خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

برسد به دست بعضی ها!

بالاخره شد آنچه نباید می شد. تمام این مدت من هر کاری کرده بودم در محدوده ای بود که کارم به مسئول کامپیوترها نکشیده بود و مثل یه آدم عادی باهام برخورد میشد که حالا زیاد تو کامپیوتر لبه... به طور معمول محدودیت هایی که تو شبکه ها هست رو من به روش های خودم دور می زنم. دو سه بار هم یه کارهایی رو درخواست کردم ازشون که حال کشف و شهود نداشتم و معمولی راه افتاد. بعد این آخری رو گفت که نمی تونیم... حالا یه کاری کردم تو این دو روز تعطیلی که امروز من رو تو راهرو دیده میگه: "باشه! نصبش می کنم. شبکه رو نیار پایین... دو ساعت بهم وقت بده فقط!"

برسد به دست بعضی ها که خودشون بهتر از همه میدونند... یعنی قشنگ خاطرات اومد جلوی چشمم. :))

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢

بگم و برم فقط

یعنی من عاشق این آمریکاییام که صبح میان خیلی جدی درباره این که دو تا شریک شرکت شکلات سازی فلان از هم جدا شدن ١٠ دقیقه بحث و تبادل نظر می کنن آخرشم که واااو کووول! آی دیدنت نو دات!... مقایسه کنید با این که "آقا این جوکه رو شنیدی؟" ... حالا شما بگید من شرق زده ام اما من دومی ترجیح میدم به هر حال!‌ :)

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٠

اتاق 321: خلیفه مسلمین وارد می شوند!

+ الان می تونیم صحبت کنیم؟

- باشه بعد از سخنرانی... من برمیگردم بالا.

+ سخنرانی که هست؟

- هارون الرشید

+ کی؟!

- =))

 

* کریم رشید اومده بود صحبت کنه.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤

چایی با طعم توت فرنگی با پیتزای گیاهی که طعم جلبک آبی دریای سیاه بده لطفا!

اومده پیش من سلام می کنه بعد داره می خنده همینجوری.

- به چی می خندی؟

+ به سلیقه غذایی آمریکایی ها!

- جدی؟ چرا؟

+ رفته بودیم فستیوال غذای یونانی. بعد فکر می کنی دوست من تو اونجا چی می خواست بخوره؟

- نمی دونم. چی؟

+ چیزبرگر یونانی!!!


توضیح اینکه: خودش آمریکاییه و من یه بار کلا براش توضیح داده بودم که چقدر سلیقه غذایی آمریکایی ها رو که همه چی رو با هم قاطی می کنن (مثلا تو چایی سبز cream میریزن اگر بخوای) و با اینکه همه چیز رو با طعم یه چیز بی ربط دیگه میخورن (چایی با طعم هندوانه؟!) برای من خنده دار و دور ذهن بوده اون روزهای اول... حالا این وجه جدید قضیه بود که از دید من پنهان مانده بود تا حالا...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۳

بله آقا... اون موقع ها یه بلاگ خودش کلی بود

با اینکه من هیچ وقت جایی در دنیای واقعی مصطفای خشت اول نبوده ام و استقلالم را از این صفحه با تمام قوا حفظ کرده ام. با همه تصویرهای غلطی که این صفحه از من به آدم ها داده است. با همه سختی هایی که زندگی عریان این طوری برای خودش دارد به خصوص با جامعه قضاوت گری که ما داریم... با همه این ها باید بگویم به دلایلی که نمی دانم خوشحالم که آن هشت سال پیش که سیزده به در بود و من رفته بودم آرش را ببینم حرف وبلاگ شد و من الان این صفحه را دارم برای خودم از تمام این دنیای بی انتهای مجازی.

گیرم که حالا هیچ وقت خودم هم نفهمیدم که بالاخره این جا چه جور وبلاگی است و تقریبا هر سال همین موقع ها  این سوال را از خودم می پرسیدم امسال دیگر برایم مسلم بود که این جا برای هر منظوری که هست فعلا برای من جواب می دهد امیدوارم برای کسانی که این جا را به هر دلیل می خوانند هم همینطور باشد.

با این که از اون حرفهاست و کلا به قیافه من نمی آید اما دیگر بعد از هشت سال احساس دارم نسبت به این صفحه یک جورهایی... به قول مسعود با هم نفس زده ایم... در بعضی از بدترین و بهترین  روزهای زندگی ام  اینجا نوشته ام . گیرم خیلی ها را منتشر کرده ام خیلی ها را نه. اینقدری هست که با همه محدودیت های پرشین قشنگ هیچ وقت نقل مکان نکردم به جای دیگر... اینطوری خلاصه!

دم شما گرم و سر شما خوش و سیزده تان به در بگید که دیوار بشنوه...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢

خاطرات اتاق 321

١.

- تو الان ٣ روزی هست داری این یه تراک رو گوش میدی؟

+ تو از کجا میدونی؟

- میشنوم خوب!

+ :). آره... من کلا اینجوری گوش میدم یه تراک رو همینجوری پشت سر هم...

- باید خیلی دوست داشته باشی این یه تراک رو. چی میگه حالا؟

+ هوووم... (یادم نمی آید که چه بود آهنگ!)

- خوب همینه می تونی این همه مدت بهش گوش بدی!

+ ...

 

٢.

می آید می زند پشتم. هدفون را برمی دارم که هوم؟

+ ببین تو باید کم کم بری یه لپ تاپ برا خودت بخری... بعد می تونی از این اتاق بری بیرون!

- =))

 

*اتاق ٣٢١ اتاق کامپیوتر اینجاست و نسبت مدت زمانی که من در این اتاق هستم به مدت زمانی که در دانشگاه هستم مثل نسبت زمانی از کودکی است که در صف نانوایی ها بودم وقتی که در مدرسه نبودم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸

اعتماد به نفس در حد محمود

یه رفیق داریم هر جا می رفت/میره خواستگاری دو هفته بعد دختر خانم می رفت خونه بخت. خودش میگه بس که قدمم خیره. من ضمن احترام به این اعتماد به نفس رفیقمون نظرم این بود که ملت مقایسه می کنن خوب. هر کی بعد تو میاد طرف با تو مقایسه می کنه و ...

...حالا می دونم ربطی نداره اما من با هر کی همگروه می شم کارش می کشه به این که بهم میزنن و گریه و آه و زاری و افسردگی! حالا من نمی دونم من قدمم بده یا اینکه کلا با من مقایسه می کنه!... بالاخره باید یه توجیهی بتراشم که تحمل کنم دیگه... والا!... ؛))

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٥