خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

 



... شهری به نام یزد


اندر دل کویر
جایی که هیچ کسی پا نمی نهد
جز آنکه تابش جانسوز آفتاب
تاقهقرای عمق وجودش قدم نهد
شهری است چون بهشت
شهری به نام یزد.

× در روزهای گرم
باران اگرچه دست نوازش نمی کشد
بر گونه های شهر
بارانی از ستاره است که هر شب عیان شود
در آسمان شهر


×اینجا برای جرعه ای از آب مردمان
تا قهقرای سینه یک کوه می روند
صد دانه عرق بدهد مرد سخت کوش
تا قطره ای ز آب رساند به پای شهر

× هر صبح تا به شب
قد رعنای بادگیر
سو سو زند به بـــــاد
شاید گذر نماید و مهمان همی شود
حتی برای لحظه کوته نسیم باد
در خانه ها ی مردم مهمان نواز شهر

×باید سلام کرد ، دوباره سلام کرد
بر فهم و دانش این مردمان پاک
باید به جای قطره باران
ـ اگر چه نیست ـ
با دست خود کشیم ، دست نوازشی
بر گونه های شهر غریبی
به نام یـــزد.

24 تیرماه 1381
تهران

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥