خشت اول

...یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد

گرفتارم به هر حال!

گرفتارم به دام چین زلف عنبرین مویی

فرنگی زاده شوخی، کافری، زنارگیسویی

دل از یوسف بری، مجنون فریبی، کوهکن سوزی

زلیخا طلعتی، لیلی وشی، شیرین سخنگویی

- این ابیات بالایی را توی یک دفتر قدیمی پیدا کردم و نمی دانم شاعرش کیست. شاعر محترم و یا روحشان از سر تقصیرات ما بگذرد انشاا...

- این روزها از آن روزهای اجباری است که مجبوری وقتت را و انرژیت را بگذاری پای کارهای از یک سو اجباری، از سوی دیگر غیرضروری... منتظرم تمام شود و خیالم راحت است که همین یکبار بیشتر نخواهد بود...

- بعدا یک بار هم یادم باشد یک یادداشتی برای کل این نسل قبلی با اعتماد به نفس بگذارم که برای خودشان نمونه اند در تاریخ. به خصوص موقعی که درباره نسل ما هم نظر می دهند بیشتر دوستشان می دارم!

- سعید! تو چرا وبلاگ نزدی پس!؟ در اون فضای معنوی بوی نم و بنزین حرفهایی زدی اما خبری نیست که نیست!

- یعنی بعدا هم باید درباره همین روزها بنویسم. اما بعد از این که یک سالی بگذرد و آدم بتواند تحلیل کند که آخه چرا؟


 

  
نویسنده : مصطفی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦