خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

از ما گفتن بود...

١. یک نفر حالا از اینجا عکس هایی برداشته و برده گذاشته توی مقاله اش و ترجمه ای هم کرده و رفرنس هم نداده... حالا من بعد از ٣ سال که از ماجرا گذشته است به روی خودم نیاورم بهتر است شاید! که مثلا بگویم که فلانی اینطور کاری کرده است و او بگوید که دانشجویش نوشته و باقی ماجرا... به هر حال آدم که به آدم می رسد آقای الف. الف. ها؟

٢. یعنی آدم لااقل اینقدر خوش شانس باشد که اگر روزگار امتحانش هم می کند، تمرکز واقعه بر نقاط ضعفش نباشد که لااقل یک شانسی داشته باشد در برآمدن از پس آن امتحان. آدم است خوب، سیتم عاملش ویندوز که نیست اگر هَنگ کرد ری استارت بشود. اگر بدموقع باشد و بدجور شاید هیچ وقت دیگر بالا نیاید.

٣. این بالایی را کلا گفتم به من ربطی ندارد الان.

۴. من از هفته هایی که استعداد خاطره شدن در آینده را دارند همانقدر بدم می آید که دوستشان دارم. مثل همین هفته که دارد می آید.

۵. یعنی من عاشق آدم های متوهم هستم که وقتی درباره خودشان صحبت می کنند تو هر کاری می کنی که حرف ها را با شخصیت و توانایی های طرف -که خوب دیده ای بارها- تصور کنی، تصاویر روی هم نمی افتند! کوتاه بیا برادر من! بیشتر از آنی که فکر کنید منابع مکتوب در روزگار اخیر برای شناخت همدیگر داریم... دست و پا زدن موقعی که داری غرق می شوی خوب است اما نه توی باتلاق. توی باتلاق که می افتی خیلی تکان اضافی نخور و به قول آن ضرب المثل به گمانم اسپانیایی نفست را برای گرم کردن سوپت نگه دار!

راستی! آدم وقتی توی باتلاق است گردنکشی هم نمی کند برای این و آن و این منم رستم و امثالهم را می گذارد که برای نوه هایش تعریف کند. آن هم در سنین خردی که عاشق داستان های تخیلی هستند...

۶. این ۵ هم به آن ٢ اصلا ربطی نداشت ها.

٧. اصلا ای کاش می شد ما مقطع خودمان را بکشیم، شما هم قدرت خودتان را به رخ این و آن... من باور می کنم که تو از هر خطایی مصونی  و تصوراتت را بر تصویرت منطبق می کنم حتی شده به زور تخیل و کمک فتوشاپ... تویی از هر انگشتت هزار هنر بارنده! و تویی سیاه چشمِ قشنگ تر از پریا!... آمین!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳