خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

بدانم و بمیرم یا ندانم و بمیرم؟

دو روز قبل هر چه گذشت سر و کله زدن ما بود با این نرم افزار فخیمه ESP-r که هر چه از ناز و افاده در روزگار موجود است در خود نهفته و هیچ بر  کسی باز ناگفته. به ساده ترین کار هزار اطوار دارد و دو صد سوال، که این فایل کجاست؟ و آن  دیگری چه شد؟ چرا آن دیگر فایل آنطوری است اصلا؟ و حتی این که تو اصلا چه می گویی؟ هرچه گفتیم که ما تازه کاریم و از آنچه تو می گویی بهره ای نبرده ایم، موثر نیفتاد. خلاصه که آنچنان ما را در هم پیچید که دوش که عزم خفتن نمودیم چون عاشقی بودیم شکست خورده و هر چه کرده بر دل سنگ معشوق اثر نکرده.

اینگونه شد که امروز را به جز دقایقی اندک در خواب به سر بردیم، آن هم چه خوابیدنی. با فشار نه بر روی شش. از هر آنچه در پیرامونمان می گذشت سراپا بی خبر و هر که آمد و رفت بر ما بی اثر. ناگهان در همان حال و با سطح هوشیاری کمی تا اندکی ابری، ناخودآگاه لنگش ماجرا بر ما مشخص شد. برخاستیم، صورت به صورت مراد نشستیم، آزمودیم، پاسخ داد.

و به این تجربه دریافتیم که نه "بدانم و بمیرم" و نه "ندانم و بمیرم"، هیچ کدام بهتر نیست. این روزها می خواهم زنده بمانم حتی اگر کارگردانش ایرج قادری باشد در این سال ها... ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠