خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

خاطرات محرمانه یک سرباز (قسمت پایانی)

شنبه،‌۰۹ آذرماه،۲۰:٣۵

امروز روز آخر کلاس ها بود و از فردا اردو خواهیم بود. غیر از امتحان تربیت بدنی که به دویدن اختصاص داشت بقیه روز اتفاق خاصی نیفتاد. کلاس ها را پیچاندیم تا ضمن استفاده از ساعات مجاز غیبت چرت مناسبی هم زده باشیم.

به یاد مرحوم عبدالحسین اسکندری گوینده بخش عصرگاهی رادیو پیام با همان لحن و آوا بخوانید: پایان کلاس های آموزشی سربازی!

 یکشنبه،‌۱۰ آذرماه،سر صبح اما ساعتش را ننوشته ام

امروز یکشنبه است و در برنامه اختتامیه هستیم. به علت آن که مقام مدعو نمی توانست روز آخر بیاید، اختتامیه امروز برگزار می شود. خلاصه که دارند قبل از اردو ختم ما را می خوانند. مطابق معمول گروه موسیقی اینجا آمد و آهنگی را به دلخواه به جای آهنگ سرود ملی ایران نواخت و ما چون سرود دیگری را بلد نبودیم به ناچار همان سرود ملی را که بلدیم زمزمه کردیم... چاره ای نبود.

من اینجا پشت ستون افتاده ام و چهره مبارک سخنران را نمی بینم و بر اساس قانون سوم نیوتن او هم... سخنران دارد درباره مراسم حج صحبت می کند... حالا رسید به گزارش دوره و این گزارش ادامه دارد!

حالا نوبت مقام مدعو است که در صورت صلاحدید به اختیار برای ما صحبت می کند... در چهره های همه ما ایمان، اخلاص، توجه به اصول نظام اسلامی و تلاش در جهت استقرار و تثبیت نظام و ... را مشاهده کرده است. حتما باید بعدا با دقت کافی یک نگاهی به چهره ام بیندازم...خلاصه که ما رو دست کم نگیر!

... با عنایت به اینکه امروز روز ازدواج حضرت علی و حضرت زهراست از ما درخواست می کند که با ساده سازی ازدواج سدی را که در مقابل خودمان درست کرده ایم بشکنیم... ای آقا! این مهدی نشسته بغل دست ما پشت سر سرگرد، ردیف خوابیده. ما تا آمده ایم یک چرت چریکی بزنیم برگشته می گه درست بشین! تبعیض تا به کی!؟

... مقام مدعو رفته است در کار شهید مدرس که امروز روز شهادت اوست. من دارم فکر می کنم که اگر همه این مناسبت ها نبود مقام مدعو به صلاحدید می خواست در این جلسه چه بگوید؟

... یک صلوات چُرت شکن بفرستید!... من مُرده استفاده ابزاری از صلوات و قران و دین و همه ی این ها هستم.

... زد به کاشمر و مقایسه ی قبر مدرس با رضاشاه و از آن جا زد به سوریه و مقایسه ی قبر معاویه نمی دانم با کی؟... حالا رسید به اینکه درباره ی وضعیت جاری مملکت صحبت کند و خوب با این که من ریز ریز نوشتم این تکه کاغذی که از دکتر پ. گرفته بودم  با نوشتن این جمله پایان خواهد یافت.

۱۲:۳۵

بعد از طی کردن مراحل گوناگونی از سخنرانی ها به خط شده ایم و قرار است برویم به سمت اردوگاه. معده ام خالی تر از آن است که به سخن درآید... واقعا دنیای پیش از ساقه طلایی چه دنیایی بوده است؟ مگر چقدر می شود خرما خورد؟ تاریخ را از این لحظه به دو قسمت می کنیم. قبل و بعد از ساقه طلایی.

۱۸:۳۵

شانس یعنی این که درست هنگامی که می رسی به اردوگاه و می خواهی چادر نصب کنی باران بگیرد اما عشق آن است که باد هم بوزد وقتی که نشسته ای در توالت صحرایی با آن دیواره های برزنتی مستحکمش! فقط همین را بگویم که باد آفتابه را انداخت و ما را با خود برد!

... تنها جایی که در دوران آموزشی معمار بودن به دردی می خورد شاید همین مراسم برقراری چادر باشد. جواد هم در چادر ماست و خوب در چادری که ۲ نفر طراح باشند خدا به داد بقیه ملت برسد. زه کشی کرده ایم در حد تیم ملی. با یک تکه نایلون اضافی، طناب و دسته ی بیل ایوان مانندی هم جلوی چادر برپا کرده ایم که تمایز چادر ما با بقیه را نشان می دهد.

امشب در هر چادر ۱۲ نفر باید بخوابند و من می دانم که نویفرت دارد در گور می لرزد. با توجه به اینکه الان چندین نفر از چادرهای مجاور هم آمده اند و دارند مافیا بازی می کنند احتمالا در آلمان زلزله آمده باشد.

...هنوز دارد باران می بارد و دیواره ها و سقف چادر با وجود نایلون خیس شده است. باد میآید و نایلون ها را بالا می زند و آب را می آورد زیر نایلون ها. سزای خوردن ته دیگ در طول آموزشی همین است... شب اردو باران می بارد.

دوشنبه،‌۱۰ آذرماه،۱۳:۲۰

از پیاده روی برگشته ایم. بچه ها همه ژهن شده اند توی چادر. مسعود با نگاه عاقل اندر سفیه به من نگاه می کند که تو در هر شرایطی باید خاطره بنویسی؟... دفترچه را برای این که بیاورم گذاشته بودم توی جای ماسک شیمیایی! :).

... دیشب حدود ۹ شب خشم شب زدند. شاید قدیم ترها مثلا ملت با شنیدن این صداها و دیدن انفجارها یک مقداری جوگیر می شدند ولی دیشب که فقط کم مانده بود بچه ها بعد از هر انفجار کف و سوت هم بزنند!

... امروز صبح خیلی ها سرما خورده بودند. گویا جمع کثیری هم نتوانسته بودند از زور سرما بخوابند. من البته به جز دو ساعتی را که نگهبانی دادم با اتکا به توانایی ژنتیکی خوابیدن در هر نوع شرایط دشوار، خیلی ردیف خوابیدم. سید علی (همان داش علی خودمان یا همان دکتر ع.ف. که شما می شناسید اینجا) که اصولا هر کسی را می بیند دو سه جمله ای بارش می کند طوری گلو درد گرفته بود که حرف نمیزد!

... نگهبانی دیشب تجربه جالبی بود. با اینکه هوا بارانی بود و گفته بودند نگهبانی در چادر کافی است اما من یک ساعت اول را که می شود از ۲ تا ۳ صبح بیرون چادر زیر ایوانی که داشتیم نگهبانی دادم تا شرایط را کمی واقعی تر درک کنم. رسما نگهبانی در شب کار سخت و توهم زایی است. تازه ما دشمنمان فرضی بود! دم  و بازدم تمام آن هایی که هر شب دارند در مرزهای این مملکت پاس می دهند گرم. اصلا کار ساده ای نیست... از آن جا که از ساعت ۳ به بعد مسعود و حسین و بعد هم جواد و پژمان که نمی توانستند بخوابند آمدند نشستند جلوی چادر ما هم رفتیم داخل و علاءالدین را هم بردیم داخل و نشستیم به صحبت. گاهی با الهام از شیوه های پرندگان و گاهی ایده های شهید مدرس نگهبانی را ادامه دادیم.

... شیوه ی پرندگان این است که سر تا گردن از چادر بیرون می آید و بعد از گردش به سمت چپ و راست می رود داخل چادر. می توانید در دلتان صدای یک پرنده را هم دربیاورید! شیوه شهید مدرس به این صورت است که کلاه را بر سر سلاح گذاشته از چادر بیرون می برید و به اطراف می چرخانید و می آورید داخل. در این حالت زیر لب استغفار کنید! (اشاره دارد به ماجرایی که شهید مدرس عمامه را بر عصا نهاد و از ترور گریخت. ر.ک. به همان، ص. ۴۵-۹۷)

امروز رفتم تا در روز روشن هم جزییات برپایی توالت صحرایی را ببینم . حیف که اسلام دست و پای ما را بسته است وگرنه بحث زیاد داشت برای گفتن. :)

بعدازظهر همان روز گویا

... جلوی این چادرها سرد است، انتهای چادر پر از مونواکسید کربن! از خواب که بیدار شدیم برویم امداد و نجات و ش.م.ر. سردرد گرفته بودم. کلی تنفس عمیق انجام دادیم تا به شرایط طبیعی بازگشتیم.

روز آخر،؟؟:؟؟

آخرین مرحله اردو صبح برگزار شد. ضدکمین به دشمن با اسلحه هایی که مسلح بود البته با گلوله گازی! امروز صبح دیگر واقعا سرد بود. بیچاره آن هایی که از دی ماه بیایند اینجا. فکر کنم از همان روز اول یخ ببندند.

امروز در داخل سطل آشغال یک بسته سیگار بود! رسما بِرادِرا تعطیل کردن...امروز علی را دیدم. حالش خوب شده بود. یک سنجاق قفلی را نگه داشته بود... از سنجاق قفلی هایی بود که برای چسباندن یک پتو به دیواره های خیس چادر استفاده کرده بودند. می گفت این سنجاق قفلی را نگه داشته ام که هر موقع به جایی رسیدم و داشتم از شرایط غر می زدم که فلان و بهمان، این را ببینم و یادم بیاید که یک شب در چه شرایطی و کجا بوده ام. نقل به مضمون البته!

... نزدیک شدن ترخیصی حس دوگانه ای از شادی و غم دارد. کمتر دورانی در زندگی هست که در مدتی کوتاه با این تعداد آدم تا این حد صمیمی بشوی. شاید لذتی که در آموزشی هست در ترخیصی نباشد! ؛)... گاهی اوقات این طوری است دیگر. احتمالا از این به بعد دلم برای این روزها گاه و بیگاه تنگ خواهد شد...

( از آن جا که این نوشته داشت خیلی طولانی می شد و من فکر کردم شاید خیلی ها حال و حوصله خواندن متن طولانی را نداشته باشند و از سوی دیگر در هفته پیش رو سرم شلوغ تر از آن خواهد بود که بخواهم بنویسم و امروز باید این ماجرا تمام شود، باقی نوشته را که بیشتر شرح حال افرادی است که در آسایشگاه ۲ با هم بوده ایم در ادامه مطلب گذاشته ام که هر دو منظور برآورده شود.)


اقامت گروهان ما در سه آسایشگاه شکل می گرفت. آسایشگاه ۱ُ محل اقامت قد بلندها بود. آسایشگاه ۲ ما بودیم که متوسط ها محسوب می شدیم و آسایشگاه ۳ محل سکونت کوتاه قامتان بود. رضا (شهید چمران) می گفت آسایشگاه یکی ها مثل دایناسورهای گیاه خوار بزرگند که آزاری ندارند و آسایشگاه ۳ ای ها دایناسورهای کوچک و گوشتخوارند که فلفل نبین چه ریزه! اصولا در هر دو این آسایشگاه ها به جز آسایشگاه ما بازی مافیا طرفداران زیادی دارد. در آسایشگاه ما اما معمولا دوران به صحبت های جمعی و یا چندنفره می گذرد و هم خوانی هایی نیز به خصوص در اوایل ساعات خاموشی رواج دارد... تقلید صدای اساتید و بررسی سوتی هایی که در طول روز رقم خورده است از دیگر توانایی های آسایشگاه دویی هاست. خلاصه که خیرالامور اوسطها! :)... ما اینیم دیگه!

آسایشگاه ما از تخت ۳۴ و ۳۵ شروع می شود (تخت ها دو طبقه هستند). تخت ۳۴ که طبقه بالایی است محل سکونت سخنگو صفاست. معروف به موگابه. این طور که معلوم است سرش قبلا یکبار بدجور شکسته است. معدن جوک و خاطره است و با آرامش خاصی هم تعریف می کند. می نشیند بالای تخت، مقداری قوز می کند و در حالی که دست راستش را بالا گرفته و از مچ می چرخاند جوک ها را با آرامش و لحن خاصی تعریف می کند.

تخت ۳۵ متعلق به حسین آ. است. من عاشق لبخندهایش هستم با نیش باز. از ابتدای سربازی توهم زده است که دستش شدیدا ضرب دیده است. به همین دلیل دستش را آتل گچی بسته است. هر شب آن را باز می کند و صبح می بندد. فرمانده گردان در عجب است که این چه ضرب دیدگی بود که هر چه می گذشت خوب نشد هیچ بدتر هم می شد! :)

تخت ۳۶ به برادر ب. اختصاص دارد، همسایه بدون دیوار صفا . ارشد فرنگی شما بخوانید فرهنگی. رکورددار تیراندازی از آن سمت ماجراست. گویا در مجوع دو تا تیر را به پایه سیبل زده است! ؛). هیکل چاقی دارد و خوب از توانایی های لازم برای اجرای نقش مسئول فرهنگی به غایت برخوردار است. شیمی خوانده است و کارگزار بورس است... مثل تمام آدم های چاق که سیبیل ندارند لبخند بامزه ای دارد و مهربان به نظر می آید... اگرچه به نظر من سربازی به دو دسته از افراد سخت شامل افراد چاق و افراد وسواسی سخت خواهد گذشت اما این مساله شامل برادر ب. ما نشد!

شماره ی ۳۷ تلفن! محمد ا. که قبلا درباره اش نوشته ام روانپزشک معالج خودم است. صاحب خانه ۳۷. به علت اینکه تانکش را بدجا پارک می کند مدام تلفن دارد... خیلی باحال می خندد و از تکه کلام هایش هم این است که خیلی ممنون! مراسم آنکادر کردن پتوی محمد که هر روز صبح بعد از نماز با همکاری من انجام می شد از واجبات کفایی بود. کاشف نرم افزار ب.ح. ۵.۶ است که یکی از ویروس کش های کاملا ایرانی و قابل به روز شدن می باشد. او با وارد کردن یک عدد پارچ برقی که توانایی جوش آوردن آب را دارا بود تاریخ متفاوتی را در آسایشگاه ۲ شکل داد.

شماره ی ۳۸ آقای ب. است. معروف به آقای گردو و من نامش را گذاشته ام مرد نامرئی. خیلی سروصدا ندارد... یکی از بهترین رکوردهای دویدن متعلق به همین مرد نامرئی است.

سید وحید ه. مرد رباتیک شماره ۳۹ است. قیافه اش به درد شهادت می خورد! هر وقت به آدم نگاه می کند نمی دانم چرا تعجب می کند! این یکی هم خیلی بامزه می خندد. کلا آدم دوست داشتنی ای است.

پدر مرخصی ها و چشم امید بسیاری از آسایشگاه ۲ ای ها بهروز ب. است با شماره ۴۰. قبلا درباره اش نوشته ام. از سربازی فقط مرخصی را می فهمد. تا روز آخر هم سر رژه پایش را بالا نیاورد. هیچ وقت نخواست باور کند که اینجا پادگان است و او دوران آموزشی را می گذراند. در این امر البته کاملا موفق بود. من و بهروز سر ناهار همیشه به یاد آفریقایی ها بودیم و قرار است از این به بعد غذایش را تا آخر بخورد و دور نریزد.

شماره ۴۱ می رسد به دکتر مهدی ق.، ملقب به مهدی منحنی زن. در زمینه تیراندازی رقابت عجیبی با برادر ب. شماره ۳۶ داشت اما موفق نشد. این لعبت ۵۰ کیلویی از منابع اصلی تولید سروصدا در آسایشگاه محسوب می شود. در تیراندازی ها و در طول رژه رفتن من و مهدی بغل دست هم بودیم و به قدر کفایت خاطرات خنده دار داریم. از اعضای آن صف معروف ۴ در رژه دسته اول است که فقط ۴ُ، فقط ۴!... سه گانه ای هم بود میان من، مهدی و صغری مانند ماجرای فرهاد و خسرو و شیرین که بماند... صدای خوبی دارد و خوب هم می خواند...خلاصه که عاشق بعضی از لحظات است؟!

از توانایی های خاص این بشر این که فاصله میان پایان کلاس تا زمانی را که به تخت برسد، دراز بکشد و دو تا خروپف موثر داشته باشد را در ۵ ثانیه طی می کند که تا آخر دوره آن را به ۳ ثانیه رساند.

جواد ف. از آن هایی است که آموزشی به آشنایی با او می ارزید. شماره ۴۲ که از نظر قانونی خلافکارترین ما از نظر غیبت در طول دوره محسوب می شود طراحی صنعتی خوانده است و آدم خلاق و باحالی است. نفر اول از ۳گانه کرمانی های آسایشگاه ۲ است...چایی های جواد معروف است و همه آسایشگاه ۲ را معتاد کرده است. سیاوش  معتقد است که در چایی هایی که جواد می گذارد ماده دیگری هم حل می کند تا برای بعد از خدمت مشتری جذب کند. یکی دیگر از منابع تولید سروصدا محسوب می شود و از توانایی های خاصش تکرار یک جمله برای بارهای متعدد در طول روز و یا در یک ساعت از روز است. مثلا مصطفی سلام!... ۴۲ تلفن!... می خوامت جواد لامصب!

هرمز س. شماره ۴۳ را به خود اختصاص داده است. پدر نگاه پوچ گرا به عالم وجود است. بیش از همه چیز اینجا حبس کتاب کشید. از نگاه هرمز ظلم بر بشر با وجود او آغاز می شود و همین طور ادامه دارد تا سربازی! او هرگز ظلمی را که پدر و مادرش با به وجود آوردن او در حقش کرده اند برای دیگری تکرار نخواهد کرد... روی من را از نظر تعویض مکان های زندگی و درس خواندن کم کرده است. از اشتراکات من و هرمز اینکه فکر می کنیم بهتر است دانشگاه های ایران را تعطیل کنند و ساختمان هایش را اجاره بدهند تا لااقل یک استفاده ای داشته باشند! لهجه اش ترکیب لهجه کردها و جنوبی هاست و بدن ورزیده ای دارد.

شماره ۴۴ هم از آن هایی است که از یاد آدم نمی رود: دکتر محمد ق. که قبلا درباره اش این توصیف را نوشته ام: کتر ق. دکترای شیمی خوانده است در گرایشی که یادم نیست. به موسیقی سنتی مسلط است و خوب ما آواز خواندنمان به این دلیل خشکیده است! خیلی بامزه حرف می زند. شبیه دکتر فلامکی در مدل جوانش... قیافه اش طوری است که من فقط می توانم  او را در خیابان با یک بچه دو ساله تصورش کنم. اما چون ازدواج نکرده است خوب من باید تصورم را اصلاح کنم... هی! مرغ سحر ناله سر کن...

شماره ۴۵ رضاست. رضا ه. که از بزرگان آسایشگاه ۲ محسوب می شود. رضا مرا به یاد پسرخاله ام می اندازد. از آن هایی است که اگر در دانشگاه همکلاسی بودیم رفیق فابریک می شدیم. رضا با وظیفه عباسی که در آسایشگاه ۱ می زید دوقلوهای بامزه ای هستند... اصطلاحات خاص خودش را دارد که بسیاری از آن ها بعد از مدتی عمومی شدند، از جمله: وظیفه عباسی...آزادی! یا شماره ۳۷! تانکت رو بدجا پارک کردی... سر آمد تمامی این عبارات البته عبارت سلام آسایشگاه! است که در هر ورود به آسایشگاه گفته می شود.

انتهای شمال شرقی آسایشگاه می رسد به امین، امیر علی (محمد صحیح است اما)، صدرا، وحید، علی و رضا به عنوان دو قلوهای علوم سیاسی، احسان و دکتر م. موسوی. امیرعلی محمد پیر آسایشگاه از نظر سن و سال است. ۵۴ ایست اما چهره اش خیلی جوان تر نشان می دهد. همه بکوبید به تخته! در کار محاسبه دترمینان اِن در اِن است! تا روزی یکی دو تا آمپول نزند هم حالش خوب نمی شود. نمی دانم صدرا به همین خاطر نصف مدت خدمت را سرما خورده بود تا روی امیرعلی محمد را کم کند یا دلیل دیگری داشت.

علی و رضا از علوم و حقوق سیاسی دانشگاه تهران هستند. رضا اصولا از بغل هر کسی که رد می شود یک مشتی، تنه ای حواله ی طرف می کند. :). این دو نفر را حتی صف بندی بر اساس قد هم نتوانست از هم جدا کند. این دو نفر می شوند شماره های ۵۰ و ۵۱.

احسان تخت ۵۲ را در منتها الیه در اختیار دارد. از نظر فیزیکی فاصله من با احسان از تمام تخت ها بیشتر است اما از بقیه ی نظرها نه! ؛). دومین کرمانی از سه گانه کرمانی هاست. هیچ وقتی را برای خوابیدن از دست نمی دهد. حتی اگر دقایقی باشد میان نماز صبح تا صبحانه.

در تخت ۵۳ دکتر م. موسوی استراحت می کند. چهره ی تیپیک یک آذری را دارد. لبخندی دلنشین و با وقار و آرامش خاصی شمرده شمرده صحبت می کند.

۵۴ دکتر مهدی ت. است. یک اصفهانی تمام عیار و متخصص ارتوپدی. قبل از این که بساط فوتبال راه بیفتد تمام مدت سرش توی کتاب بود... دکتر ت. که اول دوره شناختیم با آن که آخر ماجرا رو کرد تفاوت بسیار داشت. من دومی را البته که به واقعیت نزدیکتر است خیلی دوست دارم.

حتی اگر یک روز در آسایشگاه ۲ باشید حتما این جمله را خواهید شنید: ۵۵ تلفن! یزدی و رکورددار مکالمه با تلفن است... مطالب دیگری هم هست البته اما فقط ۵۵ تلفن! :).

شماره ۵۶ احتمالا باید پژمان ا. باشد. مطمئن نیستم البته. پژمان عمران خوانده است و انگلیسی هم درس می دهد. فکر کنم کلاه پشمی اش توی اردو با کلاه من عوض شده باشد...پژمان جان ببین کلاهی که بر سر داری احیانا مشکی نیست به جای سبز؟ انتهای آدم سرمایی است و کمتر مواقعی بود که سر صف در جای خودش بالا و پایین نشود... از آن جا که ما صف هایی موزاییکی و غیرمتقارن داشتیم پژمان در راهپیمایی ها معمولا می افتاد پشت سر من و همواره یک واژه انگلیسی را زیر لب تکرار می کرد تا برایش جا بیفتد. راهپیمایی شبانه ما با ذکر So Impressive انجام شد! در راهپیمایی روزانه اما دو تا اصطلاح دیگر را یاد گرفتیم. نخست اینکه: He is genetically incapable of bieng cool و دیگر آنکه: Do not share your innermost thoughts

از دیگر تلفنی های آسایشگاه، ۵۷ است. نامش سید مصطفی است اما از آن جا من مصطفی هستم معمولا با نام مشهدی شناخته می شود! (خودقشنگ پنداری را داشته باشید فقط.). خودش می گوید که در دوران نامزدی از 12 شب تا 4 صبح در تلفن عمومی با نامزد محترمه شان صحبت می کرده است! همان طور که می بینید دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند! ؛).

شماره ۵۸ دوستی است از اهالی مکانیک شریف که هر چه بیشتر به اسمش فکر کردم یادم نیامد!

سیاوش مرد نرمش های صبح است با شماره ۵۹. به همین علت هم که شده من تنها کسی بودم و هستم که با معتاد بودن سیاوش مخالفم. حتی اگر مثل معتادها حرف بزند و چهره اش هم مثل معتادها باشد... از خواستنی هاست همه جوره.

مهدی منحنی زن دسته دوم به شماره ۶۰ اختصاص دارد. البته این یکی با مهدی منحنی زن ما که شماره ۴۱ است فرق دارد. این یکی منحنی زن است بدان علت که نارنجک تفنگی را به هدف زده است ردیف!... من یک بار سر فوتبال اول توپ را زدم بعدا مهدی را یا برعکس و یا همزمان... دقیقا یادم نیست. اما به هر حال از آن لحظه به بعد به محض اینکه من می رسیدم توپ را می شوتید!...چرا آخه؟

شماره ۶۱ دکتر مهدی ع. از دیگر بزرگان آسایشگاه ماست. سه گانه کرمانی ها با مهدی کامل می شود. اصولا مهدی طراح و هدایت کننده روابط میان گروه های مختلف در آسایشگاه بود... همواره زود می خوابید و اولین نفری بود که بیدار می شد. از آن هایی است که حتما باید چند تایی بچه می داشت اما نداشت! کلا گروهان ما در نزد حاج آقای اینجا با نام سه تن شناخته شده است: دکتر ف. از آسایشگاه ۱، برادر دکتر ب. با شماره ۳۶ و دکتر ع. خودمان. صدای باحالی دارد و با ته لهجه کرمانی صحبت می کند. از جملات همیشگی او اینکه: مصطفی! تو تحریمی! :).

من از وقتی که خواستم بروم آموزشی در معماری را تخته کردم و رفتم. اما در این میان شماره ۶۲ تا موقعی که نفهمید این کارهایی که من می کنم  و کتاب هایی که آورده ام چگونه می تواند به معماری مربوط باشد ما را رها نکرد! ؛). مکانیک خوانده است در دانشگاه علم و صنعت.

از آن پس بود که یکی از سخت ترین کارهایی که اینجا برای من وجود داشت شروع شد. روشن کردن مفهوم طراحی معماری به معنای واقعی کلمه و تفاوت های آن با آن چیزی است که در جامعه جریان دارد و در ذهن دوستان نیز نقش بسته است.

آهای دکتر عباس پ. شماره ۶۳! همدانی مقیم مرکز! ای دکترای مکانیک ساخت و ساز و این حرفا!... من خیلی از هم صحبتی با دکتر پ. لذت بردم . آدم جاافتاده و افتاده ای است همه جوره... لهجه ی همدانی اش و طرز صحبت کردنش من را یاد حسین می انداخت از نوع اکبری. با تمامی این کمالات اما آخرش نتوانست ما را در  فوتبال ببرد! ؛).

عارف با شماره ۶۴ همسایه بدون دیوار من محسوب می شود. اردبیلی است و از کسانی است که در مراسم دویدن های بعدازظهر پایه بود. تئوری منحصر بفرد دارد در زمینه "تو آب نمک خواباندن". از شاهکارهای عارف اینکه با هماهنگی بختیار که می شود شماره ۶۵ نگهبانی ندادند و برای اینکه احیانا کسی دچار گازگرفتگی نشود بخاری گازی را هم خاموش کردند که خیالشان راحت باشد! ژنتیک خوانده است و به زودی احتمالا راهی ایرلند خواهد شد.

برادر بختیار هم که پیش از این وصفش بارها رفت، بغل دستی دوست داشتنی ما بود که امیدوارم هر جا هست موفق باشد. "برادر مصطفی" گفتن هایش با لهجه ی منحصربفردش یادم نخواهد رفت. شماره ۶۵ با اینکه معاف از رزم محسوب می شد غیر از اردوها و پیاده روی ها در تمامی مراسم های رژه و باقی قضایا شرکت داشت تا حوصله اش سر نرود!

خوشبختانه ۶۶ خودم هستم و خوشحال هستم که آخرین نفر از آسایشگاه دو محسوب می شوم! چون دیگر توانایی نوشتن بیش از این را نداشتم!  هرکسی از دوستان حال داشت درباره ۶۶ بنویسد و بفرستد تا من هم بگذارم همین جا...:). امیدوارم از سربازی یاد گرفته باشم که: شب ها زود بخوابم/ سحر خیز باشم/ کفش هایم را واکس بزنم/ تختم را حالا هفته ای یکی دو بار هم که شده آنکادر کنم و از همه مهمتر ساعت هایی را در روز یا هفته برای ورزش کردن خالی بگذارم...

خلاصه که دوستان یادتان نرود که طبل بزرگ زیر پای چپ... پیش!

خداحافظ آموزشی!

خداحافظ آسایشگاه!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٤