خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت اول

فرودگاه امام خمینی، 20 جولای، ساعت 4:00 بامداد

کنار خروجی 22 نشسته ام. به جز رمز این کیف که مدام فراموش می کنم، مشکل خاصی نیست. وسایلم را تحویل دادم اما شیت را تحویل نگرفتند و حالا باید این لوله ی یک متری را همه جا با خودم حمل کنم. مال بد ماند بیخ ریش صاحبش، با اینکه صبح ریشش را تراشیده بود!

فرودگاه دوبی، 20 جولای، ساعت 8:55 به وقت دوبی

دارم از خواب می میرم. در برنامه ریزی کردن یادم رفته بود که به هرحال آدم به خواب هم نیاز دارد و الان هم فهمیدم که نباید یادم می رفت! برسم به داخل هواپیما خواب را استاد خواهم کرد. امیدوارم این پرواز بغل دستی مان از این تاجرهایی که می خواهد برود چین نباشد و بداند که صندلی های هواپیما مثل اتوبوس نیست و برای جلوگیری از سقوط کله ی مبارک بر شانه ی بغل دستی می توان کناره های بالایی صندلی را جمع کرد!

من نمی دانم اینکه می گفتند فرودگاه امام قرار بوده با این فرودگاه رقابت کند چقدر جدی بوده است، اما اصولا با همین گشت یک ساعته ای که زدیم مشخص شد که فرودگاه امام یک فرودگاه نیمه تعطیل می باشد... اینجا آدم زیر دست و پا ریخته و آدم را یاد هند می اندازد اینقدر روی زمین آدم خوابیده است. (بعدا در روزنامه در هواپیما خواندم که در مدت اخیر فرودگاه دوبی 3 برابر جمعیت کشورش مسافر جابجا کرده است! و این یعنی ترانزیت و پول مفت و دل سالم!)

با اینکه فضاهایش نسبت به فرودگاه امام متنوع تر و بزرگتر است، نوع نورپردازی ها خیلی هوشمندانه تر طراحی شده و به خصوص در فضاهای مرکزی با اینکه یک جاهایی ماجرا خیلی عربی شده اما باز هم قابل تقدیر است.

تنبلی ام می آید دوربین را بردارم و عکس بگیرم. احتمالا در اینترنت خیلی عکس های بهتری باشد!!! :). الان که نشسته ام کم کم شیطان وجودم می گوید کنفرانس را بپیچان و برو شهر لندن را بگرد!... نمی دانم. شاید هم چنین کردم!

داخل اتوبوس به سمت آکسفورد، 15:40 به وقت لندن

سوار اتوبوس شده ام و  به سمت آکسفورد روانیم. این طور که در اینترنت نوشته بود از فرودگاه هیترو تا آکسفورد 90 دقیقه بیشتر راه نیست. در فرودگاه بر خلاف آنچه که تصور می کردم نه کسی بار ما را گشت نه کاری به کار ما داشت... فقط پرسید که چرا اومدی؟ تا کی می مونی؟ می خوای چه کار بکنی؟ چی می خونی؟ هنوز دانشجویی؟ در چه مقطعی؟ و بعد هم آرزوی موفقیت کرد.

ایستگاه اتوبوس های آکسفورد 14A در ایستگاه مرکزی است و 18 پوند هزینه بلیط رفت تنهاست. سوار که شدم راننده پرسید که کجا می روی؟ و من هم گفتم: آکسفورد. گفت: کجای آکسفورد؟ و من هم گفتم اسمش را نمی دانم. گفت: مگه می شه؟ گفتم: خوب اگر می خواهی حتما بدانی بیا از روی این بخوان و  برگه ی دعوتنامه را دادم دستش. کلی خندید از ته دل و بلند بلند که من اسم جایی را که می خواهم بروم نمی دانم!... گفت که از اعتماد به نفست خوشم آمد. توریستی یا دانشجو؟ گفتم: هر دو! و دوباره زد زیر خنده که تو یک توریست تمام عیاری با اعتماد به نفس بالا! و من هم یک لبخند حواله اش کردم که حالا کجاش رو دیدی؟ نمی داند که من اسم کوچه های اطراف خانه مان را هم نمی دانم بعد از این همه سال سکونت!

... من هنوز نتوانسته ام ذهنم را با این جهت خیابان های اینجا تطبیق بدهم. چون سمت راست اتوبوس نشسته ام که اینجا می شود سمت شاگرد و فقط کناره ی سرسبز مسیر را می دیدم با خودم  فکر می کردم که تمام اتوبان های اینجا یک طرفه است! ؛).

از 7 ساعت پرواز غیر از مدتی که می خوردم، یک ساعت هم بیدار نبودم به گمانم و خدا رو شکر صندلی بغل دستی خالی بود و فضایی در اختیار داشتیم مازاد استانداردهای نویفرت و دوستان. در زمان بیداری هم بازی های فدرر را دو بار دیدیم  و با لحن فردوسی پور چه می کرد این راجر فدرر!

تا یادم نرفته این را هم بنویسم که اتوبوس از ایستگاه مرکزی می آید سمت ترمینال 5 هیترو که طراحی راجرز است. من با تمام علاقه ای که به جزییات کارهای راجرز دارم فکر می کنم که کارهایش خیلی لخت است! صداقت کارهایش را می پسندم اما با این حجم فلز و شیشه نمی توان کنار بیایم.

... خوب رسیدیم به شهر آکسفورد. برویم و این مکان اقامت را بیابیم و بار را از دوش پرستو به زمین بگذاریم...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸