خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

صدای جا افتاده

هفته پیش تلفن زنگ زد و نمی دانم چه شرایط عجیب و غریبی بود که بالاخره همه متفق القول گفتند مصطفی گوشی رو بردار و خوب ما هم تلفن را جواب دادیم.

خانم محترمی از آن سوی خط گفت: سلام. از خوابگاه زنگ می زنم. ل. جان امشب منزل شما هستند؟

من هم گفتم: بله. منزل ما هستند.

آن خانم هم خیلی عادی نپرسید اصلا شما چه کاره ای و انگار با مادر ل. جان حرف زده باشد. گفت: متشکرم. خیالم راحت شد! من خواهش کردم و او هم قطع کرد.

نکته اول: ل. جان دوست خواهرم است و خوابگاهی است و بعضی شب ها می آید خانه ما.

نکته دوم: امشب هم که زنگ زد، باز هم از شانس خوش من گوشی را برداشتم! اما گویا در طول این یک هفته کمی عاقل تر شده بود و مثل دفعه قبل به حرف من تنها اطمینان نکرد! حتی با این صدای جا افتاده که ما داریم! 

نکته سوم: من در طول یک سال بدون اغراق شاید 10 بار هم تلفن خانه را برندارم.

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٢