خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت سوم

Examination Schools, Oxford, مراسم افتتاحیه، 22 جولای

ساعت 9 کنفرانس شروع شده و جالبترین اتفاق ممکن برای من این بود که در اولین برخورد با اندرو مارش و کارولاین مواجه شوم و جالب تر اینکه تا گفتم من مصطفی هستم من را شناختند! :). نمی دانستم اینقدر معروف هستم!؟...البته بعد از آن خرید پر ماجرا باید هم همینطور می شد. اگر بشود فردا باید با اندرو مارش صحبت کنم. می خواهم نظراتش را درباره ی ایده هایی که در شبیه سازی دارم بدانم.

الان سخنران دوم دارد درباره ی سواد و توجه اندک معمارها درباره ی مسایل محیطی صحبت می کند و البته ناگفته پیداست که اوضاع معمارها در این زمینه چگونه است! البته اشاره کرد که برخی از مدارس معماری در زمان آموزش مباحث مناسبی را مورد بحث قرار می دهند ما اثر چندانی در زمان اجرای کارهای واقعی دیده نمی شود. (خوشحالم که سالن با نور طبیعی در حد مناسبی روشن است و جالب اینکه حتی یک چراغ هم روشن نیست.)

ادامه می دهد که: افزایش دو درجه ای دمای هوا در سال های اخیر وضعیت بحرانی موجود را نشان می دهد و حالا آیا ما می خواهیم پیش از وقوع فاجعه بیدار شویم؟

پس از این که فاجعه را اثبات کرد جمع بندی کرد که مدارس معماری جاییست که می تواند تغییر را ایجاد کند. جایی که با ایجاد علاقه و توجه در دانشجویان می تواند باعث در نظر گرفتن ایده های محیطی در طراحی شود (نقل به مضمون البته)

سخنران سوم از AIA است. درباره ی معماری پایدار و منابع تولید گازهای گلخانه ای صحبت کرد و با اذعان به این مطلب که ما گامی سیاه بر چهره کره ی زمین گذاشته ایم این سایت را معرفی کرد که در گامی سبز همراه شویم! و این جزوه ی 50 راه برای 50 درصد کاهش مصرف سوخت فسیلی را هم معرفی کرد که معماران بروند و بخوانند.

بحث را بر اساس نتایج کنفرانس AIA 2005 پایه گذاری کرد که :

نخست: معماران باید مسئولیت جوانب محیطی ساختمان را بپذیرند.

و دوم اینکه: معماران کلید حل این مساله هستند.

یک سری هم درباره ی نگرش چند جانبه نگر در طراحی و ساخت صحبت کرد و اینکه چگونه می باید معماران در نسل جدید این راه را در پیش بگیرند (اینجا را بنگرید).

بحث را هم با این جمله به کار برد که فردایی که به انتظار آن نشسته ایم (از آن صحبت می کردیم) همین امروز است. !The Future is Happened Now.

سخنران سوم: کریس جانسون با موضوع: معماری در قرن 21 به کدام سوی می رود؟

در ابتدا یک مقداری از ساختمان های قشنگ تر از پریای جدید را نشان داد و با اشاره به اینکه امروز این ساختمان ها  جایزه هم می گیرند! یک حالی به آن ها داد... خیلی دلسوخته است! خوشم آمد.:). به قول خودش می خواهد همه ی آنچه را در سینه دارد بیرون بریزد! می گوید که ساختمان های جدید به جای اینکه میزان مصرف انرژی را نسبت به آنچه که باید مقایسه کنند نسبت به ساختمان های موجود مشابه مقایسه می کنند و خودشان را گول می زنند. در آخر هم دو تا از پروژه های خودشان را معرفی کرد.

One World Architecture, Nina Martiz

این خانم را می شناسم. عضو SBSE است و اصولا از ایمیل هایی که می فرستد معلوم است که از آن هایی است که یک تنه در نامیبیا دنبال این حرف هاست و در این زمینه فعالیت می کند. خیلی با حساس شروع می کند: خدایا ما را ببخش!...زندگی درست است این معماری ماست که اشتباه است!... یک اسلاید نشان می دهد که راهنمای دو خیابان عمود بر هم هستند که روی یکی نوشته موگابه و روی دیگری ماندلا! حضار می خندند و او می گوید که این تابلو واقعی است :).

و بعد هم درباره ی آموزه های طبیعت برای معماری می گوید که خیلی بحث جدیدی ندارد... خیلی پر شور هم تمام می کند با این عنوان که ما معمارها همیشه می خواهیم از پروژه ی بعدی شروع کنیم و عکسی از یک مادر و کودک آفریقایی رنجور نشان می دهد که این اتفاق اما، امروز افتاده است!

و پیرمرد وارد می شود! آقای کریس الکساندر از برکلی کالیفرنیا

کریستوفر الکساندر یک چند دقیقه ای با کارهایش همه را می خنداند. اول کتش را در می آورد. بعد هم سعی می کند که میکروفون را از جایش در آورد که بتواند راه برود و حرف بزند! که برایش میکروفون می آورند. جای علی بصیری، امید شمس و بودا را خالی می کنم که اگر بودند احتمالا بیشتر از من به دردشان می خورد.

می گوید خیلی مهم است که معمارها بتوانند بین آنچه احساس شخصی خودشان است و آنچه در واقعیت اتفاق می افتد تمایز قائل شوند. واقعیت یک مساله معلوم است و با خیال و توهم فرق دارد.

(تا بحال فقط یک بار موبایل یک نفر زنگ زد اینجا که سریع قطع کرد و کسی را هم ندیدم که موبایلش را بردارد برود بیرون بخواهد حرف بزند. کسی هم اسلاید به اسلاید عکس نمی گیرد که اعصاب همه مورد عنایت قرار بگیرد. یاد نوشته ی محمدرضا شیرازی درباره ی دیجیتال می افتم. فکر می کنم مشکل دیجیتال نیست دوست من. مشکل ماییم!)

کریستوفر الکساندر ادامه می دهد که: فکر نکنم باید از مزدم مستقیما پرسید که چه چیزی را دوست دارند؟ چون ممکن است بگویند: همبرگر!

...من معمولا از دانشجویانم می خواهم که بر روی پروژه های واقعی کار کنند. پروژه هایی که واقعا قرار است ساخته شوند. من هیچ وقت از دانشجویانم نمی خواهم که با مسایل آبستره درگیرد شوند. مسایلی که در واقعیت حضوری ندارند.

...این یک دروغ تمام عیار است که بگوییم بر اساس ترسیمات معماری می توان گفت که در نهایت چه چیزی ساخته می شود. شما نمی توانید همه چیز را در ترسیمات و از ترسیمات پیش بینی کنید. تنها راهی که وجود دارد تا بفهمید که چگونه در یک اتاق زندگی می کنند این است که از پنجره ی آن به داخلش نگاه کنید...

...معمارها باید به گونه ای تربیت شوند که مسولیت ساختن بناهای واقعی را بپذیرند. (تنها کسی که برای زمان ارزش قایل نیست گویا این پدربزرگ است. هی ساعت را نگاه می کند و خودش به وقت خودش اضافه می کند! :).)

...اگر می دانید که چگونه باید یک چوب را از دو سمت فشار دهید و چه هنگام دست نگه دارید که این چوب نشکند، شما پاسخ سوال بسیار مهمی را دانسته اید. این خیلی مهم است که نسبت به مطالب احساسی واقعی داشته باشید...خوب بالاخره سخنان را به پایان برد.

یک آقایی آمده و هم می خواهد خلاصه کند چون فرصتی نیست و هم می خواهد همه چیز را بگوید!...

خوب. بالاخره خاتمه یافت. می توانیم برویم و چایی بنوشیم...

 

پ.ن. لازم به ذکر است که این داستان تا برسیم به ترک آکسفورد به سمت لندن در 8 قسمت ادامه دارد و هر دو روز، اگر اتفاقی خاصی نیفتد، قسمت های جدید را می گذارم .

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳