خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

روان پریش می شویم

قبل تر ها اینجا نوشتن خیلی راحت تر بود... قبل ترها نوشتن دیر به دیر بود اما یک دل سیر بود. بی دغدغه تر بود... نظر کسی مهم نبود خیلی! الان هست؟ نمی دانم، هست حتما. قبل ترها متمرکزتر بودیم هر اتفاقی هم که می افتاد هر جور هم که بود. من جرا باید از الان استرس داشته باشم برای اینکه نمی توانم شنبه را خانه بمانم؟ مگر محدودیت های به این سادگی باید اینقدر مهم باشد...حالا نه اینکه خیلی هم اهمیت می دهم. پس چرا همینطوری روی مخم حرکت می کنند این نگرانی های بی مورد... چی شد که این جوری شد؟

یک نفر را باید گیر بیاورم که بنشیند برایم غر بزند و همین ها را به من بگوید خیلی جدی... در مایه های تو را چه می شود دیوانه؟ شاید این طوری باورم بشود... سرم گزگز می کند... تعداد سوالهای بی جواب همینطور بالاتر می رود... قدرت تحلیل من شاید پایین آمده است. نمی توانم این همه معادله را کنار هم بچینم. من از زندگی های پیچیده بیزارم. از رفتارهای چندلایه حالم به هم می خورد. از این دنیای وارونه. از این فرهنگ قشنگ...سرم بدجوری گز گز می کند. من اصلا آدم این دنیای پیچیده نیستم!... از این که دور ما را مدتی خط می کشید ممنونیم!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۸