خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

از خاطرات یک سرباز (قسمت اول)

پیر (فرمانده) گفت: رخت خود بردارید و  نعلین را، برداشتیم. گفت رها هستید...بروید و جامه هایتان را به اندازه [ و  وبلاگتان را به روز ] کنید و بار دگر باز گردید تا به شما بگوییم که یک من ماست را تا چه اندازه کره تواند بود... خدایش بیامرزاد که گفتن این سخن از طلوع آفتاب تا ساعاتی بیش از ظهر شرعی به طول انجامید و ما گاه ایستاده می شنیدیم و گاه نشسته... باری، نخست درس این باشد که سرباز حتی به بهشت نمی رود مگر آن که پیر او را رخصت دهد، البته موال را حکم  گویا متفاوت است به ادله مشخصه [برای مطالعه بیشتر ر.ک. همان، 36-32]. گاوچران

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱