خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

و حالا که دارد می شود دو سال ...

الان که بعد از سه شب بی خوابی و کم خوابی کلا خوابم نمی برد یهو استاتوس یکی از دوستان رو توی فیسبوک دیدم و یاد میاید که تا چند روز دیگر می شود دو سال که من وارد ینگه دنیا شده ام  و تا چند روز دیگر + 4 روز سی سالم می شود. اصلا در لحظه انگار که واجب کفایی باشد که باید یک چیزی بنویسم می آیم در این صفحه کذایی که اول دومی را بگویم و آن این که آقا سی سالگی خیلی حس خوبی است. همزمان احساس می کنم که خیلی خوب پیر شده ام و خیلی جوان ام!‌

اما دومی اش این می شود که باید سالگرد بگیرم برای آمدنم هر سال که رسم است و بپردازم به این که از کجا آمده ام/آمدنم بهر چه بود و الی آخر (اوه اوه! من یادم اومد که به یه ایمیل از چند روز قبل جواب نداده ام...)

(... بازگشت پیروزمندانه پس از پاسخ به ایمیل). خوب چند تا نکته قبل از این که بخواهم ادامه بدهم:

یکی این که همه این ها یک جورهایی کلی است و می تواند مثال های نقض داشته باشد.

دیگری این که همه این ها تجربیات من نوعی است و هیچ معیاری برای سنجش آنچه ممکن است برای یک نفر دیگر اتفاق بیفتد نیست. اگر من را نمی شناسید و یا نوشته های قبلی این وبلاگ را نخوانده اید به طور خلاصه ذهن من مشابه تصویر پایین کار می کند، یعنی من به یک سری موارد در زندگی می پردازم و به بخش های دیگر زندگی کلا اهمیت نمی دهم.

 

 

دو دیگر این که استراتژی حل مساله من در زندگی هم این گونه است که اگر می توانی تغییرش بدی تغییرش بده اگر نه که بهش فکر نکن! در هر دو حالت خلاص!

برای این که بدانید استانداردهای زندگی هم از نظر نویسنده از یک زندگی خوب چیست این کل بساطی است که بنده دو ماه قبل موقع اسباب کشی داشتم و بسیار از بابت آن خوشحالم. البته دو تا کتاب هم دارم که تو دفتر بود و باید اضافه کنید.

 

سه دیگر این که من مجبور نبودم که بیایم و مجبور هم نیستم که بمانم. ایده این بود که من میایم اینجا و بعد از یکسال برمی گردم به ایران سر کار و زندگی خودم که خوب اتفاق نیفتاد و من ماندگار شدم... نوشته های من با نوشته های کسی که مجبور به مهاجرت شده باشد متفاوت خواهد بود.

در نهایت این که من در اینجا هیچ وقت بار نخورد که با جماعت ایرانی ها بگردم. این را هم می توانید اضافه کنید تا این که سه بعدی و شفاف مختصات نویسنده دستتان بیاید.

اما اصل مطلب:

این که چرا آمده ام هنوز برای خودم سوال است. یعنی الان می توانم یک پاسخ هایی دارم ولی همه این پاسخ ها در طول این مدت و بعد از جواب دادن چندین و چندین باره شکل گرفته است و هنوز برای خودم خیلی مشخص نیست که در لحظه چه شد که به این تصمیم انجامید اما به هر حال ساده اش این است که احتمالا خوش نمی گذشت! این از آن چیزهایی است که آدم های اطراف آدم بهتر از خود آدم می توانند درباره اش حرف بزنند. از آن واضح هایی که این قدر واضح است آدم سختش است که باور کند!

اما این که چرا ماندم اینجا خیلی واضح تر است. از پایین هرم مازلو شروع کنیم بریم بالا:

1. اشتغال: من شانس آوردم و راحت دو سه ماه قبل از فارغ التحصیلی کار پیدا کردم.  مساله اشتغال بخش مهمی از پایین هرم مازلو رو پوشش می ده.

2. کنجکاوی: این مساله همراه شد با حس کنجکاوی که خوب این همه راه که اومدم  بذا ببینیم کار کردن اینجا چطوره؟ کلا فکر می کنم یکی از دلایلی که بلند شدم و آمدم اینجا هم همین کنجکاوی بود و تجربه گرایی... به قول یکی از دوستام اینجا (آخ! آخ! من باید درباره این John یه مطلب بنویسم. حیفه این بشر با این همه استعداد... به هر حال!) مصطفی جای "چرا" معمولا از "چرا که نه؟" استفاده می کنه! هرچند که این تجربه گرایی بارها من رو به مرز گریه رسونده اما به هر حال چون بهترین لحظات زندگیم رو هم بهم هدیه داده بهش ادامه می دم.

3. به دنیای واقعی خوش آمدید: یعنی اگر فقط یک دلیل باشد که من را برای ماندن اینجا ترغیب کند ورود آدم به دنیای واقعی است. زندگی در ایران... (برای من کار و پرداختن به دغدغه های مربوط به آن بخش بزرگی از زندگی است. وقتی کلمه زندگی را می خوانید لازم است که به این نکته توجه کنید).  بله! زندگی در ایران مثل زندگی در یک جزیره است یا یک سیاره ای در منظومه شمسی نزدیک زمین!

ارتباط با دنیای واقعی برای ماندن در ینگه دنیا مرا کفایت خواهد کرد! ارتباط نه فقط زندگی آدم را آسان می کند، آغاز تاثیرگذاری هم هست ( آقا این گذار و گزار ما رو به باد فنا داد! با چشم خطاپوش خودتان از اون هایی که احتمالا غلط خواهد بود بگذرید...). یعنی من اینجا پایتون رو در یک هفته شروع کردم و آخر هفته چند تا اسکریپت داشتم که به جای یه سری رویاهای قدیم داشت جلوی چشمم کار می کرد... چون اینترنت واقعی بود! منابع در دسترس بود! آدم های واقعی به ایمیل هایت جواب می دادند. اینجا اینترنت همان جایی است که همه اطلاعات هست و در دسترس است نه این که جایی که ظاهرا اطلاعاتی باید باشد اما شرمنده فعلا در دسترس نیست یا لااقل برای شما نیست.

الان تو این صفحه از 13 تاش 3 تاش از اون چیزهایی که من درخواست کردم و خوب الان اونجاست و این یعنی یه روزی خلاصه اضافه می شه به دنیا! من اینجا می تونم به خیلی آدم های بیشتری کمک کنم و از خیلی آدم های بیشتری کمک بگیرم. نمونه بارز دیگرش همین پینه دوزی است که عمری در ایران مجالی برایش پیدا نمی شد. دکتر کاری جمله بسیار زیبایی داشت به این مضمون که در ایران آدم در مرز چالش ها دست و پا می زند تا این که در مرز دانش ها کاری بکند. اینجا این مرز چالش ها خیلی کمرنگ تر است و من این را خیلی خیلی خیلی دوست دارم!

از همین جا بگیرید برسید تا به این که وقتی هر جنسی رو از عطر و ادکلن تا لباس و شکلات و لپ تاپ را  که می خواهی بخری نباید از خودت بپرسی "اصله یا نه؟" چه بسیار انرژی که در همین سوال کلیدی از آدم ها هدر می شود در مرز پرگهر و نباید که بشود.

4. زندگی برای زندگی: این یک مقدار شاید مزه شخصی اش بیشتر از بقیه دلایل باشد اما برای من از آزاردهنده ترین مسایل در ایران این چرخه باطلی است که شما هر کاری را برای کار دیگری می کنید و این خیلی طبیعی هم شده و اصلا کسی را اذیت نمی کند. نمونه اش کلیشه ایش این است که شرکت در انتخابات برای زدن مشت محکم به دهن استکبار است!... جان من! یک بار دیگه این جمله رو بخونید و بهش فکر کنید!

نمونه غم بارش این است که آدم ها برای دیگران زندگی می کنند. یعنی خیلی از تصمیمات در ایران برا اساس این که بقیه چه فکر خواهند کرد/ می خواهند گرفته می شود و بدبختی این است که بقیه انتظار دارند تو هم همان کار را بکنی وگرنه یا زشت است یا بقیه ناراحت میشوند یا چه می دانم به هر حال رسم است.

در این جا من از هفت دولت در این زمینه آزادم و هر کاری را که انجام میدهم فقط به خاطر نفس همان عمل انجام میدهم و نه کسی ناراحت می شود و نه کسی خوشحال نه کلا چیزی رسم است! اگر هم رسم است برای خودشان اینجا رسم است من از یک فرهنگ دیگری آمده ام! [این قسمت آخر استفاده بهینه از زندگی در یک فرهنگ بیگانه است.]

5. انتخاب و پاسخگویی: در ادامه زندگی در دنیای واقعی آدم اجازه انتخاب پیدا می کند و چون هر چیزی را بر اساس همان "زندگی برای زندگی" انتخاب کرده است، خود به خود مسئولیتش را هم به عهده می گیرد. از سوی دیگر به خاطر این که هزار و یک محدودیت و چالش جلوی آدم نیست دیگر هیچ بهانه ای برای آدم نمی ماند. انتخاب ها هست. انتخاب می کنی، ادعا می کنی و امتحان می کنی. چه بشود و چه نشود لااقل می فهمی که چند مرده حلاجی! این یکی را هم دوست دارم... تعدد انتخاب به آدم این حس را می دهد که زندگی هنوز جذاب است و ادامه دارد.

6. 6 تای 52!

7. تمایز و قدردانی: شاید این مطلب ثمره رقابتی بودن زندگی در اینجاست اما تمایز میان خوب و عالی را آدم در این جا کاملا احساس می کند. در خیلی از موارد از آدم به خاطر این که یک مطلبی را از خوب به عالی ارتقا بدهد به طور واضح قدردانی می شود. این مطلب کلا در ایران یک جوک تصویری است که خیلی از آدم های ایده آلیست و مته به خشخاش گذار (گزار) آن را زندگی می کنند. نمونه زنده اش امیر علی. بگذارید این طوری بگویم که کلا در ایران مایه گذاشتن برای رساندن متوسط به خوب و عالی آدم را به فنا می دهد تمایز و تقدیر و این ها که کلا "ان ا... مع الصابرین!"

8. احترام به حریم خصوصی: به جان خودم این خیلی مهم است! احترام به حریم شخصی  چیزی است که زندگی را برای آدم ها آسان می کند. در ساده ترین حالتش این که سوال هایی که نباید بپرسند را از آدم نمی پرسند به آدم احساس امنیت روانی می دهد. مسایل شخصی زندگی آدم جزء املاک شخصی دیگران نیست که هر چند وقت یک بار به آن سرکشی کنند! البته که غیبت می کنند، کنجکاوند که بدانند اما نمی آیند توی صورتت با حالت متوقع بپرسند که تو الان دقیقا چی کار می کنی و چقدر درآمدته؟... آها! اصلا این ماجرای توقع!

9. توقع نابجا: این یکی از آن چیزهایی که حتی بعد از دو سال من را از تماس تلفنی با آدم ها بر حذر می دارد. یعنی یک لیست طولانی از توقع های بی جا در آن فرهنگ گریبانگیر همه متولدین همه دوره ها می شود و خوب در صورت عدم توجه به بی ادبی تعبیر می شود. این یکی خیلی ارزش توضیح دادن ندارد چون چیزی است که هست و من هم نمی توانم تغییرش بدهم و از طرف دیگر نمی خواهم/نمی توانم به انجام دادنش تن در بدهم. یک تفاوت اساسی دیگر هم با بقیه موارد دارد و آن این که این مورد در این سوی دنیا نیست و همین نبودنش خوب است بر عکس موارد بالا که بودنش خوب بود.

حالا البته نه این که من خیلی خودم را در این زمینه اذیت کرده باشم اما به هر حال احساس گناه که کرده ام در برخی از موارد.

10. صداقت: این جا آدم ها در حدی که من دوست دارم رک نیستند و البته خیلی از چیزها را مثبت تر از آنی که هست می گویند و یا فقط خوبی ها را می گویند اما این ها برای من آنقدر مهم نیست مادامی که آدم های اطرافت به دروغ گفتن و دروغ شنیدن عادت نکرده باشند! به طرز خوبی یاد گرفته اند که چیزی را که دوست ندارند نگویند به جای آن که دروغ بگویند. من این را خیلی دوست دارم چون می شود روی حرف آدم ها حساب کرد. [در همین زمینه چند خط پایین تر خطبه دوم را بخوانید!!!]

اگر الان با خواندن این ها فکر کردید که من در اینجا خیلی از شرایط راضی هستم اشتباه گرفته اید! روزی نیست که من اظهار نارضایتی از این شرایط نکنم و غر نزنم! اصلا اگر تغییری هست از همین نارضایتی از شرایط موجود است و خوب بعید می دانم برکسی پوشیده باشد که اینجانب چقدر غر زدن [فعال] را دوست دارم! باور بفرمایید!

پایان خطبه اول!

آغاز خطبه دوم:

من این آهنگ را یک روز کامل است که دارم گوش می دهم و هر وقت که می رسد به ترجیع بندش یاد لحن احسان می افتم اما در کنار آن هر بار تقدیمش می کنم به آن آقایی که هیچ وقت یاد نگرفت که بشمرد. آن از 63 درصد و این هم از نزدیک شدن به پایان 8 سال مهروزی؟... "از کجا می دونید؟"... همون شما این آهنگ رو قسمت ترجیع بندش رو بذار رو تکرار و گوش بده... مردک!

پایان خطبه دوم و من بروم بخوابم که شب از نیمه گذشت و دیده باز است و فردا ساعت 10 قرار فوتبال را خواب بمانیم بد می شود!

 

پ.ن. این را هم از وبلاگ دوست یکی از دوستان بخوانید به عنوان مطلب مرتبط...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
تگ ها :

دوبی! دوبی!

Study finds Abu Dhabi is too cold for comfort...

 

The British economist Tia Kansara has spent the past three years studying 20 buildings, measuring indoor temperatures and interviewing more than 1,000 occupants.

"Quite a lot of people were saying it was too cold in their buildings," said Ms Kansara, who is conducting the research as part of her doctoral thesis at University College London. "It would be at least 80 percent of the people surveyed who said it was too cold."

این رو دست به دست بدید برسه به قریب بالاتفاق ساختمان های دولتی و همچنین بازار تهران و کلیه آنهایی که فکر می کنند دمای آسایش آنی است که در تابستان با کت و شلوار و در زمستان با زیرپیراهنی احساس آسایش کنند. این البته تحقیق نمی خواست خیلی برای اثبات اما حالا که یکی رفته سه سال کار کرده به هر دلیلی، آدم بهتر است که استفاده کند.

 

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٧

اول نیاز بود بعد جوابش را آدم پیدا می کرد... عرض می کنم چرا!

ما یک درسی داشتیم به نام متره برآورد و مدیریت کارگاهی (یا یه اسم مشابه) که مهندس تقی زاده درس می داد. من این کلاس رو همون ترمی داشتم که می رفتم خرانق. این بود که صبح حدود 6 اون طرف ها با قطار می رسیدم تهران. بعد می رفتم نمازخونه راه آهن تمرینات مربوط به کلاس رو حل می کردم و بعد اتوبوس رو سوار می شدم می رفتم دانشگاه و تنها کلاسی بود که در تمام عمرم ساعت 8 صبح برگزار می شد و من همیشه سر وقت حاضر بودم! کلاس تو آتلیه 3 بود به گمانم و من در دورترین فاصله ممکن می نشستم و تا آغاز کلاس یه چرت حسابی می زدم.

من  با همه علاقه عجیبی که به مدیریت پروژه داشتم (بخش دوم درس) هر کاری می کردم تو کتم نمی رفت که بشینم یه نقشه رو اندازه بزنم که مثلا اینقدر سنگ قرنیز داره، بعد این رو بنویسم توی یه جدولی، بعد برم یه دفترچه ای رو باز کنم که ببینم این حالا متری چنده، بعد این ها رو در هم ضرب کنم ببینم چقدر در میاد! یعنی خوب من فکر می کردم که من که این ها رو یه بار تو CAD کشیدم بعد هر لایه هم معلومه که چیه، خوب باید یه راه ساده تری باشه نسبت به این که من همه رو دوباره بشینم اندازه بزنم...

یکی دو بار از مهندس تقی زاده پرسیدم که یعنی واقعا نرم افزاری برای این کار نیست؟ که ایشون با لبخندی می گفتن اگر دوست دارید شما می تونید یه نرم افزار براش بنویسید! (اون موقع آرشیکد بود البته که احتمالا به طور ناقص می تونست کارهایی بکند اما من بی خبر بودم) و این ماجرا تا آخر ترم در ذهن من ادامه داشت و من به جز همان چند روز آخر که وقت گذاشتم و یک پروژه را از سر تا ته محاسبه کردم هیچ وقت دیگری را برای متره و برآورد در عمر دانشجویی اختصاص ندادم.

اوج ماجرا این بود که یک بار ایشون پرسیدن که خوب میزان ضدزنگ سازه فلزی رو بر اساس چی حساب می کنیم؟ از جلوی کلاس هم شروع کردن که خانم فلانی شما چی فکر می کنید؟ آقای فلانی شما چی فکر می کنید؟ (و خوب جواب این سوال و سوالات مشابه چیز پیچیده ای نیست. شما ممکنه که فکر کنید بر اساس مساحت سازه است که کلا به عقل جور در نمیاد چون محاسبه اش کار وقت گیر بی موردیه. اما حتی اگر غلط هم فکر کنید به محض این که آیتم مربوطه رو تو فهرست بها نگاه کنید جلوش نوشته بر اساس کیلوگرم سازه یا هر چیز دیگه! خوب یعنی آدم همه آیتم ها رو که حفظ نمی کنه اونجا نوشتن که آدم نگاه کنه!)... به هر حال ایشون رسیدن به من! و با لبخندی گفتن که خوب جناب مهندس صادقی پور! شما بگید که ما این رو بر چه اساسی حساب می کنیم؟

من هم نه گذاشتم نه برداشتم و گفتم که صادقانه بگم آقای تقی زاده! من فکر می کنم مدیریت پروژه خیلی جذاب و به درد بخوره ولی برای من یکی وقت گذاشتن برای محاسبه متره برآورد حس عقب مانده های ذهنی رو می ده!... ایشون هم بعد از چند ثانیه که مطمئن شدند در پاسخ من نه حرفی از کیلوگرم بود و نه از مترمربع در پاسخی دندان شکن یادآوری کردند که 2 تا 5 درصد قرارداد را اختصاص می دهند برای همین کاری که شما می خواهید بدهید به عقب مانده های ذهنی...

من هم احتمالا باید گفته باشم که نوش جان شان یا چیزی مشابه آن! به هر حال جوابم را الان یادم نمی آید اما این را خوب یادم می آید اولین باری که Revit را دیدم و کشف شد که نقشه ها وصل شده است به جدول ها از شادی بالا و پایین می پریدم. نمی دانم به چند نفر آن روز زنگ زدم یا ایمیل زدم که آقا این Revit را دریابید که خوب لعبتی است... یادم هست که اولین پروژه ای که با Revit کشیدیم چه حالی داشتیم با حسین و منتظر بودیم که نماینده کارفرما زنگ بزند بگوید این ها را در اجرا تغییر دادیم، می توانید جدول مساحت ها را به رو به روز کنید و ما حالی ببریم که چرا که نه!؟ ضخامت دیوارها را درنظر بگیریم برای مساحت یا نه؟ یا اصلا می خواهید هر دو را داشته باشید؟

همین داستان را داشت وقتی SketchUp آمد و مایی که مدت ها دوربین ها را در CAD تنظیم کرده بودیم بار دیگر پرواز کردیم از شادی یافتن یکی دیگر از آن چیزهایی که گفتند یافت می نشود گشتیم ما! اگر از خواننده های قدیمی این وبلاگ باشید داستان مشابه را برای شبیه سازی احتمالا خوانده اید و صد البته که داستان مشابه ای بود برای نرم افزارهای پارامتریک...

یعنی حالا درست که خیلی بدیهی به نظر می رسد اما خواستم یادآوری کنم که ترتیبش این است که شما اول یک سوالی/نیازی دارید بعد می گردید دنبال جواب بعد که جواب را می یابید، در نواحی سوق الجیشی عروسی برپا می شود و دست افشانی می کنید و از ابزاری که یافته اید استفاده می کنید و باقی ماجرا!

یک اتفاقی که این روزها افتاده است معکوس شدن ماجراست. یعنی انگار یک بختکی افتاده است که همه آدم ها برای همه پروژه ها باید از همه ابزارها استفاده کنند وگرنه بد می شود! تازگی ها زیاد می بینیم که اینجا و آنجا نوشته می شود که ما از ابزارهای پارامتریک استفاده کردیم یا حتی شبیه سازی هم کردیم یا مثلا مدل BIM از پروژه مذکور ساخته شد! خوب شد که شد؟ به چه کار پروژه آمد این دسته گلی که به آب دادید؟

ای کاش یک کلاسی می گذاشتند مثل تاریخ معماری معاصر برای تاریخ نرم افزارهای معاصر و به دانشجوهای معماری می گفتند که هر کدام این ها از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده است که آدم ها این کارهایی را که الان می کنند نکنند و وقتشان را تلف هیچ و پوچی نکنند که نباید. طراحی مساله است نه استفاده از نرم افزارها و این که  شما شبیه سازی کنید وقتی که اصلا نیازی ندارید به شبیه سازی و مدل پارامتریک بسازید که مدل ساخته باشید کمکی به بهتر شدن طراحی شما نمی کند.

از آن جا که اصولا همیشه باید نقل قولی از یک آدم فرنگی باشد که به حرف ما اعتبار ببخشد نقل قول می کنیم از

 Mark Gage, Assistant Dean @ Yale School of Architecture:

"… use computation, but stop fucking talking about it. Your project isn’t any better because you told me it was scripted from the secret code found in the lost book of the Bible handed to you by your Merovingian great grandmother. Nor because you spent a semester producing the most intricate parametric network ever seen by man, & still ended up with three crumpled potatoes in glossy grey."

من که می دانم وقتی یک چیزهایی مد شود کسی جلودارش نیست و می دانم که این وبلاگ آن قدر خواننده ندارد که بخواهد تاثیر گذار باشد اما گفتم به هر حال به این بهانه یادی از مهندس تقی زاده کرده باشم. این بود که خاطره را که اول مختصرتر نوشته بودم به تفصیل بازنویسی کردم. اگر ایشان را دیدید مراتب سلام و احترام ما را به ایشان برسانید. من به شخصه خیلی چیزها را از سر کلاس های ایشان یاد گرفته ام و ای کاش میشد که کلاس مصالح شناسی را ترم آخر برمی داشتم که تجربه ام در حدی باشد که بدانم چه چیزهایی را باید از آن کلاس یاد گرفت.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٥

خٌرد نویسی

1. مرخصی گرفته ام که کفشدوزک/پینه دوز/ladybug را تمام کنم قبل از این که یک چیز دیگری چشم ما را بگیرد و این هم برود به لیست ناتمام های زمانی بامزه. یه گروه هم حالا در صفحه رسمی گراسهاپر دارد این حضرت و باید قبل از پایان سپتامبر بیاید به بازار: (http://www.grasshopper3d.com/group/ladybug)

2. و خوب من برای این که کاری را تمام کنم نباید خیلی وقت آزاد برای خودم کنار بگذارم وگرنه می شود این که یک چیزهای تازه ای آدم می فهمد و بعد فکر می کند که حال که این هست بگذار یک امتحانی بکنیم و حالا عین خر در گل ماندگار شده ام ماندگار شدنی و بر من باشد که امشب این را خودم کشف کنم و یک حالی ببرم که دنیای جدیدی خواهد بود وقتی بشود DisplayPipeLine و DisplayConduit را بشود هک کرد. حالا ببینید کی گفتم.

3. این آقاهه را دوست داشتم:

لینک به صفحه اگر به هر دلیلی اجرا نمی شد

4. ... یادم رفت!

5. بروم یک چیزی بخورم قبل از این که نقش زمین بشوم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱