خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

استاد باباته!

١

صبح شده. لباس پوشیده ام. می ترسم بگیرم بخوابم و همه چیز خراب شود. داشتم فکر می کردم که ای کاش شماره این راننده را داشتم زنگ می زدم که زودتر بیاید برویم که خودش زنگ می زند.

- سلام استاد؟

(با این که لهجه و پیش شماره موبایلش من را مطمئن کرده بود که راننده است،‌اما یک جوری گفت استاد! احساس کردم که با یکی دیگر است حتما)...بله؟!

بلندتر می گوید: سلام استاد! از طرف *** آمده ام. شما آماده اید که حرکت کنیم.

... تقصیر راننده نیست خوب! کسی سن و سال من را نگفته. این بنده خدا هم تصور می کند که به حکم عقل و منطق من حتما سن و سالی باید داشته باشم... گوشی را که قطع می کنم یک دل سیر می خندم و مسخره بازی در می آورم که مطمئن باشم با چهره به چهره شدن با راننده از خنده منجر نشوم... تصمیم می گیرم اگر باورش نشد که من همان استادم، بگویم استاد کسالت داشته اند من جای ایشان آمده ام این بار.

راننده مردی میانسال و عینکی است. پیراهن سفیدی پوشیده و یک جلیقه بافتنی سبز فسفری روی آن... مقداری طول می کشد که بتواند چهره من را بر آن چیزی که در ذهنش بوده منطبق کند، اما کوتاه نمی آید: شما جوانترین استادی هستید که تا به حال برای تدریس برده ام!

٢

یک ساعت و نیمی طول می کشد که از تهران خارج شویم... توضیح می دهم که من دیشب را نخوابیده ام و خوابم خواهد برد. اگر اذیت می شوید بروم عقب بنشینم . اصرار دارد که نیازی نیست: چه حرفیه! شما راحت باشا! تخت بگیر بخواب...

... چشم هایم را که باز می کنم وسط های جاده فیروزکوه هستیم... جنگل های دو طرف جاده خاکستری اند به نوعی. خیلی منظره زیبایی است. چشم هایم را به زحمت باز نگه می دارم و لذت می برم... یاد برنامه لذت نقاشی می افتم. خیلی وقت بود جنگل ها در این وقت سال ندیده بودم.

در طول مسیر چند به چند موبایل راننده زنگ می خورد و از آن جا که فکر می کند من لهجه شان را نمی فهم خیلی راحت صحبت می کند... خوشبختانه اینقدر خوابم می آید که خنده ام نگیرد و ماجرا لو برود.

٣

به شهر که می رسیم وقت تعطیلی مدارس است. بچه ها توی خیابان چند تا چند تا حرکت می کنند و من نوستالژیک می شوم نوستالژیک شدنی...می گوید این ورودی خیابان فرهنگ این ساعت همیشه ترافیک است. با شنیدن اسم خیابان فرهنگ چشم هایم برق می زند. تازه می فهمم کجا هستیم...

- خوب پارک کنید پیاده بریم بقیه راه رو.

- بد میشه که استاد!

- (برای چندمین بار توی دلم می گویم، استاد باباته!) نه! چرا بد بشه. مگه سر این سه راه مدرسه *** نیست؟

- چرا!

- خوب پارک کنید پیاده بریم. راهی نیست که.

پارک می کند و با کنجکاوی می پرسد: شما قبلا هم اینجا اومدید مگه؟

- بله! من اینجا مدرسه رفته ام. کلاس سوم دبستان!

هر کاری می کنم که سریع حساب کنم چند سال قبل بود نمی توانم... چند سالمه الان اصلا؟ چند سالم بود بعدا اونوقت؟... چه فرقی می کند؟ ضریب نوستالژیسیته ام می زند بالای مقدار استاندارد. حیف که منتظر استادند و فرصت ندارم... دوست داشتم بروم توی مدرسه ببینیم هنوز آن درختی که تو حیاط بود سرجایش هست. همانی که اگر نبود نمی دانم چطور باید قلعه بازی می کردیم توی حیاط!... دوست داشتم بروم و بدوم توی ورودی مدرسه از پله های دست چپ بروم بالا، راهرو را رد کنم و بروم سر کلاسی که هنوز یادم هست که پنجره اش به حیاط بزرگ ساختمان مجاور چه شکلی بود... حیف که یک استاد هیچ وقت بغضش نمی ترکد! حیف!

۴

من اهل تدریس رسمی نیستم. تجربه های تدریسی که داشته ام خیلی محدود است.  همفکری های چند نفره زیاد داشته ام انما از تدریس در کلاس و برای جماعتی که نمی دانم به معماری چگونه فکر می کنند،‌معمولا امتناع می کنم. اصولا سخنرانی های بدینصورت را خیلی کارا نمی دانم. فکر می کنم همه حرف ها موقعی به درد می خورد که مجاور طراحی رخ دهد و گرنه می شود حجمی از اطلاعات  که همه اش را هم اگر بفهمی آخرش می شود گفت خوب که چی؟

از طرف دیگر همواره احساس می کنم که شخصیت درس دادن را ندارم! این بار هم فکر نمی کردم که جدی شود... با خودم تکرار می کنم: شمرده شمرده حرف بزن! عجله نکن! حوصله داشته باش... زود تمام می شود. خیلی ها مثل تو بوده اند و کم کم یاد گرفته اند.

یک مشکل خاص هم برای امروز وجود دارد. من قرار است درباره معماری همساز با باد صحبت کنم. در حالیکه از نظر من این اسم غلط است. یعنی کامل نیست! معماری همساز با باد تنها معنی ندارد. معماری یک رخداد همه جانبه است. من مشکل دارم که همساز با باد را از همساز با خورشید مثلا جدا کنم. معماری همساز با محیط یک اتفاقی است که همزمان رخ می دهد و خوب از جنس معماری و طراحی است... نه سخنرانی یک سویه...

وارد که می شوم. سلام می کنم و خودم را معرفی می کنم.

- صادقی پور هستم.

- بله. آمده اید ثبت نام کنید؟

- نه خیر. من صادقی پور هستم... راننده که وارد می شود تازه می فهمند که این همانی است که به او می گفتند استاد! لبخند

 

* احتمالا ادامه دارد...

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠