خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

شاهزاده های پارسی

بعد از بازی ایران و امارات من تو استاتوس جی چت ام به عنوان ابراز خوشحالی نوشته بودم: Princes of Persia :D و بعد یه لینک به گلهای بازی گذاشته بودم از یوتیوب.

لحظاتی بعد نوشته زیر رو دریافت کردم:

lol...I was expecting a link to a new video game

مملکته داریم؟ :))

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

نخوانید این مطلب را بهتر است

یکی از مشکلات من سر کلاس ها کلنجار رفتن با ذهن خرابم است. ذهنی که پر است از خاطره تلاش های بی نتیجه. بی خوابی های برای هیچ. تنها دویدن هایی که آخرش این می شد که موبایلت را خاموش می کردی یک روز می خوابیدی خانه که یادت برود اصلا چه طوری می خوری توی دیوار.

وقتی که این ها می گویند فلان و بهمان می کنید در طول پروژه، من یاد مهندس مکانیکی می افتم که فکر میکرد در گلخانه (sunspace) می خواهم گل پرورش بدهم. مجری ای که ارتفاع طبقه را برای خودش کم کرد. ویدی که برای طراحی اش خودم را کشته بودم و یک شبه پر شد. کارفرمایی که برای یک نرده پله احمقانه مدعی شد ما هیچ نکرده ایم. تاسیساتی هایی که فقط وقتی در و پنجره ساختمان را می بندی میتوانند فکر کنند به رفتار حرارتی ساختمان بعد تازه مثلا قرار است به تو مشورت هم بدهند.

یاد این می افتم که اگر یک مقدار اندکی بخواهی فراتر بروی از ساده ترین چیزهایی که هست باید تا پیچ آخرش هم خودت بروی پیدا کنی و ببندی. تازه آخرش دستمزدی که نمی گیری هیچ پروژه را هم عقب انداخته ای یک چیز نصفه و نیمه ای هم شده است نتیجه که خودت هم میمانی که کار درستی کردی یا باید می گذاشتی میرفت.

ذهن من اصلا نمی خواهد باور کند که همیشه اوضاع اینقدر هم بد نبوده و نیست.  موفقیت هایی که داشته ام گم می شود میان آوار تلاش های بی فرجام و هی میخواهم به این استادها گیر بدهم که چی میگی تو بابا... اما بعد یادم می آید با این که اینجا هم خبری نیست وقتی سخت گیر میشوی اما به هرحال این ها یک کارهایی کرده اند و می کنند.

همین جاهاست که هر روز از خودم می پرسم تویی که هنوز می خواهی برگردی دقیقا میخواهی به کجا برگردی؟ بیشتر از آنچه که میکردم که نمی توانم انجام دهم. نه آن جوانی هستم که بودم و نه انگیزه سابق را دارم که بخواهم بجنگم برای هیچ... دیگران هم که همانی هستند که بودند.

کجا میخواهی برگردی دقیقا؟ میخواهی برگردی دفتر و بعد بروی بنشینی سر جلاساتی که الان دیگر همه پایدار هم شده اند احتمالا و بعد برای خودت زمزمه کنی که "وقت آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش" یا می خواهی بمانی با همه ی دوست نداشتنی هایی که برایت وجود دارد اینجا و همه ی دوباره شروع کنم هایی که برایت هست و ببینی که چه می شود؟

فعلا که دارم این عقل احمق را بازسازی می کنم که شادتر باشد و فکر کند دنیا از این به بعد عادلانه تر خواهد بود احتمالا. اینقدر سر کلاس ها به من گیر ندهد و لطفا بگذارد تصورمان را بکنیم حالا گیرم که "تصور کردنش سخته"... جرم که نیست... هست؟

 

پ.ن.١. این پست تقدیم به همه آن هایی که منتظرند که بنویسند دیدی بهت گفتم برنمیگردی!  نیشخند و البته من هنوز تصمیمم را نگرفته ام جدا اما الان جدی درگیر چه کنم چه کنم شده ام.

پ.ن.٢. من نسبی که حساب کنید ز دید آدم های بیرونی آدم موفقی لااقل در زمینه کاری محسوب میشوم و تازه خیلی هم بهم خوش گذشته است. خیلی ها هم این را بهم گفته اند. بعضی اوقات فکر می کنم یک مقداری ناشکرم و البته من همیشه آدم عجولی بوده ام. برای جوان تر هایی که اینجا را می خوانند این را نوشتم. اوضاع از اینی که من اینجا می نویسم خیلی بهتر است. شما پیش فرض بگیرید که من آدم پرتوقعی هستم. و صد البته که آنچه برای شما رخ می دهد می تواند خیلی بهتر باشد.

پ.ن.٣. دوباره تکرار می کنم که من آدم غرغرو و بدبینی می شوم گاهی اوقات. من تجربه های خیلی خوب کاری هم داشته ام و با آدم های فهمیده زیادی هم صحبت بودم و کار کرده ام.... این نوشته نباید اسباب غم و بی انگیزگی کسی شود... به خصوص جوانترهای مجلس که می ترسم بخواهند تعمیم بدهند ماجرا را... لبخند

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩

mo+staff+aaa

من اینجا برای آموزش اسمم به بقیه و خوب برای این که مجبور نشم مثل خیلی ها اسم مخفف و اینها داشته باشم یه روش ساده دارم. بهشون میگم که staff رو که شنیدین... با m شروع کنید و آخرش هم یه a اضافه کنید... به همین سادگی!

تا حالا که جواب داده اما عمرا اگر حدس بزنید سوالی که خیلیاشون بعدش میپرسن چیه؟ میذارم در ادامه مطلب که یه کم فکر کنید بهش... امیدوارم الان این رو در گودر نخونید که ادامه مطلب جلوی چشمتون نباشه الان! :)

ادامه مطلب   
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧

مادربزرگ

سلام

اینجا دارد برف می بارد مادربزرگ و من نمی دانم که چرا یاد تو می افتم. شاید چون سپید است و سپیدی آدم ها را یاد مادرها می اندازد. شاید چون در همچین شب هایی بود که می نشستیم از آن چایی های شبانه می گذاشتیم با دارچین و بررسی می کردیم امسال کی ها کنکور دارند و رتبه ها چه می شود و از این حرفا.

شاید اگر سرحال بودی گریزی هم می زدیم به آن عروسی هفت روزه که شما داشتید و این که زندگی چقدر آسان شده است این روزها و چقدر سخت بوده برای شماها آن روزها. حالا چه خبر؟ راحتی الان؟... آن جا برف می آید؟

درست که فرصت نشد با هم برویم و من یک بار دانشگاه را نشان شما بدهم که بدانی همه را تشویق می کنی که بروند کجا. اما به هر حال، هر چه بود و هست خیالت راحت که نوه هایت انگار نفرین شده باشند به درس خواندن مادام العمر... خیلی کم درس خوانده بودند در آن کهن بوم و بر آریایی الان یکی یکی می آیند این ور دنیا که دوباره درس بخوانند. آخرش میخواهند کجا را بگیرند نمی دانم اما می دانم که شما یکی شادی با این ماجرا... این ها را می دانی خودت دیگر... نه؟

نگران من هم نباش. اینجا حواسم بیشتر به غذا هست. شب ها تا جایی که بشود به موقع میخوابم. صبحانه می خورم. گاهی هم میروم می دوم... اما هنوز نشده که با کسی آشنا بشوم. حالا عجله ای نیست... خبرتان می کنم حتما. :)

راستی نمیدانم امسال باز مراسم می گیرند یا نه و آن آقای بامزه می آید یک سخنرانی باشکوه ارائه بدهد یا نه. ما هم که نیستیم که استفاده ببریم از آن مجلس. بنابراین اگر می توانی کسی را خواب نما کنی که این کار را نکنند یک ماهی وقت داری به گمانم. بعید می دانم که حض و بهره ای از آن مجلس به شما و دیگر اموات جمع حاضر برسد به هر حال... کلی آدم ممنونت می شوند.

زیاده عرضی نیست.

دوستتان دارم.

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

ببینید اگر وقت دارید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧

سه گانه

یک. نشسته ایم غذا می خوریم با یکی دیگر از دوستان که اصلیت کره ای دارد. می پرسد تو چرا گوشت خوک نمی خوری؟

می گویم اعتقادی است. کلا مسلمان ها نمی خورند.

- دلیلش چیست؟

+ دلیل علمی و این ها ندارد. حالا می توانم بگویم مثلا خوک  کثیف است و از این جور دلایل اما واقعیتش این است که کلا یک چیزهایی هست که اسلام آدم را از خوردنش منع کرده است مثل گوشت خوک و نوشیدنی های الکلی.

- حالا چیز دیگری هم هست که گوشتش را نخورید؟

برای خنده میگویم آره، سگ مثلا!

- چه جالب. اینجا هم سگ را نمیخورند. می گویند مثل عضو خانواده شان است اما من که نمیفهمم. به نظر من خیلی هم خوشمزه است... (و همینجوری گاز می زند به ساندویچش و ادامه می دهد خلاصه.)

دو.

- مصطفی یک سوالی؟

+ هوم؟

- این "موفاسا"ی توی لایون کینگ همان مصطفاست یا فرق می کنه!؟

+ ابرو

سه.

 - تو "گان ویت د ویند" رو ندیدی؟

+ نه!

- مگه میشه... خیلی معروفه. یکی از معروفترین فیلمهاست بر اساسی رمانی به همین اسم.

(دوباره فکر میکنم که "اسلحه ای با باد" را دیده ام یعنی؟)

+ نه! ببین من کلا ناامیدکننده ام در زمینه فیلم. پدرخوانده ها رو هم ندیدم درست و حسابی.

- خوب من هم ندیدم اونا رو... اما "گان ویت د ویند" رو همه دیدن!

+ به هر حال دیگه...

الان احتمالا خودتان فهمیده اید اما من فرداییش می فهمم که "گان ویت د ویند" منظور "بر باد رفته" است نه "اسلحه ای در باد"... خلاصه این "گان" نه اون "گان" مجید جان!

البته من این یکی رو هم ندیدم بنابراین خیلی فرقی نمی کرد در جوابم اما باحال بود به هر حال... :))

 

پ.ن.١: این کره ای در مورد اول آن دوست کره ای که رفته بودیم کلیسا نیست.

پ.ن.٢: دو تا مورد دیگر هم در هم صحبتی با آدم های دیگر است. خواستم اشتباهی تصور نکنید ییهو...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥

طراحی همساز با محیط در مقیاس شهری- مصدر

این شهر مصدر کلا برای من از یکسال قبل سوال بود. امروز به بهانه های مختلف فرصتی فراهم شد که گشتی بزنم و ببینم این آقای فاستر و دوستان چه عرضه کرده اند که کلا ماجرا کشید به این که طراحی پایدار در مقیاس شهری یعنی چه. کلیات را که خودتان می توانید به راحتی با گوگل کردن بیابید اما دو تا لینکی که به نظرم ارزش به اشتراک گذاشتن در این جا را داشت عبارتند از:

١. اینجا یک سخنرانی و میزگرد است درباره سه پروژه در مقیاس شهری که با رویکردهای متفاوتی به این موضوع پرداخته اند. یکی از نمونه ها طراحی شهر مصدره. اگر هنوز ویمو در سرزمین آریایی فیلتر نگشته است این سخنرانی را حتما ببینید.

٢. اینجا هم ساختمان مجموعه مرکزی شهر مصدر ارائه شده. در مقایسه با سایت های دیگه ای که دیدم مدارک اندازه های قابل قبول و خوانایی دارند و توضیحات هم به نظر من حالا با اندکی غلو قابل قبوله.

پی نوشت: لطفا شاد باشید... سپاس!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

کریسمس خود را چگونه گذرانده اید - قسمت سوم

پانزده: از جایی که مترجم شروع می کند به ترجمه این است که: "امروز روز کریسمس است. وقتی از مردم می پرسی کریسمس چه روزی است؟ میگویند روز تولد سانتا کلاس <خنده حضار>. وقتی میپرسی روز کریسمس را کجا می روید؟ میگویند: سینما! <تاسف حضار>. متاسفم که بسیاری از مردم معنای واقعی کریسمس را فراموش کرده اند. امروز روز تولد عیسی است و این بسیار مهم است که ما ایمان داشته باشیم به تولد عیسی از مریم باکره. اگر تابحال باور نکرده ایم امروز روزی است که باید تولد او را باور کنیم <آمین حضار>... وگرنه نه می توانید به انجیل ایمان داشته باشید و نه به عروج مسیح. چگونه می خواهید بازگشت مسیح را باور کنید و امید داشته باشید به کمک او هنگامی که میلاد او را از مریم باکره نپذیرید؟"

در ادامه عرایضش درباره اسم عیسی صحبت می کند و یک قسمت هایی از انجیل را میخوانند که در سوره مریم هم مشابه اش است که "یا زکریا انا نبشرک بغلام اسمه یحیی لم نجعل له من قبل سمیا..."

"مسیح برای نجات ما خواهد آمد. بدون او لذتی برای ما در این دنیا نخواهد بود..." در اینجا مترجم احساساتی شده و با گریه ادامه می دهد. حالا لهجه اش خیلی خوب بود وسط آه و ناله هایش من کلا حدس میزنم. سخنران شاکی میشود می زند به تقویم کره و یک حالی به رئیس جمهور کره می دهد... بعد ماجرای یک نوه ای را تعریف می کند که همه می گفتند پدربزرگش را کشته است و به اعدام محکوم شده بود اما پزشکی سر میرسد و نشان می دهد که سمی در بدن پدربزرگ نبوده است و او را از مرگ حتمی نجات می دهد. بعد می گوید که من نمی توانم گریه آن خانم دکتر را در آن روز که آن نوه را از مرگ نجات داده بود فراموش کنم و مسیح برای ما همانند همان پزشک است که ما را نجات خواهد داد. اینگونه ادامه می دهد که: " چقدر می تواند این داستان برای ما آموزنده باشد. همین که اسم عیسی را می شنویم چقدر می تواند برای ما جذاب باشد. امیدوارم قلب شما سرشار از عیسی مسیح باشد <آمین حضار>."

می زند به ماجرای یوسف پیامبر و این که یعقوب وقتی می خواست برود مصر می ترسید اما خدا به او گفت که نترس که من با تو هستم... "این پیغام تنها برای او نبود. برای همه ماست. خدا همواره بر اعمال ما ناظر است و او ما را یاری می دهد. متاسفانه ما مشاهده می کنیم که جوانان به دنبال اعتیاد و الکل می روند به جای آن که یادشان باشد که خدا حضور دارد. به بغل دستی تان بگویی که خدا با ماست"... تا مترجم اینها را ترجمه کند ملت برمی گردند به من یک چیزهایی می گویند و من کله ام را تکان می دهم که بله بله همینی که فرمودید! نگو بدبختا داشتند به من یادآوری میکردند که خدا با ماست الان که من نروم سراغ آن کارهای بد!

" به بچه هایتان با اطمینان بگویید که همواره به خاطر داشته باشند که خدا با آن هاست و نباید ناامید شوند. متاسفانه این مدارس آمریکا هر روز بیش از پیش بی دینی را گسترش می دهند..."

توجه فیلم بردار به منی که با گوشی نشسته ام وسط جمع و نت برمیدارم جلب شده بدجور. خدائیش اگر راضی باشم مثل سخنرانی های قرائتی هی من رو تدوین کنید که یعنی یه خارجی اومده بود نوت برمیداشت از صحبت ها.

" در آخر می خواهم دوباره یادآوری کنم که امروز روز تولد عیسی مسیح است و امیدوارم که روز تولد شما هم باشد... ما دو روز به دنیا می آییم. یکبار تولد فیزیکی است و دیگری روزی است که مسیح را به طور واقعی درک می کنیم... اگر تا به امروز مسیحی واقعی نبوده اید امروز روزی است که می توانید متولد شوید."

یهو همه می زنند تو مایه های هپی برثدی تو یوووو! الی آخر. این جا را انگلیسی می خوانند که مسیح بفهمد به گمانم. یک بار هم برای خودشان می خوانند و در آخر از خدا برای این که مسیح را برای نجات ما فرستاده قدردانی می شود و برای این که خوب جا بیفتد دوباره گیر می دهد به تولد عیسی از مریم باکره و این که اصلا با این ماجرا شوخی نکنید که شاکی می شود.

شانزده: یک سری می آیند با ناقوس دستی سعی می کنند یک آهنگی بزنند و همزمان هم اعانه جمع می کنند. در حدی بد می زنند که من یاد صبحگاههای پادگان می افتم که یک آهنگی می زدند ما باید تصور می کردیم سرود ملی است. بعد دوباره سخنران می آید و از آنهایی که در مسابقه انجیل خوانی شرکت کرده اند تشکر می کند و اسم هایشان را می خواند در مایه های عادل فردوسی پور که اسامی بازیکنان تیم ملی کره را بخواند. نصفشان لی بودند بقیه هم کیم!

هفده: وقتی خارج میشویم کریسمس را به ده ها نفر تبریک میگویم تا می رسیم به همین پدری که سخنران بود. دوستم من را معرفی می کند و من در مایه های استفاده کردیم حاج آقا برایش میآیم. شک دارد که من خوب متوجه شده باشم و من قبل از آن که بخواهد برود روی منبر من به یاد شوهر خواهر خانم می افتم که گفته بود با دو تا ماشین برید و اعم سخنانش را برایش ردیف می کنم و می گویم خیلی از حرفهایتان کلا مشترک بود با آنچه ما مسلمان ها داریم. خیال شما راحت. من قبلا هدایت شده ام. تولدشان را تبریک می گویم و می رویم سمت خوراکی ها.

هجده: یعنی این کره ای ها یک کارهایی با برنج می کنند که از تصور خارج است. بعد می گویند این برنج است. ما که خوردیم اما اگر اون برنج بود پس اینی که ما می خورذیم چی بود و البته بالعکس...

نوزده: در مسیر برگشت دوستم می گوید که من قبل از این که تو را ببینم اسم مسلمان ها که می آمد یاد خشونت و کشت و کشتار می افتادم اما تو نظر من را عوض کردی... من برایش داستان فیلم "کریسمس مبارک" را تعریف میکنم و این که آدمها همدیگر را باید از نزدیک ببیند که یادشان بیاید آدم ها آدمند در نهایت با تمام تفاوت هایی که هست...

بیست: این بود خاطرات من از کریسمسی که گذرانده بودیم و ما می فهمیم که باید غذاها را بخوریم و به هم احترام بگذاریم... آقا اجازه... پایان!

قسمت اول و دوم

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٠

کریسمس خود را چگونه گذرانده اید - قسمت دوم

هشت. سر صبح احساس می کنم یک موجودی من را با تشک فنر دار اشتباه گرفته است. جاشواست... جینگل بردز خوانان بالا و پایین میپرد. میگوید عمو مصطفی بیا ببین سانتا کلاس چقدر کادویی آورده برامون!

نه. صورتم را میشورم می روم پایین. بچه ها با صورت های نشسته و با همان لباس خواب پایین درخت کریسمس بالا و پایین میپرند. من که میرسم یکی از بچه ها یک کادویی می دهد دستم و میگوید سانتا کلاس برای تو/شما هم هدیه آورده عمو مصطفی!... هوووووو

ده. بالا و پایین پریدن ها که تمام می شود از س. و خانمش تشکر می کنم. میگویم من از این اسباب بازی های این ها رو میخواستم اما. چرا سانتا کلاس اینقدر برای من جدی هدیه آورده آخه؟... می خندند. اما من جدی می گفتم خدائیش. یه سری لگو داشتند یعنی در حد تمام آرزوهای کودکی من و آن چیزهایی که با کاموا و قوطی پودر رخشا که آن موقع سفید بود و در قرمز داشت ساخته بودم و تمام کتاب دورریختنی های ١و ٢ و ٣ با هم.

یازده. لباس میپوشیم که برویم کلیسا و دوستم برای آخرین بار میپرسد که مطمئنی که می خواهی بیایی؟... سوار ماشین می شویم یک مریم-تکویر عبدالباسط برایش ترجمه می کنم یک نفس تا آنجایی که میرسد به قال کذلک...در حد تیم ملی داخل سالن آن سالی که چهارم دنیا شد با مربیگری ممد مایلی... می گوید باید این ها را به ؟؟؟ هم بگویی حتما. ؟؟؟ همان رئیس پدرهای کلیسایشان است.

دوازده. کلیسا برخلاف تصور من یک ساختمان جدید است که پلانی صلیبی دارد و یک صلیب مانندی هم رویش نصب شده است. یک مقدار دیر رسیده ایم و مراسم شروع شده است. من اینجا هر خانم پیری می بینیم فکر می کنم که  مادر دوستم است و باید سلام کنم... کلا این آسیایی های شرق دور ده نسل هم در آمریکا زندگی کنند همان هستند که بودند. سخنران کره ای صحبت می کند و خوشبختانه یک گوشی هایی هست و یک آقایی ترجمه می کند. تمام چراغهای سالن روشن است در حالی که نور خوبی هم از پنجره ها می آید. کلا من نمی دانم این ها چرا اینقدر بیخیالند در مصرف انرژی...

سیزده. با مترجم به مطلب گوش کردن خیلی بامزه است. طرف یک چیزی می گوید ملت میخندند. بعد تو باید صبر کنی تا مترجم ترجمه کند ببینی چی بود این ها خندیدند. بعد که گفت دیگر دیر شده است که بخندی! چون همه خندیده اند و ساکت شده اند. این است که ما کلا اول می خندیدیم با ملت بعدا می فهمیدیم به چی خندیدیم...حالی بود در مجموع.

چهارده. مراسم این طوری است که یک مقدار این آقای سخنران صحبت می کند بعد یک اتفاقی می افتد و بعد دوباره ادامه میدهد. یکبار یک قسمت هایی از انجیل را میخوانند که درباره تولد عیسی مسیح است (من از روی ترجمه می خواندم). یکبار گروه کر یک شعرهایی می خواند در مایه های تولدت مبارک سنگین برای عیسی که شاه جدید آمده و تولدت مبارک و اینها.

در پست بعدی توجه شما را به گوشه هایی از سخنرانی آن آقای محترم جلب مینمایم. فعلا وعده ما صفوف به هم پیوسته و از این حرفا... تکبییر!

قسمت اول را می توانید اینجا بخوانید و قسمت پایانی را هم فردا ارسال می نماییم و خلاص.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩

کریسمس خود را چگونه گذرانده اید - قسمت اول

یک. س. می آید دنبالم جلوی دانشگاه. می گویم آدرس میدادی خودم میآمدم. می گوید نمی توانستی حالا بشین می فهمی... راست می گفت. یک ساعت و نیم راه بود تا برسیم حومه شهر به یکی از این خانه های حومه شهرهای آمریکا که پلان و مقطعش در این کتابهای جلوی دانشگاه تهران با عنوان 101 ویلای قشنگتر از پریا تعریف دکتر چشم سیا فارغ التحصیل از ایتالیا موجود است. از این هایی که آشپرخانه و نشیمن و ناهار خوری و اتاق مطالعه شان در همکف است و از پارکینگ به آشپزخانه راه دارد و 4 تا خواب بالا دارند.

دو. در که باز می شود چهار تا بچه قد و نیم قد از پدرشان به خاطر این که یک همبازی با سن و سال بالا برای شب کریسمس آورده تشکر می کنند و عمو /دایی مصطفی کلا قول میدهد که الان برود این کت و شلوار را که برای کلیساست در بیاورد و دور همی خانه را بیاوریم پایین تا فرصت هست.

سه. شام را باید دو سری میل کنیم. یکی برادر این دوستم دعوت کرده رستوران ژاپنی ها و یکی هم خواهر خانمش که باید آنجا هم برویم. همچین ما دوبار فکر کنم با هم بیرون رفته باشیم غذا خورده ایم اما نمی دانم از کجا فهمیده که می گوید مصطفی من که می دانم تو کلا سیر نمی شوی اما یادت باشد که اگر خانه خواهر خانمم غذا نخوری ناراحت می شوند!؟ کلا من درباره تو زیاد بهشان گفته ام(؟!) من فکر می کنم که مگه من دایناسورم که اینا این جوری با من برخورد می کنند... به هر حال!

چهار: رستوران ژاپنی ها خارج از حد تصور من است. یک سری بوفه دارد در حد فروشگاه شهروند صادقیه... بعد همینجوری انواع سوشی هایی که اینقدر خوشگلند که کلا من نمیتوانم به نخوردنشان فکر کنم بعلاوه صدف و خرچنگ و هر موجودی که در دریا می زید یا پایش را در آب فرو کرده است. یعنی به اندازه تمام وعده های نخورده عمرم سوشی می خورم. اولش هی این دوستم سعی می کند توضیح بدهد که این فلان ماهی است و آن بهمان ماهی اما بعد از چندی به این نتیجه میرسد که برای من خیلی فرقی نمی کند.

پنج: مادر دوستم یک چیزی میپرسد که ترجمه اش به انگلیسی می شود شما تمام این سوشی ها را در ایران دارید و من جواب می دهم که این اولین بار است که من سوشی می خورم ما ماهی را خام نمی خوریم کلا در ایران! خانم دوستم می گوید مادر میگویند خیلی راحت با ماهی خام کنار آمده اید پس... تشکر می نمایم این بار اما وقتی صدف را هم امتحان می کنم مادر دیگه کلا چیزی نمی گویند به من، اما به خانم دوستم یک چیزهایی میگوید که ترجمه اش فکر کنم این میشد که قرص دارید خونه تون شب این حالش بد شد بدید بهش؟ ؛)

شش: خانه خواهر خانم غذاها آمریکایی است. شوهر خواهر خانم  دوستم از این آمریکایی هاییست که فارسی شان به شدت خوب است. بعد از مدت کوتاهی کلا ما به هم نگاه میکنیم می خندیم لازم نیست اصلا صحبت کنیم، اعتماد می کنیم که ماجرا به شدت خنده دار است... میگوید شنیده ام فردا میخواهی بروی کلیسا با س. می گویم آره. شما هم میای؟ ؛) میگوید من که نه اما یک پیشنهاد دارم برایت... با دو تا ماشین بروید بهتر است... :)) و بعد تعریف می کند که یک بار که رفته اند کلیسا و چه کشیده است تا بالاخره بعد از 5-6 ساعت بیایند بیرون... با هم قرار می شود برویم استادیوم فوتبال آمریکایی. البته شرط من این است که قرار هفته بعدم با جان سرجایش باشد و من قوانین را در حدی که بتوانم سر بازی حرص بخورم یاد بگیرم و خوب این که اگر قیل و قال مدرسه بگذارد و ترم که شروع می شود دوباره جو ما را نگیرد.

هفت: شب که برمیگردیم من نمی دانم که چرا دارم از خستگی می میرم و اصلا نمی توانم نقش سانتا کلاس را بازی کنم و کادویی های این بچه ها را کادو کنم میروم می خوابم در حد جسد.

...ادامه دارد لابد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۸

یعنی در این حد تصوری از بقیه دنیا ندارنا...منم البته کم نمیذارم

- What are you guys doing in your country for Christmas?

+ It depends...Usually I go to work though.

- OMG! Really!? You're really a hardworking person!

+ قهقهه

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳

ابدی ازلی

١. شب تنکزگیوینگ امسال خانه خاله یکی از همکلاسی هایم دعوت شده بودم توی نیویورک. همه خانواده شان بودند و من غریبه ای بودم که بهترین تعطیلی سال این خانواده آمریکایی را با آن ها شریک شده بودم... موقع خداحافظی خاله دوستم از من پرسید که اسم این ایستگاه مترویی را که باید بروم آنجا می دانم حالا و من که اصولا اسم حفظ نمی کنم گفتم نه! اما می دانم که کجاست... لبخندی زد و زد پشت شانه ام و گفت مراقب خودت باش... چشمهایش را که نگاه کردم انگار چشم های مادرم بود که نگاهم میکرد. از این نگاههای از دست تو پسر که آدم نمی شی... گفتم نگران نباشید پیدا می کنم. گفت می دانم! و بدرقه ام کرد مثل همه مادرهای دنیا که باید نگران همه بچه های دنیا باشند که گم نشوند ییهو. سردشان نباشد یک وقت. حواسشان باشد که اشتباهی نکند... مثل همه مادرهای دنیا که مادر هستند.

٢. شب یلدا یکی دیگر از همکلاسیهایم چهار تا بچه قد و نیم قدش را آورده بود به این مهمانی که داشتیم. یخشان که آب شد با هم سنگ کاغذ قیچی بازی کردیم. با بشقاب و لیوان به هم زنگ زدیم. موبایل ملت را برداشتیم بهشان خندیدیم که اینها چیه مال ما دکمه نداره اما زنگ میزنه... ادای دلیوری پیتزا در آوردیم. روی مبل ماشین بازی کردیم. تصادف کردیم... یکیشان سوار موتور شد برود کمک بیاورد... من مرده بودم. کمکم کردند زنده بشوم... انگار سروش پسرعموی کوچکم بود که آمده بود و داشتیم با هم بازی می کردیم. همان اداها، همان جواب ها، همان بازی ها و همان خنده ها که فقط بچه ها بلدند آنطوری بخندند... انگار نه انگار که این ها بچه هایی بودند از یک ملیت متفاوت. بچه بودند و بلد بودند که به دنیا بلند بلند بخندند، مثل همه بچه های دنیا.

٣. مفاهیمی هستند که ملیت بردار نیست. مرز ندارد، خیلی هم نمی شود درباره اش حرف زد. خراب میشوند ییهو... همین طوری آدم باید قبولشان کند. یک سری مفاهیم ابدی ازلی هست که فقط می توانم بگویم خیلی مشترک دوست داشتنی است... اصلا هم لازم نیست فریادشان کنی.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢