خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

روزهای ناب هر چه بادا باد تا باد چنین بادا

از این روزها که می گذرد و هیچ کار درستی نمی شود کرد... نه آن قدر فرصت هست که کار تازه ای را شروع کنی و به پایان برسانی و نه کاری هست از پیش مانده که انگیزه اتمامش را داشته باشی. از این روزهایی که فقط باید بگذرد و تو دوست داری مثل گوسفندها باشی... از آن روزها که از خودت انتظاری نداری و از صبح تا شب هم اگر کار مفیدی هم نکرده ای احساس گناهی نداری...

از این روزهایی که اگر هزار کار هم کرده باشی تفاوتی ندارد و انگار هیچ نکرده ای. از این روزهای لذت بخش بی مسئولیتی نسبی...از این روزهایی که کارت دانشجویی را که تحویل می دهی ته دلت از شادی قند آب می شود... از این روزهایی که خطر اسمی حمال شدن را به قول توکا از سر گذرانده ای... فقط می روی این طرف و آن طرف بازدید این و آن و یادت می آید قبلن هاگویا مدتی آدم جدی ای بوده ای و کارهای جدی هم انجام داده ای... بعد هم  می آیی چیزی می خوانی، می روی قدمی می زنی و شاید یک دفعه تصمیم گرفتی و بعد از 6 سال یا بیشتر رفتی سینما... چه فرقی می کند در این روزها...

از این روزهایی که دوستانت را می بینی بی هیچ دغدغ ای و لذت می بری از هم صحبتی های طولانی... از این روزهایی که اشتهایت برگشته است سر جایش... از این روزهایی که بودنش بهترین نتیجه اش است... از همین روزها دیگر... از همین روزها.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠