خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

مختل شده ایم!

نشسته ام به حرکت ابرها از جلوی ماه تمام نگاه می کنم... به فردا فکر می کنم و کارهایی که دارم و می دانم که باید بخوابم اما این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!

خلاصه که بلند می شوم و کتاب ها را اینور و آن ور می کنم... می روم سراغ شعرهای آقای سعدی... این آقای سعدی هم از آن آقاها بوده ها! از تصور آقای سعدی در این بیتی که سروده اینقدر می خندم که خواب هر چه توهمش هم بود از سرم می پرد:

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست/ تا ندانند حریفان که تو منظور منی!

برای چی آخه؟ من اصلا نمی فهمم چه بساطی بوده که همیشه این همه حریفان بودند برای منظورهایی که این آقا داشته؟! و بعد حالا هر چی بوده این حرکات چیه دیگه، سوت بزنی با سر بری تو در و دیوار!

خلاصه اینکه از آنجا که من همواره در عمرم آدم خوش خوابی بوده ام و بارها و بارها حرص ملت را از  شدت راحت و زیاد خوابیدن در آورده ام و در این زمینه رکوردهای شایان ذکری هم دارم، اصلا نمی توانستم تصور کنم که آدم بخواهد بخوابد و نتواند! ... اما گویا این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!

چون دیگر فعالیتی به ذهنم نمی رسید گفتم بیایم اینجا هم بنویسم شاید کسی بداند که این مدت آه چه کسی ما را گرفته که اینجوری شده ایم!؟ ؛).

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩