خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

دکتر محمد منصور فلامکی

اینقدر خوش شانس بوده ام که در دوران کار حرفه ای با آدم هایی کار کرده باشم که وقتی پیش شان می ایستادم راحت احساس بیسوادی کنم. برای منی که کلا زندگی ام خیلی بعد نداشته است و ندارد، این آدم ها همیشه ماندگارترین ها و تاثیرگذارترین ها بوده اند.

زیاد نیستند آدم هایی که برایت تمام نمی شوند. زیاد نیستند آدم هایی که اینقدر می دانند که هرچه به تو می گویند باز هم هست که برایت بگویند. زیاد نیستند کسانی که  مسیر زندگیت با دیدنشان عوض می شود.

احتمالا شما اینجا را نخوانید اما به هر حال "دکتر محمد منصور فلامکی" عزیز یا آن طور که خودتان می پسندید "دکتر منصور فلامکی" عزیز شما به هر حال برای من چهره ماندگار بودید. تبریک به خاطر رسمی شدن این ماندگاری تان برای کهن بوم و بری که باید به داشتن مثل شمایی افتخار کند.

می دانم که احتمالا چقدر سخت بوده است که در کنار دیگر اسم هایی که دیدم اسم شما را گذاشته باشند که بروید آن بالا و می توانم تصور کنم جملاتی را که در توضیح این ماجرا برای این و آن تعریف کرده اید و می کنید.

خواستم که بدانید که هنوز هم اسمتان را که میبرم احساس بیسوادی سراپای وجودم را می گیرد. اگر ایران بودم احتمالا الان داشتم نوشته هایی که اول کتاب هایتان برایم نوشته بودید می خواندم و در دلم به خود پز می دادم.

با احترام

مصطفی

 

پ.ن.: تشکر از دوستی که کامنت گذاشته بود و من را باخبر کرد.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩

به احترامی تیمی که دوستش دارم

خیلی اتفاقی دیشب فهمیدم که ذوب آهن رسیده به فینال آسیا... از همین جا تمام قد به احترام تیمی که چندین سال پیش با جوان های بی نام و نشان شروع کرد اما با برنامه ریزی به اینجا رسیده است می ایستم... دوست دارم که باز هم از این خبرها بیاید که یکی راه درست را رفت و رسید به مقصد... دم شما گرم! حالا هر نتیجه ای که امشب/امروز رخ بدهد خیالی نیست. دم و بازدم شما گرم و سرتان خوش که حال ما را خوش کردید...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۱
تگ ها : متفرقه

قومی قبیله ای

خیلی چیزهای دیگر هم شاید باشد اما صبحانه های خوب همیشه من را یاد رودسر می اندازد. یاد خانه عموبزرگ، زن عمو و آن آشپزخانه همیشه پر از مرباهای هیجان انگیز! امروز فکر می کردم که خیلی هم نباید عجیب باشد که این خصوصیات ژنتیکی به ارث برسد و بیاید اینجا. از عموبزرگ به پسرعموبزرگ از زن عمو به زن پسر عمو ... بله آقا این علم ژنتیک خیلی پیچیده است... در قبیله ما که عادت ها به ارث میرسد و خاطره ها تکرار می شود... همینطوری! :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩

رضا جان

طرف اسم بچه اش رو گذاشته "رضا جان" که نوشته می شه: REZA JOHN ... بعد آمریکایی ها صداش می کنن جان! ایرانی ها بهش میگن رضا. مامانش بهش می گه "رضا جان".

این رو یکی از دوستان اینجا برای من تعریف کرد و من از ایشون نقل می کنم به هر حال. خودم افتخار آشنایی نداشتم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸

تا دنیا دنیاست...

داریم برمی گردیم که برویم دانشگاه... توی راه س. میپرسد که دلت تنگ نشده در این مدت برای ایران؟

می گویم که یادم نمی آید!

همه می زنند زیر خنده.

خنده ها که تمام شد ادامه می دهم راستش بعضی اوقات یاد بعضی ها می افتم که ایکاش بودند اما خوب این دلتنگی نیست. چون بعد فکر می کنم که خوب نیستند دیگر. بعدا همدیگر را می بینیم... من ایران هم که بودم همینجوری بود... فکر کنم واقعیت خنده دار این است که من هنوز عمیقا نفهمیده ام که آمده ام یک جای دیگر که بخواهد دلم تنگ شود. نمیدانم چرا ولی فکر می کنم توی یکی از شهرهای ایرانم حالا یه کم دورتر از شهرهای قبلی که توی ایران برای مدتی بوده ام... شاید به خاطر این که هرجا هم بود زندگی من همینجوری بود...

ک. میپرد وسط حرفمان که اینقدر که توی دنیای خودت زندگی می کنی!

دوباره همه می زنند زیر خنده...

 

پ.ن: از یه آمریکایی انتظار نگاهی در این حد فیلسوفانه رو نداشتم خداییش...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢

کارگران مشغول کارند- سوم به گمانم

یکم: جمعه بود که موبایلم نزدیک های 8 صبح زنگ خورد*. شماره از کارگاه د. است. با اکراه جواب می دهم. از پشت گوشی یک صدای سرحال بلند بلند داد می زند:

- سلام مهندس! بازم که خوابی... هاهاهاها

+ بله خوب! می دونید که... در خدمتم؟

- ببخسید به هر حال اما مهندس این کدای ساختمون "الف" نمی خونه که! 4.2 متر اختلاف داریم رو جای ستون ها!

+ نمی شه که؟ مطمئنید. اجازه بدید من چک کنم بهتون خبر می دم.

فایل نقشه را باز می کنم مختصات ها را چک میکنم. به نظر درست می آید. زنگ می زنم:

+ سلام به نظر که مختصات ها درستن... عجیبه! شما مطمئنید؟

- دست شما درد نکنه دیگه. خودم یه کاریش کردم. شما برو بگیر بخواب... هاهاهاها

+ خیره! ولی به هر حال من کدا رو چک کردم. درست بودن. شما دوباره یه بررسی بکنید.

- ما میخا رو هم کوبیدیم رفت! ها ها ها ها

خداحافظی می کنیم و خلاص!

 

دوم: سه ماه بعد می فهمند که مهندس سازه نقشه را برعکس مختصات زده بود و این ها سازه ساختمان را بر عکس اجرا کرده بودند. یعنی ورودی ساختمان رو به دیوار بود! نقشه های معماری را تغییر دادیم و یه چیزی شد که شما از نیم طبقه وسط پله میری توی ساختمون می رسی به یه سالن ورودی بزرگ رو به یه در ورودی بزرگ رو به دیوار! ... کلا در نگاه ما مایه آبروریزی مجری و خنده و تجربه ما!

سوم: چهار ماه بعد نشسته ایم دفتر همان کسی که پشت تلفن مکالمه بالا را انجام داده بودیم.

- مهندس! یه چیزی رو اما باید بهت بگم.

+ بفرمایید.

- این ساختمون "الف" رو اینجوری اجرا کردیم خیلی از طرح اولش بهتر شده به نظر من! بقیه هم تو کارگاه همین رو میگن... به نظر من خواست خدا بود!

+... سوال خمیازه

* دوستانی که خواننده های قدیمی هستند می دانند که یکی هشت صبح زنگ بزند به موبایل من نباید هیچ انتظاری برای این که جواب بدم می داشت! حالا برای ما خیلی جمعه و شنبه فرقی نداشت...


پ.ن: این را خیلی وقت پیش نوشته بودم و ترسیدم هیچ وقت منتشر نشود. حیف بود به هر حال خواست خدا منتشر نشود!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱

ببینید!

امیدوارم فیلتر نباشه البته...The Story of Stuff

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠