خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطرات محرمانه یک سرباز (قسمت سوم)

یکشنبه، ۵ آبان، ٢١:٢۵

امروز اولین روز رسمی آموزشی بود. الان در آسایشگاه بچه ها جمع شده اند و درباره شرایط پیش رو صحبت می کنند. امروز بشین پا شویی داشتیم و تمرین اذکار پاسخگویی به صحبت های فرماندهان بود. چیزهایی که مساله ساز است یکی اینکه وقتی می گویند آزاد من هربار باید فکر کنم دست چپ کدام دست است که باید دست راست را بگیرد! و  دیگر آنکه وقتی یکی بگوید خسته نباشید پاسخ می شود: "نصر من ا.. و فتح قریب/ لطف الهی شده ما را نصیب/ یا حسین/ کربلا/ انشاا..."

من لیوان و قاشق نیاورده ام و گویا باید می آوردیم. اینجا ظرف غذایی به ما داده اند "یَلقَوی" نام. فعلا که من بهش می گویم بیغوله! این شده است بشقاب و لیوان بنده در هم. در ماست را هم تا کردیم و قاشق امروز ما بود!

مهدی آمده پایین تخت می گوید خاطره می نویسی؟ گفتم گویا! فقط نگو خسته نباشی که از هر فحشی بدتر است... "نصر من ا.. و فتح قریب/ لطف الهی شده ما را نصیب/ یا حسین/ کربلا/ انشاا...".

یعنی من می توانم تختم را آنکارد! کنم به قول این بنده خدا... "برادران دقت کنن که اینجا نظامه. یعنی دقت و نظم. آنکارد هم اسمش روشه، یعنی آنکارد!".

دوشنبه، ۶ آبان،١٣:۴٠

امروز که کنتور عدد ۶ را نشان می دهد ما افتتاح شدیم. همه چیز به کنار فهمیدیم تمام در و دیوار اینجا محرمانه است! مثل همان ماجرای عکاسی ممنوع! خورد توی حالم. برنامه ریزی کرده بودم که چطور بنویسم!... امروز توی پادگان همه مثل یکسری پرسوناژهای مشابه هستیم که در جاهای مختلف کپی-پیست شده اند.

پنج شنبه، 9 آبان،۶:۴٠

امروز کنتور روز 9 و 10 را با هم می اندازد. باورم نمی شد که روزی برسد که در چنین ساعتی از صبح نه تنها بیدار باشم و سرحال. صبحانه هم خورده باشم و تخت را آنکارد (یا همان آنکادره خودمان) کرده باشم و الان تختم اسمش روشه!

دیشب رفتیم بعد از کلاس ها و دویدیم خودمان. میدان صبح گاه اینجا را ساخته اند برای دویدن... هوا عالی بود، ذهن بی دغدغه، فرصت کافی و ما می دویدیم. 5 نفری بودیم.

امیدوارم جزو اسرار نظامی نباشد که فاش می کنیم اما این پوتین را وقتی که طراحی می کردند، ای کاش نگاهی به شکل پا و ارگونومی بدن انسان هم کرده بودند. البته کم کم پای ما دارد می شود شبیه پوتین ما و خوب چه فرقی می کند چه علی خواجه چه خواجه علی!... شاید نگاه طراح هم به انعطاف پذیری و توانایی های شکل پذیری پا بوده است.

پ.ن.۱. قسمت بعدی را هم امیدوارم قبل از رفتن بنویسم و تا بعدازظهر اینجا بگذارم، انشاءا... . فکر می کنم که این خاطرات آن طور که باید نشد. یعنی نتوانست بشود. انرژی کافی برای تبدیل محدودیت ها به فرصت ها را نگذاشتم. این بود که چیزی دندان گیری نخواهد شد این خاطرات ما و شاید بعد از قسمت بعد دیگر ننویسم اصلا... یا لااقل در این جا نگذارمشان... تا چه شود!

پ.ن.۲. و اما اینکه حسین جان، ما چاکرتیم...یکبار هم می گفتی من باورم می شد. باور کن! :).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦