خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

من یک کارمند وظیفه ام - شش

امروز از صبح که ما آمده ایم و نشسته ایم پشت میزمان و مراد را روشن نمودیم و کار می کنیم تا همین الان که من دارم این ها را می نویسم! یک آقایی این پشت پنجره بیرون ایستاده و دارد نماسازی می کند. صبح لبخند ما را با چنان نگاه سردی پاسخ داد گفتم بی ادبی کردم شاید! با خودم گفتم تا ساعتی دیگر خواهد رفت و ماجرا تمام است...اما! اما حالا که این حضور طولانی شده و ما همین طور زیر سایه ایشان مشغول به کاریم، من باید چه کار بکنم بعدا؟

مثلا پنجره را باز کنم احوالپرسی بکنم بگویم بفرمایید تو، بیرون سرده هوا، کار خوبی است؟

پ.ن: آقای همکار می گوید پنجره را باز کن یه مشت بزن تو دماغش بعد پنجره رو ببند! عینهو کارتونا!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳