خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

از خانه هایی که ساخته نشد - یک

رئیس یک تشکیلات عریض و طویل بود که عمری برای راه انداختنش زحمت کشیده بود. هربار که می رفتم یک سری کاغذ نوشته برایم می خواند در زمینه اندیشه هایی که برای ارتقا سازمانش دارد و نظرم را می پرسید. اما با همه این احوالات حافظه ای برایش نمانده بود. بارها دیدم که بعد از این که گوشی اش را می گذاشت یادش می رفت با چه کسی حرف می زده است و یا حتی درباره چی؟ این وظیفه منشی بود که این ها را هم یادش بماند!

ناگفته پیداست که با چنین آدمی جلسه گذاشتن به عنوان کارفرما چقدر می تواند جالب باشد. هر بار که ما می نشستیم صحبت کنیم انگار دفعه اول است همدیگر را می بینیم. باید از همان ابتدا و برای هر جمله دلیل به روز می داشتی. اینکه قبلا توافق کردیم و این ها ارجاع به یک فضای خالی لایتناهی بود. با همه این احوالات آدم نکته سنجی بود و تا جایی که حافظه اش یاری می کرد منطقی.

این حافظه موقتی سبب شده بود که موضوع طراحی در طی جلسات از یک تا ۵ طبقه تغییر کند! خیلی بامزه بود. صورت جلسه و این ها را هم کار نداشت. می گفت فکر کن الان می خواهیم تازه تصمیم بگیریم... و البته لازم به فکر کردن نبود ما هربار این کار را می کردیم.

بستر طرح طوری بود که جان می داد بنا را برداری ببری زیر خاک. یک شکستگی داشت در انتهای زمین که به تمامی می نشست پایین و وقتی بنا یکی دو طبقه بود من می خواستم  کل بنا را همان جا بسازم یعنی در زیرزمین. وقتی با آب و تاب درباره مواهب معماری در زیر زمین برایش صحبت می کردم و چندین و چند نمونه را گواه می آوردم، توی چشمهایم نگاه میکرد و چند به چند پکی می زد به سیگارش. عنبیه چشمهایش از این خاکستری هایی بود که بعضی اوقات ته رنگ سبزی هم می گیرد.

آخرش که حرف هایم تمام شد گفت: من یک سوال از تو دارم. پسرم چند سالت است؟

تمام افکارم رفت به این سمت که کودکم بی تجربه ای و گول خورده ای و اینها! با اندکی اکراه که حالا که چه؟ سنم را گفتم، که آن موقع چهار سالی از الان که این ها را می نویسم کمتر بود.

پکی عمیق به سیگارش زد و آرام گفت: می دانی... من خیلی دیگر زندگی کنم به اندازه طول سن توست. بگذار این مدت را روی زمین باشم بعدا عمری زیرزمین خواهم بود با تمام مواهبی که شرح دادی!

و می دانید که... حرف حق جواب ندارد. :)))

 

پ.ن.: نوشتن از ماجراهایی که با کارفرماها رخ می دهد اگر چه می تواند جالب باشد، اما برخی اوقات خیلی هم می تواند خطرناک شود. فعلا می خواهم آرام آرام یک سری از تاریخ گذشته هایش را منتشر کنم دور هم باشیم تا ببینیم تا چه حد می توان جلو رفت!

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳