خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

سفرنامه کنفرانس آکسفورد 2008- قسمت هفتم و هشتم

بعد از ناهار با اندرو مارش صحبت کردم. پابلو آمد و گفت که با اندرو صحبت کرده و او گفته است که می شود اطلاعات NIST FDS را مشاهده  کرد. البته نه با اکوتکت. بلکه با Smoke View. گفتم که می شود اما نتایج FDS لحظه به لحظه است و خروجی که می دهد به درد نمی خورد. گفت پس خودت برو صحبت کن. من خیلی درباره ی CFD اطلاعات ندارم. قرار شد که من بروم صحبت کنم و نتایج را به پابلو هم بگویم.

خیلی برای من هیجان انگیز بود که با اندرو صحبت کنم. کلا ندیده از این آدم به خاطر کارهایش و نوع نگاهش خوشم می آمد. از این که اصولا یک مقدار طنز در تمام ارایه هایش موجود هست هم همینطور... گفتم که من الان پایان نامه ام در مورد کاربرد نرم افزارهای شبیه ساز است و من به این نتیجه رسیده ام که به جز CFD نرم افزار اکوتکت بهترین نرم افزار موجود برای معماران است. و گفتم البته هر چه باشد به عنوان یک معمار از تو به عنوان خط شکن معماران در این زمینه تشکر می کنم... یک نفر باید این کار را انجام می داد و تو این کار را کردی. پس سپاس. اما چه می کنی بالاخره این CFD اکوتکت را؟ گفت که خروجی از FDS به اکوتکت تا چند هفته ی دیگر درست می شود! (البته مدت زیادی است که قرار است این خروجی درست شود و من بعید می دانم!). در مورد WinAir هم پرسیدم و اینطور که می گفت با دانشگاه کاردیف به مشکل خورده اند و امیدی به اینکه وین ایر فعال شود نیست! :(.

بعد گفتم اگر وقت داری می خواهم ایده هایم را برایت بگویم و نظرت را هم بدانم... من ایده های سه گانه ام درباره ی شبیه سازی را گفتم و از ایده ی اسب خیلی استفبال کرد و اینکه مسئولیت کودک معماری با والدینش است... تنها کسی بود  در این کنفرانس که دوست داشتم با هم عکسی به یادگار داشته باشیم. گفت که اطلاعاتی که در این جاست در حقیقت جزوه های تدریس او برای دانشجویان است و من هم گفتم که در وبلاگم درباره اش نوشته ام که همیشه فکر می کردم چطور باید این مطالب را به معمارن گفت و با دیدن سایت تو فهمیدم که این طور! (اینجا) :).قرار شد بیش از این در ارتباط باشیم و وقتی مقاله ام را نوشتم برایش بفرستم تا نظراتش را بگیرم. خلاصه که آخر ماجرا هم کلی به هم گفتیم که خیلی از هم یاد گرفتیم و ملاقات سودمندی بود و به زودی دوباره همدیگر را ببینیم! ... کلا آدم های تپل آدم های با مزه ای هستند! البته این را خواهرم می گوید معمولا!

الان نشسته ام در فروم 9، بعد از صحبت با اندرو رفته بودم بیرون کتاب بخرم و حالا که آمدم دو سخنرانی را از دست دادم. ما نفهمیدیم اینجا چه جور زندگی می کنند. وقتی همه جا به جز رستوران ها حداکثر ساعت 5 تا 6 می بندد. چطور می شود که اینها خرید هم می کنند در طول هفته. یعنی اگر بخواهند چیزی بخرند مرخصی می گیرند در طول روز؟! ما که نفهمیدیم. به هرحال...

الان یک خانمی دارد مقاله اش با عنوان طراحی با توجه  به جریان ها (Architecture with Flows) را شرح می دهد. ایده هایش بیشتر از تمام مقالاتی که امروز ارایه شد به ایده های من شبیه تر است. طراحی با جریان حرارت، طراحی با جریان باد، طراحی با جریان نور...البته دست را خیلی دیگر مبنا قرار داده و یک مقدار در مراحل اولیه کامپیوتر گریز است. من خیلی موافق این قسمت نیستم که مثلا آدم بیاید دود را با دست ترسیم کند که احساس پیدا کند... بله معلوم هم شد! یک سری از احساساتش درباره ی جریان هوا در آتریوم را نشان داد که سراپا غلط است...به هرحال کارهایشان جالب است. به خصوص اینکه در کلاس هر تیم مرکب از دانشجویان سازه، معماری، منظر، مصالح و ... است و به صورت گروهی طراحی می کنند...

... این دوستمان گویا از مالزی و آن طرف هاست و رسما دارد مالایی را با ته مایه ی انگلیسی صحبت می کند و به همین دلیل همه ی نگاه ها رفته است روی اسلایدها که شاید از نوشته ها بشود چیزی فهمید... کار خوبی کرده است. یعنی آمده نرم افزارهای موجود را برای تدریس بررسی کرده و اینکه هر کدام در چه جایی در طول آموزش باید قرار بگیرد. قرار است نتایج کارش را در نهایت اینجا بگذارد که فعلا ناقص است.

مدرسه جنوبی، مراسم اختتامیه

بعد از صحبت های سوزان راف الان هر کدام از فروم ها دارند گزارشی از آنچه رخ داده است را ارائه می دهند...تقریبا همه اصرار دارند که کارها باید گروهی صورت پذیرد و تخصص های مختلف در کنار هم باشند و معمارها مسئولیت پذیر تر برخورد کنند.

... پابلو را دیدم پایین گفتم اندرو گفته تا چند هفته ی دیگر ماجرا را حل می کند، خندید و گفت که به من گفت تا چند ماه دیگر! خیلی نمی شود امیدی بست به خصوص که نرم افزار را به اتودسک هم فروخته و دیگر معلوم نیست اختیار دست کیست...

رئیس RIBA گفت که برای من مایه افتخار است که در کنفرانسی حضور داشتم که پل الیور و راپاپورت به طور همزمان حاضر بودند، کسانی که نسل ما بسیار از آن ها آموخته است...قرار شد همه با هم تلاش کنند و همه قبول کردند که به تنهایی کاری از پیش نخواهد رفت. با توجه به اینکه شرکت کنندگان از 50 کشور مختلف در این کنفرانس گردهم آمده بودند قرار شد تا سایتی برقرار شود که دانشجویان مختلف این دوستان از سراسر دنیا کارهایشان را در آن قرار دهند و بتوانند کارهایشان را با هم مقایسه کنند و در جریان کارهای یکدیگر قرار بگیرند.

قرار هم شد که به زودی همه ی مقالات و پرزانته ها بر روی سایت قرار داده شوند تا همه بتوانند از آن ها استفاده کنند و خوب این خیلی خوب است...

 

از اینجا به بعد قسمت هشتم بود که بهتر دیدم در همین نوشته بیاید تا این خاطرات زودتر پایان یابد.

محل اقامت، آکسفورد، 23 جولای، 23:00

کنفرانس تمام شد و من که دیگر اینجا کاری ندارم دلم غم غربت گرفته است! ؛). در مایه های کهن دیاراااا، دیار یارااا... با صدای نقطه ی عطف صدا داریوووش...

در مجموع نمی دانم که ارزشش را داشت آن همه دوندگی یا نه؟! اما می دانم که بودن در اینجا برای من لذت بخش بود. از بودن در جمعی که در کارشان جدی هستند لذت بردم... هرچند که اکنون مرداد ماه است و من هنوز این پایان نامه را تحویل نداده ام و کارهای مرکز هم عقب افتاد با این سفر و هنوز یک خانه ی مناسب را پیدا نکرده ام برای برداشت نورگیر... نمی دانم چرا اینقدر حس بی خیالی دارم الان و فکر می کنم که یک جوری بالاخره ماجرا حل می شود! چه جوری را نمی دانم. محاسباتم که نشان می دهد عمرا نمی رسم!

بعد از کنفرانس در آکسفورد هم بیشتر گشتم و یک سر هم رفتم دانشکده ی معماری دانشگاه آکسفورد بروکس با همان دوستی که 72 ای هنرها بود و من هنوز اسمش را یاد نگرفته ام...چند دقیقه ای هم رفتیم در کافی نتی به اینترنتی متصل شدیم .

فردا دارم می روم لندن. با مطهر تماس گرفتم و رفتم ساعت های حرکت اتوبوس را هم چک کردم...این کفش لعنتی فقط پایم را بدجور می زند.

... شرکت در این کنفرانس انگیزه ام را خیلی بالا برد که ادامه بدهم. هر چند با مسایل که پیش آمده بود تصمیم گرفته بودم  دیگر کنفرانسی را شرکت نکنم اما اگر IBPSA009 را رفتم، خیلی عجیب نخواهد بود.

مقاله نوشتن و در مجله چاپ کردن عین وبلاگ نوشتن است. یک حرف هایی می زنی و نمی فهمی که خبری شد یا نشد. کی خواند کی نخواند؟ حالا یکی نظری بدهد یا ندهد... مقاله نوشتن را چندان دوست ندارم و اصولا در ارایه و انتشار نتایج نهایی همیشه نسبت به خود کار سست تر بوده ام... از کنفرانس های داخلی  هم اصولا خاطره ی خوبی ندارم. کنفرانس هایی که شرکت کنندگان از سر ناچاری آمده اند که رتبه ی نظام مهندسی کسب کنند و فقط به فکر این هستند که حضور و غیاب را از دست ندهند. مقاله های تکراری که در حد جمع آوری اطلاعات باقی می ماند و ... اما شرکت در این کنفرانس را دوست داشتم. آدم هایی که واقعا سوال داشتند و برای جواب گرفتن آمده بودند. البته انتظارم از فروم 9 بیشتر از این بود و منتظر بودم یک چیزهایی ببینم که تا بحال فکرم به آن ها نرسیده است...نمی دانم شاید انتظار من زیاد از حد بود...هِی!

آکسفورد، داخل اتوبوس، 24 جولای، 9:20

در اتوبوس نشسته ام در ایستگاه مرکزی که حرکت کند به سمت لندن. خوبی اینجا این است که تا 9 و نیم شب هم هوا روشن است و وقت کافی برای گشتن وجود دارد. امیدوارم بتوانم در لندن یکسری ساختمان های حداقلی را لااقل ببینم...اتوبوس حرکت کرد و ما سکوت می کنیم و نظاره...

 

پ.ن.1. دوست داشتم ماجراهای لندن را هم بنویسم اما فعلا وقتش را ندارم و باید به کارهای مهمتری برسم... فقط برای اینکه حامیا و فرزین و تمام کسان دیگری که به میزان اطلاعات من در این زمینه آگاهی دارند، موهایشان را یکی یکی بکنند... بدانید و آگاه باشید که منی که نمی دانستم پرادو نوعی تویوتاست، لندن که بودم رفتم اینجا!!! و بالاخره فهمیدم این هامر فرقش با پاترول چیه؟! ؛)...اما جای شما خالی در غرفه فورد فوتبال دستی گذاشته بودند و ما در آن جا قدرت فوتبال دستی ایران را به رخ جهانیان کشیدیم...

پ.ن.2. عکس هایی را هم گذاشته ام در ادامه ی مطالب.

پ.ن.3. باید از مطهر هم خیلی خیلی خیلی تشکر کنم که در لندن از ما به سبک خوزستانی پذیرایی نمود و مهمان نوازی را تمام کرد... با شرایطی که من رفتم اگر در آن شرایط رویایی مطهر را نمی یافتم ، نمی دانم چه می شد... به ما که خیلی خوش گذشت برادر و شانس آوردی که این کفش من پایم را می زد و گرنه خیلی بیش تر از این باید پیاده می رفتیم :))...سپاس.

پ.ن.4. پایان خاطرات!

 


این تصاویر را با نام می خواهم زنده بمانم می گذارم. این یکی در ورودی اتاق است. همانطور که گفتم برای ورود به یک اتاق در یک مهمانسرا شما سه در ضد حریق را در طول مسیر رد می کردید!

وقتی می رسیدید به حیاط یک چنین مسیری برای فرار بود که در ایران معمولا به درهایی ختم می شود که چند تا قفل دارند و یا اینکه این راهرو را انباری می کنند تا فضا حرام نشود. اما در این ناحیه می رسید به تصویر زیر:

باز هم بگید فن آوری بده! ؛).

در مکان های عمومی که البته اوضاع بدتر است در ایران. در دانشگاهها، مدارس، بیمارستان ها، سالن های عروسی و .... این در فرار یک سالن رقص است گویا. Fire Exit, Keep Clear

این مسایل خیلی ساده است و خیلی کارا و سبب می شود نیازی به عزم ملی و حرکات ماورایی پس از وقوع فجایع نباشد. ما معمارها در قبال چنین مسایلی مسئولیم... معماری فقط جینگولک بازی نیست. باور بفرمایید!

ساده و کارا فقط نوکیا نیست! پشت در تمام مغازه ها یک چنین چیزی بود و چقدر هم خوب بود که بود...

یکی دیگه...

از ساده و کاراهای دیگر...آدم ها که مهم باشند، تابلوها می تواند اینقدر کوچک باشد برای سرعت آدم های پیاده...

و گویا همه جا آسمان همین رنگ است...

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠