خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطرات محرمانه یک سرباز (قسمت چهارم)

شنبه، ١١ آبان،٢٠:٠۵

... از آبخوری برگشته ام. چند روزی بود که یادم رفته بود آب بخورم گویا و رفتم تا جبران کنم. یاد احسان محمدی افتادم که اگر بود یک نیم ساعتی می خندید که مگه می شه آدم یادش بره تشنه اس؟ :)).

تلویزیون آسایشگاه روشن است. منچستر و هال سیتی. ۴-٢ منچستر... جالب اینکه بچه ها اینقدر خسته اند که کسی بازی را نگاه نمی کند. من در حکمت این صف جمع مانده ام. این همه تمرین و چپ راست چپ تنها برای یک روز که یک نفر بیاید توی جایگاه و چشم عنایتی به سوی ما داشته باشد و بعد مثلا لذت ببرد از هماهنگی ما! در مایه های سیرک بزرگ آموزشی با حضور سربازان برگزار می کند... پیش!

اگرچه این جا نظام است و سوالی نداریم اما من باید یک بار درباره این صف جمع درست و حسابی بنویسم... هال سیتی پنالتی را گل کرد. ۴-٣ منچستر.

یکشنبه، ١٢ آبان،٠۶:۴٠

فراگیران محترم، طبق دستور اکید از جانب جمعی از فراگیران، راس ساعت ۶:۴٠ و پیش از مراسم صبحگاه برای تماشای کارتون تام و جری در آسایشگاه حضور به هم رسانند. عدم حضور در این مراسم به منزله ترک خدمت و موجب تجدید دوره خواهد بود.

٢١:٢٠

ده دقیقه ای به آمار شبانه مانده است. بیشتر آسایشگاه خوابند و بنده خداها نمی دانند که رویای شیرنشان تا دقایقی دیگر  بدیل به سرمای شبانه و سرشماری می شود. امروز اوج نظام جمع و حرکات مختلف بود و تربیت بدنی هم داشتیم. جماعت کلهم بریده اند... ما البته از دویدن دست نکشیدیم و بعدازظهر دور میدان دویدیم، دویدنی.

بختیار نشسته است بغل دست من و حرف می زند. قرص های جوشانی را که آورده انداخته ایم توی لیوان و به تماشا نشسته ایم. نمی دانم چرا من به بختیار می گویم ابراهیم! بچه تبریز است. قیافه و لحن صحبت کردنش من را یاد بازیگر فیلم باران مجید مجیدی می اندازد... تلویزیون هم به طور همزمان اصرار دارد که فردا ١٣ آبان است. ما رفتیم که شمرده شویم...بع! :))

دوشنبه، ١٣ آبان،٠٨:٢۵

اولین تجربه صبحگاه مشترک خیلی جذاب بود و برای لحظاتی اندک توهم یک نظامی تمام و کمال به ما دست داده بود که البته به سرعت برطرف شد...نظر به پرچم را هستم حتی اگر این گروه موسیقی یک چیزهایی در مایه آهنگ هایدی را به جای سرود ملی بنوازد!

١٧:٠۵

دراز کشیده ام روی تخت و می نویسم. جواد دارد با محمد درباره شعرهای فاضل نظری حرف می زنند. یکی از بیت های فاضل نظری رفته روی مخم و یادم نمی آید. محمد روانشناسی خوانده است و از آن شوخ و شنگ هاست. پایه دویدن بعدازظهرهاست. گویا عجیب سیگاری است اما اینجا هم که سیگار ممنوع است خوب تحمل می کند و سخت نمی گیرد... ناگفته پیداست که بچه ها از او خواسته اند که اگر می تواند من را درمان کند! نیشخند.

دیشب آنچه شد که نباید می شد. نشستیم و تکه کلام ها و سوتی های فرماندهان را تحلیل کردیم و همین کافیست که تا پایان دوره نیش همه ی بچه ها باز باشد. از امروز کافیست کسی درباره خرسی صحبت کند یا بگوید که یک نفر پزشک بود تا جماعتی از خنده روده بر شوند... محمد آمده پای تخت. گفتم درخواستی هم خاطره می نویسما. گفت این را بنویس پس:

دیوار دل بوی تو را می داد هر دم / من بودم و دیوار بود و شعر و دردم

باشد که رویم را ز عشقت زرد بینی/ هرچند من این عشق را انکار کردم

صف (نظام) جمع و فراتر از آن

صف جمع گویا عشق نیروهای نظامی است. از نظر فرماندهان فرمانپذیری یک نیرو در همین حرکات مشخص می شود. از نظر من اما برای ما که نظامی نخواهیم بود صف جمع یک نمایش بعضی اوقات بامزه است که بهتر است حد آن را نگاه دارند تا آدم احساس نکند که در سیرک بزرگ شهر استخدام شده است. یاد این حیوانات بنده خدا می افتم که چه می کشند تا بتوانند روی دو پا راه بروند... از این نمی توان گذشت اما که اگر همه با هم منظم حرکت کنند یک حس جالبی هم دارد. یک جور حرکت جمعی منظم با ریتمی حماسی... یعنی از فلسفه ماجرا که بگذریم من از صف جمع خوشم هم می آید. فرمانده گروهان ما هم البته خیلی موثر است. اینقدر موزون و درست حرکات را انجام می دهد که آدم علاقمند می شود.

ایرادی مهم دیگری که در صف جمع است این است که یک حرکت جمعی است و خوب این با روح ایرانی ها سازگاری ندارد! ایک مقدار طول می کشد تا همه قبول کنند از راست و جلو نظام بگیرند. ما یک نمونه از این ها را در صف خودمان داریم که اصولا از خودش نظام می گیرد و زیاد مزاحم سمت راست و بقیه دوستان نمی شود و  خوب، همین یک نفر کافیست تا یک دسته ناهماهنگ شوند... خلاصه که طبل بزرگ زیر پای چپ!

سه شنبه، ١۴ آبان،٠۵:۴٠

خواندن کتاب Building Science را از دیروز شروع کردم. مهدی از عقب آمده می گوید  مصطفی سر صبحی باز خاطره می نویسی؟ این خاطرات رو می دزدم آخر ازت!لبخند... من از نظر مهدی یا دارم خاطره می نویسم یا دارم دور میدان صبح گاه می دوم!

٢٠:١٣

الان نشسته ایم دور هم هر کسی خودش را معرفی می کند. من که اصولا از این کارها خوشم می آید. جواد دارد از آن انتها می خندد که باید درباره بورس صحبت کنیم! امروز هوا خیلی خوب نبود ولی باز هم دویدن حال داد، در مقابل تندباد... ایست خبردار وایسادن هم تا حدی روی قوز ما تاثیر مثبت گذاشته است و اندکی ستون مهره ها را به زوایای مرسوم نزدیکتر نموده است. خوب این یکی خیلی خوب است... فعلا به خیر است و سلامت تا بعد از این چه شود.

چهارشنبه، ١۵ آبان،٢١:٢٠

امروز صبح ساعت اول سخنرانی بود و ما خیلی چیزهای سری را فهمیدیم! بقیه روز هم کارهای محرمانه ای انجام می دادیم و بدینگونه روز ما خیلی مرموز گذشت...خلاصه که این طور.

پنج شنبه، ١۶ آبان،٠۵:۴۵

امروز احساس کردم که تبدیل به یک سرباز حرفه ای شده ام. آنکادر  می کنیم به اشارت و پوتین می پوشیم به سهولت... سرد شده است اما. الان که برای نماز رفته بودم مغز استخوان را درک کردم!

دیروز اما به جای این سرما، جای همگی خالی که بعدازظهر هوا پس از بارشی مختصر دونفره شده بود و ما 6 نفری رفتیم دویدیم و من بعد از مدت ها احساس می کردم که هر چقدر که بخواهم می توانم بدوم، بروم تا سر کوه، بدوم تا ته دشت، دورها آوایی است که مرا می خواند...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٧