندازه بدجور! ای کاش از سوزن ته گرد هم یه جاهاییش استفاده می کرد که دیگه می شد "آنچه شما خواسته اید" برای خود من! متن هاش هم که ته عاشق دلباخته خراب و اصش خود من و ایناست! نیشخند

آرشیوش هم بد نیست دیدنش که دیدن همه اش یه ماهی وقت می خواد به گمانم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٧

باز هم یک حرف خوب ...

Via Maluna

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥

شیخ ما فرمودند:

بعضی آدم ها مثل دستور Array می مانند. کاربردهای خودشان را دارند ، خوب هم هستند، اما اینقدر که دنگ و فنگ دارند، آدم تاجایی که بشود بی خیالشان می شود و می رود سراغ گزینه های جایگزین!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٥

کلفتی پرونده از آن ما!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳

باور بفرمائید...

Dan Pink on the surprising science of motivation

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢