خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطرات محرمانه یک سرباز (قسمت ششم)

 

اهل هر جا هستم، باشم

پیشه ام سربازی است

من نمازم را وقتی می خوانم

که فقط مافوق فرمان بدهد

 

دوستانی دارم با لباسی خاکی

صبح ها ما با هم تام و جری می بینیم

مستتر هستم در زیر لباس

اختفا می کنم اما هر روز

من علیرغم تمام این ها!

صبح تا شب دشمن فرضی را فرضا

با خاک وطن یکسان کردم

فرض خواهم کرد، شلیک خواهم کرد

با تفنگی که خشابش خالی است

 

دشمن فرضی تا هست اما، زندگی باید کرد

سرباز باید بود

خیز باید برداشت

چه سه ثانیه، چه پنج

زندگی شاید تنها فاصله ای است

بین این خیز و خیز بعدی

چه کسی می داند؟

 

گاه گاهی هم

ماسک را باید زد

و نفس را بیرون باید داد

ها ها... (دست بر فیلتر باید باشد)

امتحان باید کرد

و صدا باید زد... گاز! گاز!

ماسک ایرانی آبنوشی دارد

آب را گل نکنیم!

 

من منور را دیدم

چتر بالای سرش

نور می داد زیاد

من نمی دانم که چرا می گویند

چترها را باید بست؟

چتر را باز کنید

نور زیبا دو برابر بشود!

 

مین هایی را دیدم

گوجه ای بود اما

گوجه ای بودن پیکان جوانان را بیشتر می فهمم

 

من تمامی قلق ها را به هوا خواهم زد

و به آن ها خواهم گفت

زدن خال سیاه کار آسانی نیست...

من گرفتار شدم... من به خالِ وسط سیبل گرفتار شدم!

 

آخر دوره ی خویش

رژهی خواهم رفت... دشمن کش١!

قدم آماده و نظامی از راست

پای چپ را خواهم کوفت

زیر آن طبل بزرگ!

من هر آیینه!!؟؟ سر خود را آن گاه

سوی فرماندهی محترم اردوگاه

پرتاب خواهم کرد

و به آن  آرم کلاهی که بر آن حک شده است نظری خواهم داشت

 

راه خود را خواهم رفت

 

یاد من باشد کاری نکنم

که به مافوقِ خودم بربخورد!

یاد من باشد حرفی نزنم با دشمن

یاد من باشد اینجا اطلاعات نهانی هست

که نمی دانم من

دشمنم اما می داند!

یاد من باشد اسلحه را با خود بیرون نبرم

یاد من باشد سرباز هستم

 

من نمی دانم که چرا اینجا

حرف های همه کس تکراری است؟

و نمی دانم که چرا اینجا هستم؟

و نخواهم دانست!

خوب می دانم اما

که چرا می گویند

اسب حیوان نجیبی است... ولی انسان نه!

 

... چه کسی بود صدا زد سرباز؟

    چه کسی بود صدا زد سرباز؟

    کفش من گم شده است!

١در برخی از منابع به جای واژه ی "دشمن کش" واژه ی دیگری دیده شده است که از نظر مفهومی با توجه به حاضران در مراسم رژه چندان معقول به نظر نمی آید!

پ.ن: من اکنون در تعطیلات میان دوره سربازی هستم و خوب  به همین دلیل ربه رایانه دسترسی دارم. این نوشته به تمامی طنز نگاشته شده است و هرگونه برداشت جدی موجب پیگرد قانونی خواهد بود... گفته باشم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸