خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

بچه کجای بوستونی اینقدر با مرامی تو؟

در این کلاسی که به من داده اند همه جور دانشجو هست. از دانشجوهایی که امسال آمده اند تازه دانشگاه تا 6 تا از همکلاسی های خودم! معمولا ارائه مطالب در این کلاس ها خیلی سخت است چون اگر تخصصی حرف بزنی 10-12 نفر پرتند اگرعمومی حرف بزنی 8-9 نفر حوصله شان سر خواهد رفت. امروز من می خواستم یک ارائه خیلی کلی درباره منابع انرژی پاک و چگونگی بررسی اون ها و استفاده از اون ها در طراحی ساختمان بگم در حدی که یک دانشجوی سال اول رشته ای که ربطی به طراحی هم نداره بفهمه. خود به خود می دونستم برای همکلاسی هام کلا مطلب خیلی جدیدی نخواهد بود...

با منطق اینجایی خوب می خواستن واحد رو برندارن. اما با منطق من یه ایمیل زدم به همشون که آقا من می دونم اینا برای شما تکراریه اما من باید نصف بیشتر کلاس رو در نظر بگیرم. لطفا با این دید بیاین کلاس که به من کمک کنید که مطالب رو کامل تر ارائه کنم. خلاصه که گفتم من مطمئنم که پشت من هستید و دم شما گرم!

یعنی باید می دید امروز اینا چه کردن. می خواستم آخر کلاس همشون رو ماچ کنم. اینقدر خودشون رو زدن به خریت... نصفشون رو که اسلام دستم رو بسته بود. نصفشون رو هم که فردا برامون حرف در میارن این جا تازه اون آقا هم  تو دانشگاه کلمبیا گفته  بود ما در ایران از این حرفا نداریم... خلاصه که مجبور شدم که به یک لبخند تشکر آمیز قناعت کنم اما خیلی خندیدم.

اوج ماجرا اونجا بود که گفتم کسی هست که ندونه گلباد چیه؟ هیچکی دستش رو نبرد بالا. یهو یکی از این همکلاسی های ما "جاناتان" یه نگاهی انداخت احساس کرد من می خوام به هر حال توضیح بدم. دستش رو می بره بالا میگه من! :) ...یعنی بچه کجای بوستونی تو اینقد با مرامی؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩

باید بنویسم ها

باید این ها را دانه به دانه بنویسم...

درباره غذا خوردن این ها

درباره نشستن شان سر کلاس

درباره این لیوان های قهوه همه جا به دست

درباره فضای کلاس ها، مطالبی که هر بار برای خواندن میگذارند

دفعه اولی که هی فکر کردم که بالاخره چی شد پس

درباره تفاوت برخوردهای اینها با امکانات باید بنویسم

درباره این که یو نو وات! یو آر کریزی!

باید بنویسم درباره روندی که کلاسم داشت

باید درباره دانشجوها بنویسم و این ایمیل های خدایی که برای من می فرستند

باید یک هفته اول را بنویسم. تلفن رو، کامپیوتر رو... همون موقعی که چسبیده بودم ته هرم مازلو داشتم به روح و اینا می خندیدم

یک بار باید تک نگاری کنم همکلاسی هایم رو

باید کلا این را بنویسم که کلا من در مقیاس اینجا هم خیلی زیادی جدی ام در کار

این که اصولا این ها چقدر مساله را و فقط همان مساله را حل میکنند و البته این کار را خیلی خوب بلدند

یا این که آدم اینجا خجالت می کند تایپ کند جلوی اینها احساس بدخطی به آدم دست می دهد این قدر که کند تایپ می کنیم

باید از خاطرات خانه ٣٣۶ شمالی بنویسم از بالکنش و از آن همسایه ای که شب ها میاید بیرون رپ می خواند

باید از این کتابخانه مورد علاقه ام بنویسم از این میز ...

از روز اپن هاوس ...

خیلی چیزها هست اما فعلا اگر وقتی باشد به جایی که از این جا برای آنجا بنویسم باید وقت بگذارم از آنجا برای این ها مطالبی آماده کنم

این ها را بعدا هم می شود نوشت به هر حال....

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦

اچ پی

اون دوست عربمون بودا که شرح احوالاتش رفت اینجا...

- ببین یکی از دوستای من می خواست بدونه شما به اچ پی چی میگین؟

+ چی؟

- اچ پی! (می نویسم روی دستمال کاغذی)

+ هاااا! اج بی! ما دقیقا همون رو می گیم "اج بی!" چی باید بگیم مگه؟

- خوب شما چ و پ ندارید دیگه! الان هم تو گفتی "اج بی" نه "اچ پی"...

+ نه نه! من می گم "اج بی" دقیقا همینی که تو می گی... "اج بی!"

- اما تو میگی "اج بی" ها نه اچ پی. یه بار دیگه بگو

+ نه نه نه! "اج بی!" دقیقا "اج بی!"

- خوب باشه. حالا بعد چه جوری به عربی می نویسینش؟

+ ها؟ ...متفکر

- بذار کمکت کنم! می نویسین "اج بی" ابرو

+ ها؟ نه نه! نمی دونم؟! سوال

- هیچی بابا...بی خیال. من به دوستم میگم که شما هم مثل ما میگید "اچ پی"

نیشخند هااااااا... ما میگیم "اج بی" مثل همه...

 

پ.ن.١: سعید خدا بگم چی کارت نکنه با این سوالات!! ترکیدم دیشب اینقدر جدی و فلسفی چرند می گفتم...

پ.ن.٢: آقا من شدیدا هرگونه سخره گرفتن و مشکلی داشتن با زبان عربی و عرب ها رو تکذیب می کنم صرفا تفاوت هایی که وجود داره. دقیقا بلایی که اینجا من با تی.اچ دارم تو انگلیسی و یا اینا دارن با تلفظ "ق" تو فامیلی من! و من با همه اینا تا به حال خندیدم و کسی هم ناراحت نشده. جهت حال اونایی که کلا تو کار تذکرات ادبی فرهنگی هستن

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤

تفاوت های فرهنگی - چهار

بعد از کلاس رفتم وضو بگیرم. یه پسره اومده بود تو سینک بغلی تیغ و اینا آورده بود ریشش رو می تراشید... جفتمون یه نگاهی به هم کردیم که اینجا جای این کاراست؟ و بعد من نیشم وا شد طبق معمول و اون هم خندید تا یه گپی بزنیم که چه می کنیم هر دو و اینگونه است که تفاوت ها هم تبدیل می شود به فرصت ها بعضی اوقات...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢

تفاوت های فرهنگی - سه

تو این ده دقیقه که مونده تا کلاس این رو داشته باشید:

منتظر اتوبوس بودیم که من پرسیدم این تعطیلی های شما رو هم من نمی دونم چی کار میشه کرد... آدم تو بهار تعطیلی داشته باشه تکلیفش روشنه تو زمستون سرد آدم چی کار می تونه بکنه؟

- اینم یه حسیه. بشینی برف رو نیگا کنی. یا بشینی جلوی شومینه. بعد یه نفر دیگه اضافه می کنه باید تجربه اش کنی.

+ من که شومینه ندارم. چطوره مثلا عکسی ویدئویی بندازم تو لپ تاپ و بعد بشینم نگاش کنم.

پسره یه نگاهی می کنه میگه حالا تو که داری شوخی می کنی اما مردم واقعا این کار رو میکنن. حتی تصویر رو میندازن تو تلویزیونشون!

:))

+ قهوه و اینا هم جوش میارن بعدا رو تلویزیون یا نه؟

...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢

تفاوت های فرهنگی - دو

با یه پسره اینجا آشنا شدم به اسم ناتانیل که خوب همه صداش می کنن نیت. دو هفته ای میشه. همگروهی هستیم با دو نفر دیگه تو یکی از درسا... اینقدر تند تند حرف میزنه که هموطناش هم در گروه بعضی اوقات میگن چی گفتی؟ برای من که رسما تمرین لیسنینگه! یه روز حرف نزنیم فردا دوباره پنج دقیقه اول باید تمرکز کنم...

خوشبختانه طبق قانون همه دیوانه های دنیا همدیگر رو میشناسن کلا ما الان دیگه به هم نگا می کنیم می فهمیم چه خبره. فکر کنم بیشترین حجم خنده رو من با این بشر داشتم این مدت... لازم نیست خیلی مسائل بازگو بشه! یک دلقک بازیایی در میاره در مایه های انفجار نور! بهش درباره خداحافظی گفتم هر بار میخواد بره بیرون میگه "مراسم خداحافظی" رو برگزار کنیم. بعد من میرم دم در و دست میدیم و میره. کلا بامزه اس. قیافه اش هم عین این باهوشهایی که آخرش تو فیلم ها دیوونه می شن. مث خیلی از اینا تاریخ هنر و معماری خونده تو کارشناسی. بعد اومده اینجا طراحی معماری و حفاظت بناهای تاریخی می خونه...

از اونطرف هم اطلاعاتش نسبت به ایران خیلی به طور نسبی بالاست. می دونه ایرانیا فارسی حرف می زنن. عرب نیستن... جنبش سبز رو میشناسه. نمی دونم خاتمی و میشناسه. می دونه خاورمیانه کجاست و ... کلی هم سوال درباره شرایط اجتماعی ایران داره که خوب اون ها هم جالبه اما یکی از بامزه ترین گفتگوهای ما درباره کپی رایت بود و این که این ملت اصلا تصوری از این که دنیای بی کپی رایت چه جوریه ندارن...

- بعد شما نرم افزارها رو از کجا تهیه می کنید وقتی نمی تونید پول جابجا کنید؟

+ همه نرم افزارها هست. نباشه هم خوب تو اینترنت پیدا می کنیم و خلاص.

- بعد لایسنس رو به کاربرا تو ایران میدن؟

+ ببین بذار خیالت رو راحت کنم... برای ما کراک کردن نرم افزار قسمتی از اینستال کردن نرم افزار محسوب میشه. تازه یه شرکتی هست تمام این نرم افزارها رو جمع آوری کرده تو یه سری دی وی دی می تونی بخریشون به ثمن بخس! بعد تو جشنواره بهش جایزه هم میدن...

- =)))... بعد یعنی تو فکر می کنی که تحریم ها سبب پیشرفت ایرانی ها شده؟!

+ چه جوری این نتیجه رو گرفتی؟

- خوب چون نمی تونید نرم افزارها رو داشته باشید اون ها رو کراک می کنید و استفاده می کنید...

+ ببین یه لحظه صبر کن یه چیزی نشونت بدم. مساله تحریم و اینا نیست. مثلا کپی رایت و رایت تو کپی ه!... این حمید پلاست رو بهش نشون میدم که کلا حساب کار دستش بیاد که کلا مسائل رو با هم قاطی نکنه... اول نمیگیره اما بعد کم مونده از خنده از روی صندلی بیفته پایین!

تازه اینا مث اینکه خوبشن. چون نرم افزارهای معماری گرونه کراک رو میفهمه یعنی چی. وگرنه می گفت از ملت بیرون بپرسی کراک نمی دونن یعنی چی. باید بگی دزدی معنوی نرم افزار که بفهمن!!!... حالا کدوممون مملکته داریم!؟


پ.ن: این رو چند وقت پیش نوشته بودم... امروز منتشر می کنیم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩

نمی دانم؟

یکم: تا 5 کلاس داشتم و تا بیایم ایمیلم رو ببینم و برم نیم ساعت هم دیر کردم. رفتم گفتم اومدم برا گرفتن حقوقم. بهم گفت دیر اومدی اما حالا که اومدی بذار بهت بدم... چک رو باز می کنم و می بینم کل ماه رو پرداخت کردن. من سه هفته اول سوشیال سکوریتی نامبر نداشتم و این یعنی عملا اجازه کار نداشتم و خوب تقصیر اینا هم نبود. من دیر رسیده بودم و بعد از ورود باید 10 تا 15 روز کاری صبر میکردم که درخواست بدم. یعنی می تونستن حقوق اون سه هفته رو هم قانونا ندن اما داده بودن... می دونین پول زیادی نیست اما به موقع دادن و مثل آدم. یعنی یه سیستمی هست که تو کار کردی اینم پولته حالا و اگر احتمالا یه روز هم احساس کنن من به درد این کار نمی خورم خیلی راحت میگن دیگه نیا و خلاص!

دوم: ما کارها رو 8-9 ماهی هست که تحویل داده ایم و من و بقیه دوستانی که در پروژه دستی داشتند طبق معمول بیشتر از عرف و قرارداد وقت گذاشتیم و هی برو و هی بیا و ... آخرش هم کارفرما گفت شما توقعات من رو برآورده نکردید! باید توقعات من رو برآورده کنید تا بعد... (توقعات هم در این حد بود که برای انتهای راهروها با طرحتون حال نکردم رفتم یه سری شیشه رنگی خریدم، چه جوری بچینم کنار هم؟ شما به من نقشه این رو ندادین! یا این که این طرح هاتون برای روشنایی ها اسلامی نیست. اسامی خدا رو بنویسیم به جاش! یا اسم ملک رو که حق کار ادا بشود... ملک تجاری است جهت اطلاع!)... ما هم که نه انرژی لازم را داشتیم و نه وقت درگیری با تمام احتیاجی که برای اولین بار در عمرم به منابع مالی داشتم حدودا کنار کشیدم تا ببینیم بقیه دوستان چه می کنند. تا وقتی که آمدیم که خبری نشد... همان هفته های اول که رسیده بودم اینجا یک ایمیل دریافت می کنم از یکی از رفقا که طرح شما برای فلان جا رو دادن ما لیزر بزنیم...

سوم: برای چند ماه آخر برای اولین بار در عمرمان (و انشاا... آخرین بار) یک کاری گرفتیم از این دست چندم ها به عنوان کمک خرج. از این ها که ما کار می کردیم بعد یه پرداختی می شد و مثل این داستان شاهزاده و گدا همه سهمشان را برمی داشتند و طبق قرارداد سهم ناچیز ما را می دادند (آنجایی که سوپ شاهزاده را می آوردند و همه مزمزه میکردند و یخ کرده اش می رسید دست شاهزاده!). یک مرحله ای کار رفت برای قضاوت. گفتند این مدارک را اضافه کنید تا بعد. یک سری مدارک اضافه کردیم دوباره و رفت و در این جا بود که دریافت ما از خرج ما کمتر شد... گفتیم که آقاجان! الان مدارکی که ما به شما داده ایم تا ؟ درصد پروژه است و شما هم می دانید و این مدارکی که می خواهید خیلی چیز خاصی نیست. کل پولی هم که می خواهید بدهید در مقابل پول پیشی که گرفته اید دو زار هم نیست. تا از آن بالا پول را بدهند عنایتی بفرمایید که من الان دارم از جیب پرداخت می کنم... در نهایت داستان این که من پول ها را از جیب دادم و از مملکت آمدم بیرون و لیست جدیدی دریافت کردم که این ها را هم برای تکمیل مدارک بدهید...

چهارم: این ها سه داستان است از دنیاهای متفاوت است برای کارهایی متفاوت در دو بستر متفاوت. مقایسه کردنشان نه ممکن است و نه منطقی است. اما نمی دانم چرا هی در ذهن من می افتند کنار هم... گفتم شاید بنویسم ذهنم بی خیال شود.

همین دیگه... آدم است دیگر. اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸

غریبه توی غربت!

می دانید حس غربت این نیست که تو مثلا دلت برای همه تنگ بشود یا کهن دیارا بخوانی و این حرفها...

غربت جایی است که آدم های آنجا برای چیزهایی شاد می شوند که برای تو اهمیتی ندارد و تو منتظر اتفاق هایی هستی که برای این ها معنی ندارد.

لزوما دردناک و غم انگیز و این ها هم نیست. یک تجربه متفاوت است که از آن به غربت یاد می شود.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸

من آخر واحدهای این مملکت خراب شده را عوض می کنم!

من کلا نمی دانم چرا اما اگر دو تا تفریح دوست داشتنی داشته باشم یکی دویدن است، یکی ماهیگیری که کلا ربطی به هم ندارند! دانش آموز که بودم یک مدتی می دویدم. در مایه های پنج کیلومتر و اینها . بعدها در دوران دبیرستان هم گاه و بیگاه اما خوب خیلی کم. بعد در آموزشی سربازی هم برای مسافت کم می دویدم ولی خوب چون هر شب بود خیلی خوب بود. این جا که آمدم در راستای زندگی چند بعدی تصمیم داشتم که حتما بدوم و خوب بعد از پرس و جو یک مسیر درست و حسابی کنار رودخانه این جا یافت شد که اصلا ساخته اند که آدم برود بدود. دفعه اول که می خواستم بروم با کمک گوگل ارت یه مسافتی گرفتم که زیاده روی نکنم. برای 5 کیلومتر یا کمی بیشتر. یک مسافتی پیدا کردم که رفت و برگشت حدود 5.4 بود و برای شروع عالی.

چند شب بین دانشگاه و خانه را دویدم برای آمادگی نسبی تا این که پنجشنبه صبح رفتم برای دویدن کنار رودخانه. رفتن خوب بود اما برگشتنی گریه ام درآمد. کلی از این نهیب های ای پسر ورزش نکردی و الان این گونه شدی، پیر بشی چی میشه و اینا به خودم زدم تا امروز. امروز صبح برای بار دوم رفتم و خوب طبیعی بود که خیلی بهتر بدوم.

حالا آمدم خانه گفتم آرام آرام برای چهارشنبه 500 متر بیشترش کنم . بعد یهو فهمیدم این مسافتی که دوبار دویدم اینجا حدود 5.4 مایل است یعنی یه چیزی حدود 8.5 کیلومتر و خوب طبیعی بود که من اگر کاملا هم روی فرم بودم برای شروع زیاد به حساب می آمد! حالا خوب شد مایل گرفتم وگرنه ممکن بود یک واحد دیگه ای باشد مجبور شوم تا خود نیوجرسی بدوم که بشه 5 کیلومتر!... آدم باید خودش عاقل باشه به هرحال!

پ.ن.1: می دانم ربطی به این مملکت ندارد و اشتباه من بوده که در گوگل ارت این واحدها رو عوض نکردم اما به هر حال واحده دارن اینا کلا. نیست جد و آبادشون از انگلیس اومدن. ژنتیکیه کلا. مث بقیه باشن احساس بدی بهشون دست میده...

پ.ن.2: آقا من عمرا به ماهنامه نگاری و اینا نرسم. همین رو هم که الان نوشتم کلی احساس گناه دارم که کارام مونده من دارم وبلاگ می نویسم. این اتفاقایی که قبل این افتاد رو بی خیال. بعد از این رو بنویسم. اون پیشکش!... شما کلا به من اعتماد کنید که خیلی خنده دار بود و بخندید! :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧

تفاوت فرهنگی

واقعا نمی خواستم تا دوشنبه بنویسم اما ترسیدم این ماجرا را یادم برود و مکتوب نکنم:

من یک بطری آب را گذاشته ام این جا توی توالت برای مواردی که می دانید و بعد این همخانه ای ما این را برمی دارد از آن جا می گذارد توی یخچال!  دیشب کلی گشتم دنبالش :))... من فکر می کنم که الان یعنی چی فکر می کند این! فکر می کند من می روم آنجا این قدر آب از بدنم می رود در جا نیاز به نوشیدن آب دارم یا چی؟ =)))

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥

خبرنامه

تا دوشنبه مطلبی جدید اینجا نخواهد بود. امیدوارم دوشنبه بتوانم اولین ماهنامه را منتشر کنم... البته اگر فرصت بشود اگر نشد هم که اتفاق خاصی در دنیا نخواهد افتاد... به قول آقای خیام:

بسیار نباشیم و جهان خواهد بود/ نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل / زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

 

پ.ن: والا من فقط خواستم بگم تا دوشنبه خبری نیست نمی دونم یهو چرا بحث فلسفی شد؟! به هر حال همونی که گفتم. :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤
تگ ها : متفرقه

ام القری

اینجا با یک پسر عربستانی خیلی اتفاقی آشنا شدم که آمده است دانشگاه درکسل زبان بخواند. معاشرت ما در این حد است که هفته ای یک بار می رویم بیرون غذایی می خوریم و گپی میزنیم. وضع زبان انگلیسی اش داغان است و من گاهی مجبور می شوم معادل عربی کلمات را برایش بگویم تا بفهمد ماجرا چیست. پدرش گله شتر اصیل دارد که می برد برای مسابقات و اینها. خودش هم مهندس کامپیوتر است.

تا اینجا را داشته باشید که بتوانید تصور کنید با چه آدمی طرف هستیم. بعد سوال و جواب های زیر را بخوانید...

+ شما در ایران به چه زبانی صحبت می کنید؟

- خوب فارسی!

+ همه ایرانی ها؟

نقشه ایران را برایش می کشم روی دستمال کاغذی که فارسی مشترک است اما لهجه ها فرق می کند این ها. بعد نشان می دهم که مثلا اینجا ترک اند، اینجا کردند، اینجا هم عربند و ....

+ بعد تو از اینجایی که عربند؟

- نه! من از شمال ایرانم.

+ عربی چطوری بلدی پس؟

- من عربی بلد نیستم!

+ همین هایی که به من می گویی.

- آها! خوب در فارسی کلمات عربی هست و خوب ما مسلمانیم و قرآن عربی است و خوب من اکثر این کلماتی که می گویم در قرآن هست و ...

+ ااا! چه جالب! من فکر کردم در ایران عربی صحبت می کنید که تو بلدی! حالا در ایران دین مردم چیست؟

- تعجب... خوب اکثرا مسلمانند!

+ سوال... جدی؟ جالبه...

- این همه ایرانی هر سال میان حج!!پ

+ جدا". ایرانی ها میان حج؟ باید بپرسم!

-گریه

 

این که حالا یه آمریکایی نفهمه که یه جاهای دنیا جمعه تعطیله قابل تصور بود اما اینکه یه عرب نمی دونه ایرانیا مسلمونن رو نمی دونم یعنی چی؟ من که ایمان آوردم که مردم دنیا اطلاعات عمومی و اینها را بسته اند گذاشته اند کنار رفته اند در کار اطلاعات خصوصی فقط!... مقایسه کنید با سوال ساده مسابقه هفته در زمان های قدیم که پایتخت ساحل عاج کجاست مثلا؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠

راز جاودانگی

غذای چینی را یک روز در هفته می پزند تمام هفته بویش پایدار می آید! تازه من کلا حس بویایی ام تعطیل است!!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠

سامانه شکل می گیرد - زندگی کمی آسان تر می شود

یک موقعی هست که آرام آرام کارهایی که داری انجام می دهی به هم مربوط می شوند. یک موقعی هست که رابطه های بین کارهایی که درگیر آن هستی سامان می یابد و همه شان می شود یک کاری توی یک سامانه بزرگ یکپارچه. بعد دیگر می دانی که کدام کار را اگر انجام ندهی یا انجام بدهی چه خواهد شد و خوب این یعنی می توانی کارهای جدید را بیاوری اضافه کنی به این سامانه قبلی و من این موقع ها را خیلی دوست دارم مثل همین الانی که در خدمت شما هستم... بله به هر حال یک موقع هایی هست که آدم برای خودش شاد باشد. گیرم که خیلی گذرا باشد مهم این است که باشد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸

مصدر

Newyork Times: In Arabian Desert, a Sustainable City Rises

Norman Foster, the firm’s principal partner, has blended high-tech design and ancient construction practices into an intriguing model for a sustainable community, in a country whose oil money allows it to build almost anything, even as pressure grows to prepare for the day the wells run dry

آدم ندونه فکر می کنه ایران نفت نداره که خبری نمیشه...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦

خر ما از کره گی دم نداشته کلا انگار!

احساس احمقانه ای دارم. فکر کنید یکی بیاد اون چیزایی که خودتون درس می دادید رو با حس اینا خیلی مهمه بهتون درس بده و کلی تمرین هم بده. اصرار هم کنه که با روشی که من می گم حلش کن... بعد کلا غلط و با کلی تقریب. :(((

بعد شما مثل اینایی که عمریه با ماشین حساب کار نکردید باید بشینید ماشین حساب رو دوباره کشف کنید در حالیکه می دونید برنامه نویسی هم اومده. یعنی یاد اون دوران فنی دانشگاه تهران می افتم که گیر میدادن با راپید ترسیم کنید و آی نمانده کمر و از این حرفا.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥

زبان مشترک

خورانق که بودیم بعدازظهرها نزدیک غروب با محسن می رفتیم توی زمین خاکی پشت مدرسه با بچه های روستا فوتبال بازی می کردیم. از همان اولین توپی که رسید به ما دیدیم هم تیمی ها بر سر و صورت می کوبند که: "اَخِه...اَخِه. مهندس...اَخِه...اَخِه".

ما هم فکر کردیم منظور این است که پاس بده عقب. یعنی می خواهند بگویند "عَقَب"  (به فتح ق) که بعد با لهجه یزدی ق قلب به خ می شود و مکسور و تلفظ می شود "عَخِب" و بعد چون غلیظ می گویند ما می شنویم "اَخِه". بعد دیدیم هر چه توپ را می دهیم عقب این ها شاکی می شوند که مهندس "اخه" چرا می دی "اَخِه"!!!!؟

دیدیم این طوری که نمی شود و فوتبال بازی گروهی است. کاری باید کرد. گفتیم شاید یعنی بده بغل یا به عبارتی سانتر کن که می خواهند بگویند "بَغَل" (به فتح ب و غ) که به یزدی غ قلب به خ می شود و بعد مکسور که یعنی می شود "بَخِل" که خوب باز هم لهجه غلیظ است و ما می شنویم "اَخِه"... چندتای اول را دادیم بغل جواب داد . یعنی کسی داد نمی کشید. اما نگو از ما نا امید شده بودند و بعد یک مدتی یکی با حالتی ناله وار گفت: "مهندس اَخِه...اَخِه"!

ما که به حالت استیصال افتاده بودیم از هرچه توانایی تحلیل و لهجه شناسی و این ها بود بهره گرفتیم و با برهم نهی موقعیت های مکانی خاصی که در طول بازی در آن بودیم و واکنشی که باید در آن لحظه انجام می دادیم و زمانی که آوای "اَخِه...اَخِه" به گوشمان می آمد پیش خودمان گفتیم که این ها دارند می گویند "تقه!". یعنی یه نوک پا /تقه بزن به توپ بیاد. که باز با لهجه یزدی می شود "تَخِ" و ما که خوب به لهجه این ها عادت نداریم می شنویم "اَخِه...اَخِه". این بود که یک مدتی هم توپ را تقه انداختیم جلو.

طول کشید اما که بفهمیم هر "اَخِه...اَخِه" یعنی چه... خیلی یاد آن روزها می افتم اینجا که "مهندس اَخِه...اَخِه"!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳

گفتگوی تمدن ها آری، گفتگوی واحدها نه!

یعنی می تونم روزی رو تصور کنم که با زبان به راحتی کنار بیام اما این فیت و اینچ نه! می خوام مونیتور رو خرد کنم از بس رو اعصابه! یعنی یه اتاق نمی تونم بکشم حتی به راحتی... احساس کند ذهنی بهم دست داده اصلا...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳

Simplicity

 

You know you've achieved perfection in design, not when you have nothing more to add, but when you have nothing more to take away.

de Saint-Exupery

 

ترجمه نکنید لطفا! خودش گویاست

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢