خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطراتی که محرمانه شد!

1. دفترچه مرخصی را که می گیرم میگذارم توی جیبم. این یکی گویا جای سازمانی ندارد. تا دژبانی راه چندانی نیست. با بهروز و هرمز می رویم آرام آرام پایین. دم در اما شلوغ است و بچه های باقی گروهان ها هم هستند. یک ربعی معطل می شویم تا بیاییم بیرون.

بهروز زودتر از من می رود و من و هرمز کمی دیرتر خارج می شویم. من که نگاه می کنم به سردر ورودی از ذهنم می گذرد که تا پس فردا که برگردیم 11 امین روز شروع می شود... به هرمز می گویم اما خوش گذشت ها... و فکر می کنم که واقعا خوش گذشت.

2. خاطراتم را نصفه و نیمه رها کردم. تقریبا خاطره ای ننوشتم راستش. تازه داشت دستم می آمد که چگونه بنویسم که ییهو ما را توجیه کردند که هر چه در این آسایشگاه رخ می دهد و هر آن چه از آموزش بر ما می گذرد محرمانه است و ما هم از آنجا که خیلی جدی هستیم خیلی جدی گرفتیم و نوشتن را نیمه تمام رها کردیم!!! یعنی راستش من مبنا را گذاشته بودم بر اتفاقات و نه افرادو خوب حرفی که زدند ساختار ذهنی ما را کمی تا اندکی مختل کرد. ضمن اینکه خیلی اوقات ترجیح بر آن بود که روی تخت درازی بکشم و بی خیال دنیا تلویزیون نگاه کنم که از افضل امور است! سوژه زیاد بود برای نوشتن و هست. این بار که برگردم با ایده جدید نوشتن را شروع می کنم احتمالا... خاطره نویسی های محرمانه یک سرباز!

3. آموزشی مشابه حج است از یک سو. همه ی آدم ها مشابه هم هستند، اما در این جا کسی مقرب تر است که قامتش بلندتر  باشد...

4. از همه اینها هم که بگذریم آرامش این روزهای سربازی را حاضر نیستم با چیزی معاوضه کنم...جای همگی دیوانه های محترم جامعه گریز خسته از این زمونه که چهرشون رو مدتیه تو آب برکه ندیدن خیلی خیلی خیلی خالی! لبخند 

5. سپاس ویژه از بودای محترم و  حسن انتخابشان که وقت را مدتی بر ما خوش کرد. این شعر البته نمی دانم از کیست اما از سعدی نیست و این را آقای کاکاوند آن موقع هایی که هنوز رادیویی بود و اسیر جعبه افرنگ تلویزیون نشده بود، در هم صحبتی با یکی از آهنگسازان گفت. خلاصه این که:

همه خوشدل این که مطرب بزند به تار چنگی

من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩