خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطرات یک سرباز (قسمت هفتم)

شنبه،‌٢۵ آبان، ١٢:٣۵

نشسته ایم جلوی در کلاس. طبق معمول ارشد ما دیر کرده است و ما پشت دریم. دکتر ع.ف. (به عشق داش علی و توجه به حقوق خوانندگان واژه دکتر اضافه شد ؛)) عین علم یزید بالای سر من ایستاده و دارد این نوشته ها را می خواند...الان که این را نوشتم مرا تهدید هم کرد. :)... در کلاس باز شد بالاخره.

امروز از صبح تا نماز برنامه پیاده روی بود. ایمان آوردم به این که نسل ما نسل روغن نباتی است. امروز وقت نماز نصف جمعیتی که هر روز می آمدند هم نیامده بودند حسینیه. الان هم تعدادی توی آسایشگاه جا مانده اند گویا... همه اش به خاطر حدود ۶ کیلومتر پیاده روی در شرایطی کاملا آهسته. امروز یاد رضا افتاده بودم که سر این پیاده روی احتمالا اشک تمامی فرماندهان محترم را در آورده است! برادر سعید نیست اینجا که به یاد پیاده روی های گذشته یک حالی ببریم. از دانشگاه تهران تا سر پاتریس و از آنجا تا آریاشهر!

برادر پ. :) نشته بغل دست من یادآوری می کند که بنویس با این که در طول کل مسیر یک بار مورد تهدید قرار گرفتیم آن هم در اول مسیر، در شمارش نهایی ١٠ نفر کم بودند! :)).

٢٠:۴٠

امروز اگر دست خودم بود نمی دویدم. با پیاده روی صبح و کم خوابی دیشب بعد از کلاس ها می خواستم که بخوابم. اما خوشبختانه هر کس اینجا بارش بخورد که برود بدود راست می آید سراغ من که بیا بدویم. بختیار معاف از رزم است و خوب صبح پیاده روی را نیامده بود و چهار ساعتی هم خوابیده بود و دوست داشت که بدود و خوب نمی شود که آدم بغل دستی اش را تنها بفرستد که بدود توی میدان صبحگاه... اون هم میون این همه گرگ! آره خواهر...

من هیچ اگر از سربازی ره توشه برنگرفته باشم به دو مطلب جدید علم پیدا کرده ام:

نخست این که از این پس فرق سروان و سرگرد و سرهنگ و بگیر برو بالا را با هم می فهمم. دوم این که فهمیدم که من قلبم فقط ۵۴ بار در دقیقه می کوبد و گویا به همین دلیل است که کدر شده است! ؛).

کتاب شعری از رضا گرفته ام و دارم می خوانم: از هزار رنگ شعر. برگزیده شعر شهرکردی هاست گویا. چه فرقی می کند...شعر شعر است.

به شوق بارش باران که نم نمک زده است / دلم برای سرودن دوباره لک زده است

چقدر حس غریبی است در دلم انگار / کسی دوباره به زخم دلم نمک زده است

کسی که تازگی اش را نمی توانمن گفت / به واژه ها که در اندیشه ام کپک زده است

کسی که می رسد از راه و شوق آمدنش /  به تارهای دلم باز ناخنک زده است

فقط همین که خیالش شده است مهمانم / همیشه چینی تنهایی ام ترک زده است

مهدی کبیری

 

نمونه ای از سوالاتی که احیانا در پایان دوره خواهد آمد:

١- علیرغم به اینکه این تصویر را با ذکر مثال توضیح می دهید هر آیینه نظام از راست خود را یگان به یگان، نفر به نفر تعریف نمایید!!!

٢- این خاطره از کیست و چرا تعریف شده است؟ "صدای ناله ای بلند شد... یک گراز بود!"

٣- با توجه به این که دشمن در هر لباسی ظاهر می شود، توضیحات لازم درباره ی تصویر زیر را با صدای بلند بنویسید و اشاره کنید بعضی از برادرا در کجای تصویر هستن؟

۴- این تصویر چه ربطی به کدام کلاس دارد و چرا آخه؟

۵- اگر بدانیم این صفحه مربوط به جزوات کلاس اخلاق است آن گاه دلایل حمله آمریکا به عراق را با ذکر چند مثال از اوباما شرح دهید.

۶- این تصویر از نظر نظامی چه ایرادی دارد؟

٧- این کیست این؟ این کیست این؟

٨- اگر این تصویر آخرین چیزی باشد که پیش از میان دوره کشیده ام سر چه کلاسی بوده و چرا با اینکه تازه میان دوره شده دفتر من دارد تمام می شود؟

٩- موضوع انشاء: تعطیلات میان دوره را چگونه گذرانده اید؟ چشمک

 

و اما درباره پست قبلی:

نخست اینکه جرقه ی آن جفنگیات در فرصت مابین تام و جری و صبحگاه در آسایشگاه زده شد و من باید از سایر دوستان که در تکمیل آن نهایت جدیت را نشان دادند تشکر کنم! من از سهراب سپهری و کلیه شاعران دیگر این سرزمین عذرخواهی می کنم.

دیگر اینکه گویا من بد نوشته ام وگرنه آموزشی بدجوری دنیای خودش را دارد. البته چون همه چیز نسبی است من هم اصراری هم ندارم. شاید دنیای متفاوتی ندارد! هر جور راحتین...

سه دیگر اینکه به آن دوستی که ایمیل فرستاده که اینجا وبلاگ معماری بود و این ها چیست؟... عرض شود که اگر قبول کنیم که اینجا وبلاگ معماری بود شاید در آینده باز هم حرفی از معماری در آن باشد صد البته به همان سبک و سیاق قدیم که بستگی فراوانی به حال و هوای نویسنده این وبلاگ دارد...نمی دانم... من اما شخصا هیچ اصراری به اینکه اینجا وبلاگ معماری است یا سمساری ندارم... فعلا بیشتر هدف ما اینجا تنها خنداندن شماست!

  ... به هر حال بعضی اوقات آدم باید بزند کنار  مسیر . نگاه کند به مسیری که آمده و ببیند می خواهد کجا برود؟ یعنی حدودا می خواهد کجا برود. بعضی اوقات آدم می خواهد رفتن و آمدن دیگران را ببیند و خودش نشسته باشد آن کنار و برای آدم های توی مسیر دست تکان بدهد و شکلک در بیاورد... گناه که نیست، هست؟

پ.ن. پاسخ ها را گذاشتم روی تصاویر... شاد باشید تا جمعه ی بعد که بیایم شاید!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠