خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

یلدا یلدا یلدااا عشق ما دریا!؟

١. تحویل ها تمام شده است دارم مقاله های ملت را می خوانم و نمره می دهم. امشب یلداست و من به دیوان حافظی که دارم نگاه می کنم که قرار است برای ۵ ملیت فال بگیرم باهاش. برای ملتی که دو روز است فهمیده اند یک چیزی هست که بهش میگویند یلدا قرار است حافظ بخوانم و مثلا ممکن است بیاید: "شاه ترکان سخن مدعیان می شنود/ شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد!" بعد من باید چه خاکی بر سرم کنم؟ از حافظ بزنم یا خودم؟ یا مثلا بگم سیاوش کی بود، ماجرا چی بود و من اینجا چی کار می کنم؟ آقای حافظ همکاری لطفا! (٣ مرتبه)

٢. این وری که نگاه کنیم من شخصا نه سرافرازم از ایرانی بودنم و نه شرمسار. کلا فکر می کنم مسائلی که خودم انتخاب نکرده ام و تاثیری رویش نداشتم نه جای افتخار دارد و نه جای ناراحتی. به من چه؟... اما آن طرفی هم حال می کنم با این که یه سری آدم سال ها پیش می دانستند بلندترین شب سال کی است و این حرفا. با این که حس داشته اند به طبیعت حال می کنم. همین طوری... حالا ایرانی بوده اند خوب بهتر اما از هر جای دیگر که بودند دوستشان می داشتم. من خورشید را دوست دارم کلا. باحال است. حالا یه کمی دمایش را هم بکشد پایین این زمین گرمایی کم شود بیشتر هم ممنون می شوم.

٣. صبح کریسمس میخواهم بروم کلیسا با یکی از همکلاسی هایم و خانواده اش. بعد هم برویم خانه شان کادوی بچه هایش را بدهم بهشان. یادم رفت اسم نقشی که قرار است بازی کنم چی بود. اما فکر کنم نقش گوزن بابانوئل باشه. ؛)

۴. من یه برنامه ریختم برای این تعطیلات که یعنی ایکاش تعطیل نمی کردن. ظرفیت ندارم که تمام عقده های فروخورده تحقیقاتی، نرم افزاری، ورزشی و غیره در سه هفته و یا حتی کمتر.

۵. یعنی با کلی تاخیر حال کردم از این که بارسلونا، رئال مادرید رو ۵ تایی کرد.

۶. ۶ تای ۵٢!... (آقا این علی دایی چی شد راستی؟ ببخشید ببخشید عذر می خوام... اما کنجکاو شدم یه مدت بود بهش فکر نکرده بودم. حالا ما رو نکشونه دادگاه به خاطر این که یه مدت بهش فکر نکرده بودم. همین الان به جای تمام این مدت فکر کردم بهش!)

٧. اما فال امشب من...................:

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید /  که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش / زده ام فالی و فریاد رسی می آید...

٨. آفرین آقای حافظ!

٩. دم و بازدم همگی شما گرم و سر شما خوش

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠

خلقته داریم؟

همین الان آمده اینجا شاد و خرم... می گوید از صبح هیچ کاری نکرده ام.

گفتم نگران نباش. من هم همینطور. سیفون توالت گرفته بود گرفتارش شده بودم کاری نتونستم بکنم. امیدوارم داستان تو بهتر باشد. حالا وقت زیاد هست تا آخر هفته اما... می خندد.

می رود سر جایش اما بند نمی شود. می آید میگوید می دانی کجا بودم امروز؟

می گویم کلیسا که فرداست و یک لبخندی تحویلش میدهم که یعنی خودت بگو... ماجرایش را قبلا برای من تعریف کرده که پسری را دوست دارد که هر هفته همدیگر را توی کلیسا می بینند.

می گوید رفته بودم ناهار با یکسری از دوستاهام. بهم گفت تو باید یکی را پیدا کنی از تنهایی در بیایی اینجا.

می فهمم که با پسر یکشنبه هایش رفته بود. گفتم: خوب... چی گفتی.

سقف را نگاه میکند. با یک معصومیت بچه های دبستانی می گوید: بهش گفتم خوب یکی را برایم پیدا کند!... مکثی می کند و ادامه میدهد می دانی شاید همه جا اینطوری نباشد. اما در {اسم کشورش را میگوید} اگر دختری علاقه اش را نشان بدهد جذابیتش کم می شود برای پسر.... هوم؟

از این لبخندهای پدربزرگی می زنم که نمی دانم. من در این زمینه ها خیلی تجربه ای ندارم که بخواهم کمک کنم. خودت بهتر میدانی... فردا که کلیسا میرید یادآوری کن که کسی را برایت پیدا کرده یا نه؟ ؛)

خیلی جدی می گوید نه! نباید به رویم بیاورم. بعد همینطوری که دارد فکر میکند می رود بنشیند سرجایش و میگوید شاید هم گفتم! چشم هایش برق می زند.

می گویم: نگران نباش! شاید خودش گفت.

قند ته دلش آب می شود از شنیدن این حرف و من فکر می کنم که مگر این که ویکی لیکس پیدا شود و کاری بکند و روزی این عشق های ناگفته را رو کند وگرنه از زمانی که آدم ها همدیگر را نمی دیدند و ازدواج می کردند تا حالا که قبل از ازدواج رسمی کلا با هم زندگی میکنند یک قصه از هر زبان نامکرر است این قصه غم عشق به قول حضرت حافظ.

فکر کنم آدم و حوا هم کلی طول کشیده تا بعد از خلقت عشقشون رو برا هم رو کنن...خلقته داریم؟

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠

نیویورک- منهتن - گفتگوی دو بی خانمان زردپوش که هرکدام یک ساک چرخدار داشتند

- سلام ریچارد. چه خبرا؟

+ خوبم. خوب... اما خوب خیلی گرسنمه.

- اوه. منم. اما یه چیزی گیر میاریم به زودی.

+ هممم. آره. امیدوارم. (بلند بلند می خندد و همینطور که دور میشوند از هم میگوید)... راستی تنگزگیونگت مبارک!

- ممنون رفیق! برای تو هم.


و من منتظر بودم که بعدش تیتراژ فیلم مثلا بیاید بالا یا یه آهنگی پس زمینه بخواند به هرحال...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥

مصیبت نامه

امروز می شود دو ماه و حدود ده روز از ورود من و رو کم کنی عطار تا جایی که دلقک های ذهن من اجازه بدهند مصیبت نامه خود را به شرح زیر می نگارم:

١. زبان (فرهنگ): زبان این قدر قدرت دارد که بشود مصیبت اول و آخر شما در دیار بیگانه. دامنه گرفتاری ها از "الان چی گفت/گفتی؟" به "حالا اینی که گفت/گفتی منظورت چی بود؟" و بعدا به "حالا در جواب این باید چی گفت؟" تغییر می کند. معمولا ملت بعد از یک مدت کوتاه خیلی خوب فارسی را می فهمند ؛) و می رسید سر پله اول  که مثلا "ای که سیاهه چشمات" به زبان شما چی میشه؟

اینجا شما نمی دانید برای برادر، اخوی، داداش، عمو، جناب، رفیق، قشنگ، آقای محترم دقیقا چه معادلی باید به کار برد. خیلی هایش معادل ندارد چون معنایی ندارد اصلا... حالا این را بگیر برو تا این که شما در فارسی می توانی به یکی بگویی "خیلی می خوامت عوضی" و این یعنی عمیقا دلم برایت تنگ شده است یابو! :) ... مشکلات اینجاها رو می شود. اینجاست که باید بگویی "چطوری داداش من؟" هاواریویی است که اگر تو فارسی می فهمیدی بهت می گفتم... تو همان جواب خودت را بده راحت باش.

واژه ها جدای از پیشینه ای که دارند خاطره هایی هم دارند که فهمیدنش بیشتر از آن که سخت باشد زمان بر است. مثل بچه کوچک هایی که واژه ها را زبان که باز می کنند یاد می گیرند اما استفاده به جا از هر واژه عمری میطلبد که جا بیفتد برای آدم و شما آن فرصت را خود به خود ندارید. یا باید دل به دریا بزنید و بخندید و بخندانید و آرام آرام مثل همان بچه یاد بگیرید یا لذتی را که پیش از این از صحبت کردن می بردید را دیگر نخواهید برد.

امیدوارم بد ننوشته باشم. شما در مکالمات روزمره به مشکل نمی خورید. سرکلاس مشکلی نخواهید داشت. بحث اینها نیست. بحث این است که هزار و یک ظرافتی که در زبان مادری بلد بودید در این زبان تبدیل می شود به دو تا سه راه حل. ساده ترینش این است که می خواهید از یک شرکت رسمی به طور غیررسمی و به دلیل آشنایی یکی از اساتیدتان با آن ها وقت ملاقات بگیرید برای یکی از پروژه هایی که خیلی دل خوشی هم درباره اش ندارند صحبت کنید. نمی دانید باید نامه را با سلام عزیز دلم زلیخا/ مرد مومن شروع کنید یا دوشیزه مکرمه مجلله/برادر ارجمند تازه معمولا کلی باید تحقیق کنید که این اسمی که اینجاست حالا مرد است یا زن است.

یک بار وسط کلاس یک غریبه ای در را باز کرد آمد تو یک نگاهی کرد و بعد سوالاتی پرسید از بچه هایی که نشسته بودند آن ته و رفت و توی این ١٠-٢٠ ثانیه من فکر می کردم که اگر فارسی بود الان چند صد مراتب برخورد از "هوی عمو" و "شما راحتی؟" تا "ببخشید مشکلی پیش اومده؟" را داشتم اما الان دو تا جمله بیشتر بلد نیستم که تازه هر دو تایش تقریبا یک معنی می دهد که می تونم کمکتون کنم؟

الان که فکر میکنم شاید این هایی که گفتم برای خیلی ها مشکل نباشد. بستگی دارد که چقدر با زبان زندگی کرده باشید. چقدر از استفاده از واژه ها لذت برده باشید پیش از این... البته تمام این هایی که گفتم در طرف مقابل هم معنی پیدا می کند. یعنی طرف مقابل واژه هایی را به کار می برد که شما بار معانی همراه واژه را نمی دانید و حالا خر بیار و باقالی بار کن (الان فصل باقالی که نیست؟). مثال ساده اش این است که من یزد و اصفهان را می فهمم اما آلاباما و مرینلند را نه... این دیگر ربطی به سابقه ذهنی شما ندارد.

٢. غذا: من چی بگم الان که شما بفهمید؟! اینجا همه چیز به هرحال پیدا می شود اما غذایی که من میفهمم نمی شود... من کلا در زندگی هر وقت که از خواب پا میشدم به این فکر می کردم که وعده بعدی غذا را چه باید کرد. دانشگاه که می رفتم، وارد دفتر که می شدم، آموزشی که بودم، مرکز ... فرقی نمی کرد کلا غذا برای من خیلی مهم تر از آن است که بتوانم بیخیالش شوم. من نمی دانم آدم غذا می خورد که کار کند یا کار می کند که غذا بخورد اما به هر حال از این دو حالت خارج نیست! ؛)

به علت کمبود وقت تا همین جا را داشته باشید تا من بعدا یه پست جداگانه درباره غذا بنویسم.

٣. شان اجتماعی: این را هم وقتش را ندارم که بنویسم فعلا به توانایی های خوانندگان در این زمینه هم اطمینان می کنیم...

۴. غذا: یه بار دیگه نوشتم برای یادآوری... چون خیلی مهمه! و سه بار در روز حداقل اتفاق میفته خواستم تاکید کنم که یادتون نره... اصلا این غذا اینقدر مهم بود در زندگی من که باقی مصائب رو یادم رفت... کلا یک ماجرای روی اعصاب در زمینه غذا خوردن در اینجا تنهایی غذا خوردن است. از معدود جاهایی که من یادم می آید ایران نیستم مواقعی است که تنهایی غذا می خورم کاری که در فرهنگ این ها خیلی طبیعی است به هر حال... آها می رسیم به بحث شیرین غربت...

5. غربت: این یکی فعلا به سر من نیامده اما چیزی است که آدم ها را می گیرد. حالا جدای از این که آدم ها در این زمینه با هم فرق دارند، من همکلاسی های خوب و همراهی دارم و احساس تنهایی نمی کنم. کلا اینقدر کار سرم ریخته و یا سرم میریزم که فرصت برای این که احساس تنهایی کنم نداشته ام و فعلا که غربت من را نگرفته است. هر وقت گرفت یک آه و ناله ای راه میندازم اینجا همتون بشینید گریه کنید...

احتمالا اگر یک روز از صبح تا شب تنهایی غذا بخورم هی می فهمم که ایران نیستم و تنهایم و غربت میاید من را می گیرد. بعد دیگر با غربتم که خوب یعنی باز هم تنها نیستم. حالا امتحان میکنم خبر می دهم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠