خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

من یک کارمند وظیفه ام - پنج

یک آقای همکاری هست که به تازگی به این بخش منتقل شده است. پیش از این هم البته ما همیشه سلام و علیکی داشتیم همراه با لبخند. پاسخ ایشان هم  با توجه به مسئولیتی که داشتند معمولا این بود که سلام پروفسور! جدیدا جایی رو نترکوندی که؟ ؛). من هم خیال ایشان را جمع می کردم و ایشان لبخندی می زد و می گفت: بعیده اما خدا را شکر!... این را گفتم تا با روحیه آقای همکار ما آشنا شوید.

خلاصه که از موقعی که ایشان منتقل شده اند به این بخش ما ناهار را در معیت ایشان میل می کنیم و طبیعی است که من هر روز با این حجم غذایی که اینجا به ما می دهند سیر که نمی شوم هیچ،‌ته دلم را هم نمی گیرد و من مجبورم کلی نان همراه غذا میل کنم شاید که به جایی برسد. آقای همکار جدید مشابه بسیاری دیگر وقتی این شرایط را مشاهده کردند می پرسد: شما اینقدر به غذا علاقه داری و با علاقه می خوری چرا چاق نمی شی؟

من جواب می دهم: شاید چون سوخت و ساز زیاده آقای همکار!

نگاهی همراه با تامل به من می اندازد و می گوید: فکر کنم اتلاف هم خیلی بالا باشه...قهقهه

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱