خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

قرص خواب آور هم دیگر اثر ندارد و ما بیداریم اما خماریم!!!

١- من امسال فرصت نکردم که طرح های مسابقات دهگانه خورشیدی را درست و حسابی ببینم و بسنده کردم به دیدن عکس ها و چندتایی هم از فیلم ها. از آنجا که یوتیوب مخملی است و خیلی خطرات برای نسل جوان دارد، اگر خواستید اینجا می توانید فیلمهای کوتاهی از چند تا از این ساختمان ها را ببینید.

٢- خودشان که نوشته اند راهنما برای طراحی پایدار برای معماری، مهندسی و ساخت و ساز. ما هم همین را می نویسیم. هر چند باور نمی کنیم. اینجا را ببینید.

٣- الان حال ندارم اما یادم باشد که چند تا لینک آموزشی اکوتکت و لینک فایل آقای راینهات برای شبیه سازی نور با ریدینس را بیابم و در پست بعدی یا همین پست بگذارم!

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦

آدم است دیگر بعضی اوقات غبطه می خورد!

حتی اگر آدم قبلا هم این اختراع حس ششم را دیده باشد که دیده است، آدم است دیگر به کارهای بعضی ها غبطه می خورد به هر حال! به خصوص وقتی که مدتی باشد که عمر گرانقدر را به هیچ و پوچ گرفته باشد و به بطالت گذرانده باشد!

قابل ذکر است که برای فهمیدن حرفهای این آقا نیازی به دانستن زبان انگلیسی ندارید که بخواهید خود را محروم کنید از دیدن این سخنرانی

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥
تگ ها : متفرقه

چه طوری باید بشود که کسی کاری بکند؟

به عنوان یک شهروند ضعیف الجثه و ضعیف البنیه امروز بعد از حدود یک ماه و نیم حدود ۴ ساعت در مرکز شهر تهران مجبور به پیاده روی شدم. مساوی بود با سردرد و حالت تهوع... درست که دوباره بعد از یکی دو روز پوست من هم کلفت می شود و هر روز می روم توی همین هوای قشنگ و در ظاهر انگار نه انگار!

اما این سوال پابرجاست که یعنی واقعا آدم ها باید از خانه خارج شوند و مستقیما بمیرند که هوا آلوده تشخیص داده شود و بخواهند یک فکری بکنند؟ بعد مثلا ستاد بحرانی چیزی علم کنند؟ لابد بعد هم این آقا که قبلا بولدوزر دیده و در ساختمان خدمت می کرده حالا چون سبزی هم در خانه می کارد و درخت هم آب د اده می آید می شود رئیس ستاد...خیلی باحالیم به خدا!

زلزله تو بیایی نیایی ما خودمان به زودی می میریم! حیف از این همه انرژی که بخواهی صرف کنی.

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤

من دیگر کارمند وظیفه نیستم اما ... - قسمت اول

مدتی بود که نیامده بودم اینجا. صبح همینطوری شیرینی گرفتم سر راه که دور هم باشیم! از در ساختمان که آمدم داخل آبدارچی بخش ما من را دید شیرینی به دست. این آدم کلا آدم سرحالی است البته، اما ما را که دید گل ازگلش شکفت که "مهندس مبارکه! بچه دار شدی؟"

من یک لبخندی زدم به این معنا که خوبی یا چه طوری و اینها...

نمی دانم از کی پرسیده یا حالا خودش فکر کرده بود یا چی که وقتی داشت چایی می آورد گفت مهندس ازدواج کردی؟

حالا بعداز ظهری بازم یه پله اومده پایین تر تو حدسیاتش که نامزد کردی؟

می گم نه بابا! همینطوری گرفتم دور هم باشیم... حالا فردا نیا بگو که خواستگاری رفتی یا دیگه حداقل از یکی خوشت اومده و اینا!... همینطوری گرفتم.

باور نمی کرد انگار. وقتی داشت می رفت می گه حالا که به ما نگفتی چرا شیرینی گرفتی اما ازدواج نکن! =))))))

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳

اصلاحیه

آقا! تو این نوشته قبلی منظور من این قیود "هیچ وقت"، "همیشه" و "هرگز" بود که انگار بد نوشتم برداشت متفاوت شد.

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢