خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

من یک کارمند وظیفه ام - پایان!

اولین برخورد من با آقای همکار جدید برمی گردد به روز دوم کارمند وظیفگی ما... از نظر فیزیکی میزی که من برای نشستن برگزیده بودم و میزی که آن روزها آقای همکار جدید پشتش می نشست، به گونه ای بود که روی نقشه ساختمان دورترین میزهای ممکن از یکدیگر بودند. اما به هر حال من و آقای همکار جدید توانایی های ذاتی همدیگر را از همان برخورد اول کشف کردیم! انگار از قبل همدیگر را شناخته باشیم.  ماجرای خیلی دور، خیلی نزدیک بود و هفته ای نبود که به دلیلی ما مجبور نباشیم یک سری بزنیم به آقای همکار جدید و ایشان هم اظهار لطفی بنمایند به شیوه مالوف آن روزها.

روزگار اما به گونه ای رقم خورد که آقای همکار جدید بیایند به بخش ما و ماجراهای من و آقای همکار جدید از هفته ای یکبار برسد به روزی یکبار و  بعد هم در آن ماجرای دراز آویز گردان به هر چند ساعتی یک بار و بعد رسید به جایی که ما روزی یکی دوبار کار و بار را رها کنیم و برویم بنشینیم دور هم باشیم و به قول آقای همکار جدید "هستیم دورِ همی!"

و حالا فکرش را بکنید مثل امروزی آقای همکار (سابقا) جدید به مناسبت پایان دوره کارمند وظیفگی ما و دور شدن ما و به تبع آن بازگشت موقت آرامش به فضای اداری به همکاران بخش شیرینی هم بدهند! از همان هایی که آن بالا نمونه هایش را می بینید. نیشخند

خوب این طوری می شود که وسط کارهای مختلف حیفت می آید که نیایی اینجا برای خودت هم که شده ثبت نکنی این ماجرای فرح بخش را! مگر برای یک آدم چند بار یک چنین ماجرایی پیش می آید؟

من فکر می کنم که این شانس را داشته ام که در این چند ساله شرایط مختلف کاری را تجربه کرده باشم و آدم های مختلفی را دیده ام که در سطوح مختلف کار می کرده اند و به کارشان مجبور بوده اند و نه مختار... و خوب این را خیلی خوب می فهمم که چه نعمتی است که وقتی می خواهی بروی پی کاری لبخند روی لبت باشد و با شادمانی منتظر یک روز خوب کنار یک جمع دوست داشتنی باشی... حالا بعضی اوقات برای رفتنت شیرینی هم بدهند که بهتر... تاثیرگذاری آدم را می رساند! نیشخند

 

پ.ن.1: البته از آن جا که به ما خیلی خوش گذشته است، قرار شده است که رفت و آمد محدود خود را بدان مکان حفظ کنیم تا همه دور هم خوششان باشد!چشمک

پ.ن.2: یکبار جمعی از دوستان ما آمدند خورانق و یکی از دوستانشان را هم با خودشان آوردند که ما برای اولین بار همدیگر را می دیدیم. بعدازظهر روز دوم این دوست جدید ما آمد ماجرایی را تعریف کند و گفت: م.س. را می شناسی؟ گفتم: نه! کیه؟ گفت: یکی از دوستای من! گفتم: چرا فکر کردی من باید بشناسم بعدا؟  با یک حالت متفکرانه ای گفت: همه دیوونه ها یه جوری با هم آشنان به هر حال!

پ.ن.3: شرح این ماجرای بالایی در پ.ن.2 اصلا برای توضیح عبارتی که در متن به شرح زیر آمده بود، نبودها! : "به هر حال من و آقای همکار جدید توانایی های ذاتی همدیگر را از همان برخورد اول کشف کردیم! انگار از قبل همدیگر را شناخته باشیم."

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۱