خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

من یک کارمند وظیفه ام - بیست

حالا که خوابمان نمی برد و تازه رفته ایم قرص خواب آور خورده ایم، سرحال تر هم شده ایم، بیستمین شماره از خاطرات کارمندی را می نگاریم.

با سپاس از شرکت پاک که نوزاد درون ما را در دوران کارمند وظیفگی زنده نگاه داشت و با آن گاو با مزه اش هر روز لبخندی دوست داشتنی را نثارمان کرد.

(١)

از آخرین دو گانه های من و آقای همکار جدید این که

- بعد از اتمام دوران کارمند وظیفه گی احتمالا دو روزی در هفته را باید بیایم اینجا تا این پروژه خاتمه پیدا کند.

+ هوم! خوبه به شرطی که پنج شنبه و جمعه باشه! :)))

 

(٢)

ذکر گشودن و بستن نرم افزار اکسل

البته ابتدا نیت می کنید و چهل نفر از نویسندگان نرم افزار را در نظر می آورید و بعد با حالتی طلبکار انگار که هم نرم افزار را خریده اید و هم نصف سهام مایکروسافت مال شماست، رو به آمریکا کرده می گویید:

آهاااااای!...اکسل نویسِ مایکروسافتی!

برای عمه ات برنامه ساختی؟

بذار فارسی بگم بهتر بفهمی!!*

داداش!...قافیه رو بدجوری باختی!

* اشاره دارد به همان ماجرای معروف "این قسمت رو فارسی میگم که تو هم بفهمی" که البته امیدوارم در جریان بوده باشید...

 

و یک ماجرا یی هم هست با نام "استعدادی که دیر کشف شد..." که برای خودش می تواند دو سه قسمت خاطرات کارمندی باشد و حیف است که اینجا نوشته شود. محض به حافظه سپاری و تبلیغات درج شد!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢