خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

رضا یزدانی

من این کشتی رضای یزدانی را هر چند وقت یک بار نگاه می کنم. فینال قهرمانی آسیاست به گمانم. به من انرژی می دهد. این آدم نمونه کامل آدمی است که با تمام وجود برای بردن مبارزه می کند و می برد چون چاره ی دیگری برای بقیه نمی گذارد.

وقت اول را می بازد در اثر یک بی دقتی. بعد در وقت دوم در حقش ناداوری می کنند و تا باخت چندین ثانیه بیشتر فاصله ندارد اما خوشم می آید که اصلا به داور هم نگاه نمی کند چه برسد که اعتراض کند و فقط مبارزه می کند تا که می برد. در وقت سوم یک اشتباه بزرگ می کند در حدی که گزارشگر برنامه هم اظهار ناامیدی می کند از برد رضا یزدانی و اینجاست که می بینی که این آدم آمده بود که ببرد و انگار نه انگار. آخرش هم از بالا حریف را می برد روی پل، سه امتیاز می گیرد و برنده می شود... خلاص!

 

دیروز وقتی که در المپیک مصدوم شد و بعد عین دیوانه ها با آن پا برگشت که کشتی بگیرد تعجب نکردم وقتی که افتاد و دیگر نتوانست بلند شود هم جای تعجب نداشت. اسمش را هر کس هر چیزی می خواهد بگذارد. غیرت، جنگندگی، دیوانگی و یا حتی حماقت. روح من یکی را که تسخیر کرد!

امیدوارم مسئولین ورزش ایران یادشان باشد که رضای یزدانی با چه شرایطی جنگید و چرا مصدوم شد. یادشان باشد که قبلش دو کشتی را برد که هر کدامش یک فینال زود هنگام بود. می ترسم که دلاوری رضای یزدانی زیر سایه حذف از مسابقات در آن مملکت نتیجه گرا فراموش شود و بعد بشود آنچه که نباید...

داستان رضای یزدانی زیر آوار زلزله آذربایجان مدفون شد و درست که آن کجا و این کجا اما به هر حال این آدم ها باید بیشتر از اینی که هست قدر نهاده شودند. آنچه برای احمدرضای عابدزاده و مصدومیتش پیش آمد هم خیلی دور نیست. بالاخره امیدوارم یک چیزهایی را از گذشته یاد گرفته باشیم.

رضای یزدانی عزیز! حقا که لایق نام پلنگ مازندرانی و به قول آقای عامل پلنگ وارانه جنگیدی! دم و بازدمت گرم و سرت خوش. نوشتن این چند خط کمتر کاری بود که به ازای تمام لذتی که از تماشای کشتی هایت برده ام می توانستم انجام دهم. ای کاش بیشتر از این در توانم بود...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٢

پوزش می طلبم ها! - قسمت اول

توجه: این سری از نوشته ها (اگر سری بشود) مخاطبان حقیقی دارد! شاید باید برای هر کدامشان جدا جدا ایمیل می زدم اما احساس کردم که خیلی از این ها را باید بیایم جلوی چشم همه بگویم. احساس می کنم که باید بقیه هم بدانند که من چه کرده ام در حق این افراد که معمولا سبب رنجشان از من شده است... در مایه های پیغمبر خدا که همه را پیش از مرگش در مسجد جمع کرد! نزدیک شدن به سی سالگی کم از احساس نزدیک شدن به مرگ نداره ؛)

 

1. مهدی حمزه نژادی

مهدی حمزه نژادی مدیرمسئول نشریه ایوان بود. ایوان نشریه دانشجویی هنرهای زیبا بود. مهدی و سعید گلستانی و یه چند تا دیگه از بچه های قدیمی دیگه خیلی زحمت کشیده بودن که به هر طریقی مجله رو زنده نگه  دارن. مدیر مسئولی مجله طی مراحلی و در سفری در ماسوله به من سپرده شد و مهدی یه سی دی از کارهایی که تا اون موقع کرده بودن رو داد به من. ایده این بود که مجله سرپا بمونه و من می دونم که این خیلی برای مهدی مهم بود.

اما من بعد از این که کار شروع شد به این ایده رسیدم که کلا چاپ مجله ی دانشجویی کار بیهوده ای است. من شخصا فکر می کردم که با اومدن اینترنت و این که همه دسترسی به مطالب دارن دیگه دلیلی نداره که ما بیام یه سری مطالب رو که بچه ها جسته گریخته دارن برداریم چاپ کنیم یا یه سری مطلب ترجمه کنیم و منتشر کنیم روی کاغذ و حالا کی بخونه یا نخونه. به همین دلیل هم هیچوقت مجله ایوان با مدیر مسئولی من منتشر نشد و سی دی (دی وی دی) مجله دست من ماند!

یه سری ایده های دیگه بود که از ایوان به جای مجله برای انجام کارهای دیگه ای استفاده بشه که هیچ کدام مداوم انجام نشد. یکی اش مثلا این بود که ما استادا رو و دانشجو ها رو دعوت کنیم و جلسه بزاریم (بذاریم؟) و استادا پاسخگو باشن به روش تدریسشون که یک بار هم انجام شد و آتلیه 3 و 4 معماری اومدن و جلسه برگزار شد و فکر می کنم جلسه خوبی هم بود اما مستمر نبود و به هر حال بعد هم ما فارغ التحصیل شدیم و هم مهدی این ها هم و مجله ایوان کلا به تاریخ پیوست.

فکر می کنم که شاید اگر فلسفی نشده بودم و مجله رو هر چی که بود منتشر می کردیم الان شاید نسل بعدی قابلیت هاش رو در فرصت مناسب تشخیص می داد. شاید یه محفلی می شد که آدمای با استعداد و دغدغه مند دانشکده با هم آشنا می شدن. نمی دونم. به هر حال بهتر بود که درش تخته نمی شد!

خلاصه که آقای مهدی حمزه نژادی! بنده معذرت می خواهم از این که ناامیدتان کردم و شد آنچه که نباید می شد.

با احترام

مصطفی

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧