خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

من یک کارمند وظیفه ام - نه

من امروز در حالیکه به کف هرم مازلو چسبیده بودم، در اقدامی شجاعانه و غرورآمیز با صدایی که کمی هم می لرزید سهم بیشتری از برنج را برای خودم طلب کردم و به همین دلیل واقعا من الان بعد از ناهار ...اینجا... همین جا... پشت همین میز احساس سیری می کنم. بدون مصرف حتی یک عدد ساقه طلایی!

حالا آمده ام تا ضمن اعلام این موفقیت، این شادی کوچک را با همه جشن بگیرم!

آاااااااااای!... زنده باد آزاذی!

 

پ.ن: اگر چه ماجرا واقعی است اما توجه کنید که در این نوشته از صنعت غلو بهره گرفته شده است!!! لذا اکیدا جدی نگیرید. ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧