خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطرات محرمانه یک سرباز (قسمت پنجم)

شنبه،‌١٨ آبان، ٢٠:٣۶

٢٠:٣٠ دارد خبر خداحافظی هادی ساعی را انعکاس می دهد و بچه ها پایین تخت جمع شده اند و درباره خاتمی و خاطرات دانشگاه و ١٨ تیر حرف می زنند. به لطف یکی از دوستان (اسم افراد محرمانه است خوب!) چند دقیقه پیش رفتیم و یک پیاده روی سریع انجام دادیم، هر چند امروز اصلا دویدنی در کار نبود.

... برنامه کلاس ها را طولانی کرده اند و زمان پایان کلاس ها تا اذان فاصله ای ندارد. بعد از این که کلاس را تمیز کردم دیدم که یا باید بروم نماز و یا باید بروم بدوم،  برای آن که میان عشق و وظیفه گیر نکنم، تصمیم گرفتم که کار سومی انجام بدهم و نشتم به فوتبال نگاه کردن!... آرسنال منچستر را برد تا تنها نکته جذاب امروز رقم بخورد!

یکشنبه،‌١٩ آبان، ٠۶:٣۵

۵ دقیقه ای تا پخش کارتون مانده است. بهروز از راه نرسیده دارد لیست مرخصی ها را تنظیم می کند! اسمش را گذاشته ام مرخص السلطنه یا پدر مرخصی در آموزشی در ایران! چهره اش مثل این بچه های شیطون توی کارتون هاست که حالا سن و سالشان بالا رفته است. بغل دستی من در اغلب کلاس ها محسوب می شود و از سربازی فقط مرخصی اش را فهمیده است! :)... کارتون امروز: پت و مت! این دو موجود الگوی تمامی نخبگان در تمامی اعصار خواهند بود!

... اعتراف می کنم که دیروز برای چند ساعتی آمده بودم پایین نمودار... کافی بود که چند لحظه سر کلاس های ممتد دیروز فکر کنم به اینکه "من الان چرا باید اینجا باشم و واقعا چرا وقتم دارد این گونه می گذرد؟" ... و خوب مطلب داشت می رسید به پرسش جاودانه و بی پاسخ "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟" که با انجام یک خود پیچانندگی مضاعف ذهن خود را به راه راست هدایت کردم...

...دکتر ق. هم آمده جلو و داشت کارتون نگاه می کرد. لبخندی به من می زند و می گوید برای چه می نویسی؟ می خوانی بعدا؟... دکتر ق. دکترای شیمی خوانده است در گرایشی که یادم نیست. به موسیقی سنتی مسلط است و خوب ما آواز خواندنمان به این دلیل خشکیده است! خیلی بامزه حرف می زند. شبیه دکتر فلامکی در مدل جوانش... قیافه اش طوری است که من فقط می توانم  او را در خیابان با یک بچه دو ساله تصورش کنم. اما چون ازدواج نکرده است خوب من باید تصورم را اصلاح کنم... هی! مرغ سحر ناله سر کن...

١٩:٣٨

برنامه چهره ماندگار دارد پخش می شود و برای من جالب است که این همه طرفدار دارد! امشب یک نفر توی محوطه به رفیقش می گفت: "همه مردها زن ذلیل اند حتی اگر خلافش ثابت شود!"

دوشنبه،‌٢٠ آبان، ٠٨:٠۵

به علت تمیز نبودن آسایشگاه یا مسایلی شبیه آن کلیه مرخصی ها تا اطلاع ثانوی لغو گردیده است و الان همه دارند در و دیوار را آنکادر می کنند. بهروز ایست قلبی گرفته است...:))

٠٩:١٢

خاطرات اساتید کم کم دارد تنه می زند به ماجراهای جنگجویان کوهستان!

١۵:٠٠

از تبدیل محدودیت ها به فرصت ها اینکه من اینجا یاد گرفته ام در ١۵ دقیقه، دراز بکشم، عمیق بخوابم، بیدار شوم و بیایم سرکلاس! جل الخالق!

١٧:٠٢

ای پروردگار عالمیان تو شاهد باش که روزی بر بندگانت فرا رسیده اشت که در این سن و سال می نشینیم و سر کلاس نقطه بازی می کنیم...

سه شنبه،‌٢١ آبان، ٠۶:۵٢

تا به صف شدن وقتی نمانده است. دیروز در حین رژه سیاتیک من کشیده شد و دردی عجیب از پشت کمر تا انتهای پای ما را مورد عنایت قرار داد... دیشب  نتوانستم که بروم بدوم. در ادامه بد بیاریی ها کلاه پشمی ام هم گم شده و نیست...

٠٧:٠۴

کوه مجاور سفید است. برف باریده است، دیشب.

چهارشنبه،‌٢٢ آبان، ٠۶:٣٨

هر چقدر هم که مقاومت بکنم فایده ای ندارد. در این لحظه و در پیشگاه پروردگار خویش به احساس سوزش در داخل گلوی مبارک اعتراف می کنم و گویا شد آنچه نباید می شد...درد سیاتیک و گلودرد و بدون کلاه و امروز تربیت بدنی هم داریم. این است تقدیر امروز ما.

١٢:٢٨

(با عرض پوزش به دلیل محرمانه بودن آموزش ها سانسور می کنیم این قسمت را ؛)) ... بالا که می رفتیم روی دیوار این جمله نوشته شده بود: "سه خصوصیت شرط موفقیت جوان است: احساس مسئولیت، ایمان، بصیرت و آگاهی!"

...الان نشسته ایم سر کلاس و ساعت قبل از ناهار است. ناهار تنها وعده ای است که حجم مناسبی دارد و می توان روی آن حساب کرد... اینجا من هر روز با خوردن آخرین لقمه صبحانه به ناهار فکر می کنم و با خوردن آخرین لقمه ناهار منتظرم تا بعد از کلاس ها بروم بدوم و خوب واضح است که بعد از دویدن منتظر شام باشم و بعد از آن هم با علاقه به خواب عمیق بیندیشم... خلاصه که همواره به یاد خدا هستم!

١٨:٠۵

بچه ها نشسته اند به بحث درباره موارد گوناگون. صدرا می گوید مصطفی شروع کرده به گزارش ما رو نوشتن که فردا آبروی ما را ببرد!... کلمات بچه ها را به واژه های مناسب تر برای من تبدیل می کند و می گوید که به جایش بنویس فلان!

امروز تربیت بدنی یک مقداری حرکت داشت خلاصه. خوب است که سیاتیک من کشیده شده،‌ دو دور که دویدم آه و اوه همه در آمد... در دسته ما کمتر از ١٠ نفر هستند که با علاقه ورزش می کنند، بقیه را انگار آورده اند اردوگاه کار اجباری!

... این جمله یعنی چه؟ " این نکته در برخی از مکان ها به خصوص همه جا باید در نظر گرفته شود!"

پنجشنبه،‌٢٣ آبان، ٠۶:٣٨

باتری ساعت اینجا هفته ای یک بار تمام می شود. فرضیه ای در این زمینه مطرح است و آن این که آسایشگاه به سیستم های کنترل و شنود مجهز است و همگی به وسیله این باتری تغذیه می شوند! :)).

...امروز با علاقمندی منتظر تمام شدن کلاس ها خواهم بود. دلم می خواهد مدتی تنها باشم و آدم نبینم!

 

پ.ن: از خاطرات درخواستی هم باید ماجرای مهدی را اضافه کنم... ساعت نماز که میشود مهدی طبق معمول می رود روی تخت تا چرتی بزند و بیدار شود و خوب  باز هم طبق معمول عمیقا می خوابد! از شانس آقا فرمانده گروهان سر زده وارد آسایشگاه می شود و همه ایست خبردار می ایستند و خوب مهدی خواب است... بیدار کردن مهدی اما فقط زمانی ممکن می شود که پای جناب را قلقلک دهند... حالا داشته باشید که فرمانده گروهان این کار را بکند و تازه جواب بشنود که "ها!؟"

پ.ن.٢: سوالات پایان دوره ما لو رفته و  اگر فرصت بشود فردا روی همین صفحه قرار داده خواهد شد. ؛). فرصت نشد.

شاد و سرخوش!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۳